وقتی دوست داداشت بود...

وقتی دوست داداشت بود...

یک سال بود که تو با جیمین قرار میذاشتی و کسی اینو نمیدونست..
اما تو نمیدونستی اون دوست برادرت،تهیونگ،بود

تو تاحالا دوستش رو ندیده بودی..و امروز قرار بود تهیونگ دوستش رو دعوت کنه
یه تاپ و شلوار بگ تو خونه‌ای دودی پوشیدی..کانسیلر و یکم ریمل زدی و دمپایی هاتو پا کردی
موهات رو باز گذاشتی چون خودشون حالت زیبایی داشت
زنگ در زده شد..
در رو باز کردی و کمی کنار رفتی تا وارد بشن
تهیونگ وارد شد..داداشت رو بغل کردی و احوالپرسی،دوست تهیونگ هم اومد
با دیدن اون،یه ثانیه دستپاچه شدی..جیمین،دوست پسرت!
اما اون انگار خیلی مطمئن بود
دستشو اورد جلو:"سلام خانومِ پا-"
سریع حرفش رو اصلاح کرد:"کیم..پارک جیمین هستم"
دستت رو اوردی جلو:"خوشبختم"
و باهم رفتن توی اتاق تهیونگ تا گیم بزنن

توی اشپزخونه مشغول درست کردن شام بودی
جیمین اومد توی اشپزخونه..ظاهرا برای اینکه خوراکی برداره
چاقو رو با ضرب به زمین کوبوندی:"تو چرا نگفتی دوست داداشمی؟"
چاقو رو برداشتی و روبه روی گلوش گرفتی
با خنده ی همیشگیش بهت نگاه کرد
چاقو رو نزدیک میبردی و اون هم میرفت عقب..خورد به میز..و دیگه راهی برای فرار کردن نبود
چاقو توی چند سانتی متری صورتش قرار گرفته بود
چاقو رو با ارامش کنار زد
و بوسه‌ای به لبات زد..فقط برای اروم کردنت..اون نقطه ضعفتو خوب بلد بود!
دیگ وایسادی..و هیچ حرکتی انجام نداد
به کیوت ترین شکل ممکن خندید..که دل تو براش ضعف رفت
اومد نزدیک:"خب الان باید خانوم پارک صدات کنم،یا خانوم کیم؟"
دستت رو به کمرت گرفتی:"پارک!"
اومد نزدیک تر:"اجازه هست؟"
و لباشو غنچه کرد..
در عرض چند ثانیه،بوسه ای شروع شد
-"جیمین کجا موندی پس..."
تهیونگ اومد..و با دیدن صحنه ی روبه رو،خشکش زد
سریع از هم فاصله گرفتید
با صدای شکاک لب زد:"شماها باهم دیگه اید؟"
جیمین گفت:"آره ولی تهیونگ..."
تهیونگ با داد گفت:"و من الان باید بفهمم؟میزاشتین عروسی کنید بعد بگید"
با صدای اروم گفتی:"داداش ما فقط..."
دوباره داد زد:"شماها چی؟فقط همو بوسیدید؟"
دیگه خسته شدی..با عربده ای که زدی،همه ساکت شدن:"بس کن دیگه..اره باهمیم..چرا باید مشکل داشته باشی؟"
-"چون بهم نگفتی!"
-"اصن نمیخواستم بگم"
و رفتی توی اتاقت و در رو محکم بستی
تهیونگ دم گوش جیمین گفت:"میدونی ازت ناراحتم..ولی برو ارومش کن حوصله ندارم ناز بکشم..دیگه به عهده ی توعه..اگه ارومش کنی من دیگه مشکلی باهاتون ندارم!"
و تهیونگ رفت توی اتاقش...
جیمین دو دل بود..اینکه بیاد پیش تو یا بره پیش تهیونگ
با تردید در اتاقت رو زد:"پرنسسم؟"
-"برو گمشو حال ندارم"
وارد اتاقت شد..
تا کله زیر پتو بودی و داشتی توی اینستا میچرخیدی
اومد خودشو روی تو انداخت و محکم بغلت کرد..انقدر که داشتی خفه میشدی
با لحن بچگونه گفت :"داداشت گفت که مشکلی نداره..البته من اینجوری فکر میکنم..نارحت نباش پرنسسم"
خودتو توی بغلش جا کردی:"فعلا باید از گیمتون بگذرید..نیاز به بغل یه موچی دارم"
تو هیچوقت نمیتونستی در برابر لحن بچگونه ی جیمین مقاومت کنی
بلندت کرد و بردت توی اتاق تهیونگ
تورو روی پاش نشوند و بغلت کرد..پاهاتو دور کمرش حلقه کردی
تهیونگ با افسوس گفت:"فکر کن..آبجیم الان توی بغل دوستمه"
صدای تو بلند شد:"خب شوهرمه!"
تهیونگ با لحن طلبکارانه گفت:"چه غلطااااا..راستی از یونا چه خبر؟"
جیمین مشکوک شد:"تو اسم خواهرمو از کجا میدونی؟"
تهیونگ پوزخندی زد:"اوه درسته..خانوم پارک یونا..یا بهتره بگم کیم یونا!"
باهم داد زدید:"چییییییی؟"

و بوی سوختن غذا،از توی آشپزخونه اومد...

-نظرتون رو بهم بگید...
دیدگاه ها (۴)

وقتی عضو هشتمی...(پایانی)اون شب،فضا بسیار متشنج بودهیچکدوم ب...

وقتی عضو هشتمی...¹از کلاس باله برگشتی..خیلی خسته بودی..خودتو...

پارت⁹که جونگکوک و جیمین اومدن پیشه تهیونگتهیونگ: باز چیشدع؟(...

#بے_صبرانـہ_منتظرتمپارت : 8 اونا به سمت عمارت مشترکشون راهی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط