پارت چهاردهم سبز یشمی زیر باران

پارت چهاردهم سبز یشمی زیر باران

باران هنوز بند نیامده بود.

تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط خیس عمارت نگاه می‌کرد. صدای آرام گفت‌وگوی نایک و آرون از سالن می‌آمد، اما چیزی که بیشتر از همه ذهنش را مشغول کرده بود، چهره نایک هنگام خواندن نامه بود.

آن مرد حتی وقتی از چیزی می‌ترسید، طوری رفتار می‌کرد که انگار دنیا باید از او بترسد.

تهیونگ این را خوب می‌شناخت.

چون خودش هم سال‌ها همین‌طور زندگی کرده بود.

نگاهش به کوک افتاد که روی پله‌ها نشسته بود و دفتر نقاشی‌اش را روی زانوهایش گذاشته بود. مداد در دستش بود، اما صفحه هنوز سفید مانده بود.

تهیونگ نزدیک شد.

«قرار نیست چیزی بکشی؟»

کوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت: «دارم فکر می‌کنم.»

«این معمولاً برای تو خطرناک‌تر از نقاشیه.»

کوک سرش را بالا آورد.

«تو همیشه این‌قدر اعصاب‌خردکنی یا فقط وقتی نگران کسی هستی؟»

تهیونگ لحظه‌ای مکث کرد.

«من نگران کسی نیستم.»

کوک پوزخند زد.

«البته. و منم یه نقاش کاملاً منطقی‌ام که هیچ‌وقت با رنگ سبز حرف نمی‌زنه.»

تهیونگ با وجود خودش لبخند زد.

بعد نگاهش به دفتر افتاد.

«چرا صفحه‌ات سفیده؟»

کوک مداد را بین انگشتانش چرخاند.

«چون نمی‌دونم چی بکشم.»

«تو که همیشه می‌گی نقاشی چیزهاییه که نمی‌تونی به زبون بیاری.»

کوک مداد را محکم‌تر گرفت.

«دقیقاً مشکل همینه.»

برای چند لحظه هیچ‌کدام حرفی نزدند.

بعد کوک آهسته گفت:

«تا حالا شده از یه نفر چیزی رو پنهون کنی، چون فکر کنی اگه حقیقت رو بفهمه، دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شه؟»

تهیونگ نگاهش کرد.

«بله.»

کوک انتظار این جواب را نداشت.

«و بعدش چی شد؟»

تهیونگ چشم از او گرفت.

«بعدش فهمیدم پنهون کردن حقیقت، همیشه از خود حقیقت کم‌خطرتر نیست.»

کوک با تلخی خندید.

«پس چرا همه این کار رو می‌کنن؟»

«چون بعضی وقت‌ها آدم‌ها به جای اینکه به دیگران اعتماد کنن، به ترس خودشون اعتماد می‌کنن.»

کوک چیزی نگفت.

اما این جمله را به خاطر سپرد.

نیم ساعت بعد، صدای بسته شدن در سالن آمد.

آرون از اتاق بیرون رفت تا با یکی از خدمتکاران صحبت کند و نایک برای آوردن چند پرونده به اتاق کارش رفت.

کوک که هنوز نمی‌توانست از فکر نامه خلاص شود، تصمیم گرفت به دنبال برادرش برود.

در اتاق کار نیمه‌باز بود.

«نایک؟»

پاسخی نیامد.

کوک وارد شد.

اتاق خالی بود، اما روی میز، کنار چند کتاب قدیمی، چیزی توجهش را جلب کرد.

یک قاب عکس کوچک.

عکس سه پسر جوان زیر درختی بزرگ گرفته شده بود. نایک در وسط ایستاده بود، آرون کنارش بود و پسر سوم، که کمی از آن دو کوچک‌تر به نظر می‌رسید، دستش را دور شانه نایک انداخته بود.

کوک عکس را برداشت.

پشت آن، با خطی قدیمی نوشته شده بود:

«برای روزهایی که فکر می‌کردیم هیچ‌چیز نمی‌تواند ما را از هم جدا کند.»

کوک دوباره به صورت پسر سوم نگاه کرد.

حالا دیگر مطمئن بود که این همان مردی است که در عکس قدیمی پیدا کرده بودند.

همان مردی که پشت عکسش نوشته شده بود:

«او هنوز زنده است.»

صدای نایک از پشت سرش آمد.

«کوک.»

کوک برگشت.

نایک در چارچوب در ایستاده بود. نگاهش روی عکس ثابت ماند و برای لحظه‌ای، تمام حالت شوخ و آرام چهره‌اش از بین رفت.

کوک عکس را بالا گرفت.

«این کیه؟»

نایک چند قدم جلو آمد، اما عکس را از دستش نگرفت.

«برادرم.»

کوک آهسته پرسید:

«غیر از آرون؟»

نایک سر تکان داد.

«اسمش الیاس بود.»

کوک احساس کرد قلبش تندتر می‌زند.

«پس چرا هیچ‌وقت ازش حرف نزدی؟»

نایک به عکس نگاه کرد. انگار سال‌ها فاصله ناگهان از بین رفته بود و دوباره همان پسر جوانی شده بود که کنار دو برادرش زیر درخت ایستاده بود.

«چون بعضی خاطره‌ها رو آدم دفن نمی‌کنه، کوک. فقط یاد می‌گیره چطور بدون حرف زدن درباره‌شون زندگی کنه.»

«اون مرده؟»

نایک سکوت کرد.

کوک یک قدم جلو رفت.

«نایک، ازت یه سؤال ساده پرسیدم.»

«می‌دونم.»

«پس جواب بده.»

نایک بالاخره به چشم‌های برادرش نگاه کرد.

«من نمی‌دونم.»

کوک ماتش برد.

«یعنی چی نمی‌دونی؟»

«یعنی آخرین باری که دیدمش، فکر می‌کردم دوباره برمی‌گرده. بعد نامه‌ای رسید که می‌گفت دیگه نباید دنبالش بگردیم.»

«و تو باور کردی؟»

نایک با صدایی خسته گفت:

«نه.»

کوک به عکس نگاه کرد.

«پس چرا دنبالش نگشتی؟»

این بار نایک فوراً جواب نداد.

نگاهش برای لحظه‌ای به پنجره افتاد. باران روی شیشه می‌لغزید و نور خاکستری عصر، صورتش را رنگ‌پریده‌تر نشان می‌داد.

«چون اون موقع فکر می‌کردم اگه از دستور سرپیچی کنم، ممکنه تو رو هم از دست بدم.»

ادامه تو پارت بعدی
دیدگاه ها (۶)

RESPECT OR DIE : پارت هجدهمصدای مرد در راهرو پیچید...جونگ‌کو...

پارت ۱۲ 🖤جیمین سریع جلوی من ایستاد.— «نه. ات با تو جایی نمیا...

فیک تهکوک «وارثِ زار»پارت سوم | پشت دردستگیره هنوز تکان می‌خ...

𝖕𝖆𝖗𝖙22بعد از بوسه، سکوت شد.لیسا عقب کشید. به جونگ کوک نگاه ک...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۲ | «یک اسم قدیمی» 📱🖤 ظهر...

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

𝐏𝐚𝐫𝐭: ➎⓿صبح زود، ماشین جلوی خانه‌ی قدیمی پدرم توقف کرد.ساختم...

جنگل نفرین شده پارت ۱۳

🖤 پارت ۱۹ | «کسی پشت دیوار است»کوک چراغ‌قوه گوشی را روشن کرد...

تک پارتی✨عکس‌های قدیمی...عصر بود.ات داشت اتاق را مرتب می‌کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط