اعتراف می کنم بچه که بودم وقتی می رفتیم مهمونی یه کاربدی

اعتراف می کنم بچه که بودم وقتی می رفتیم مهمونی یه کاربدی که انجام میدادم مامانم میگفت عب نداره عب نداره ولی پشت اون عب نداره دردی خوابیده بودکه فقط من میدونستم بعدشم وقتی میرفتیم خونه ساکت میشستم که یادش نیادچیکارکردم.عایاشماهم اینجوری بودید؟؟؟
دیدگاه ها (۲۸)

تیکه کلام بچه ها از الان تا دو هفته دیگه . . . . این تابستون...

دیشب رفیقم اس داده : ب اندازه ی دیوونه های دیوونه خونه دیوون...

این! نه، این یکی! نه دیگه این! خداوکیلی روی این یکی برم دیگه...

یارو از تو کلاهش ۱ دقیقه ای خرگوش در میاره من 2ساله نمیتونم ...

این کریسمس متفاوته پارت 10جیمین.دخترا شما حواستون بهش باشهمن...

پارت ۹(اسلاید دوم خونه یونگی)ویو این سوک:رفتم بیرون یکم مواد...

رمان اجبار تا عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط