پارت هشتم: طوفان در سکوت
پارت هشتم: طوفان در سکوت
صدای باز شدن درِ اصلی عمارت کیم، سکوت شب را شکست. تهیونگ با خستگی و چهرهای که نشان میداد روز سختی را پشت سر گذاشته، وارد سالن شد. او فقط میخواست کمی استراحت کند، اما سنگینیِ نگاهِ پدرش را از همان ابتدا حس کرد.
پدر تهیونگ در اتاقِ مطالعه منتظر بود. وقتی تهیونگ وارد شد، بدون مقدمه و با لحنی که هیچ جای بحثی باقی نمیگذاشت، گفت:
— «تهیونگ، برای حفظ اتحاد بین ما و خانوادهی پارک، تصمیم نهایی گرفته شده. ازدواج تو و تهسوک با رزا پارک، تنها راهیه که میتونه این پیمان رو محکم کنه.»
تهیونگ خشکش زد. انگار زمان ایستاده بود.
— «چی؟ شما دارید دربارهی زندگیِ یه آدم حرف میزنید! رزا… اون قراره با تهسوک ازدواج کنه؟»
پدرش بدون اینکه حتی به چهرهی آشفتهی پسرش نگاه کند، گفت:
— «این بحث تموم شده. فردا همه چیز نهایی میشه.»
همزمان، در خانهی پارک، رزا در اتاقش مشغول مطالعه بود که صدای قدمهای سنگین پدر و مادرش را در راهرو شنید. او با کنجکاوی و کمی اضطراب، لای در را نیمهباز گذاشت.
پدر پارک با لحنی قاطع، در حالی که با مادرش صحبت میکرد، گفت:
— «ما دیگه نمیتونیم منتظر بمونیم. فردا شب خانوادهی کیم میان خواستگاری. رزا باید این ازدواج رو قبول کنه؛ این تنها راهی برای آیندهی ماست.»
رزا، لرزشِ شدیدی را در تمام بدنش حس کرد. انگار زمین زیر پایش خالی شد. او که تا چند لحظه پیش در دنیای خودش بود، ناگهان خودش را در میان یک معاملهی بزرگ دید. فردا شب؟ خواستگاری؟ او حتی حق نداشت بداند چه چیزی در انتظار اوست.
در همان لحظه، گوشی رزا در جیبش لرزید. با دستانی مرتعش آن را برداشت. پیامی از تهیونگ بود که انگار از دلِ آشوب بیرون آمده بود:
«رزا، به کسی اعتماد نکن. فردا قبل از اینکه هر اتفاقی بیفته، باید باهات صحبت کنم. مراقب خودت باش.»
رزا با چشمانی اشکبار به پیام خیره شد. او نمیدانست تهیونگ از چه چیزی خبر دارد، اما میدانست که از فردا، زندگیِ آرامِ او برای همیشه تمام خواهد شد.
صدای باز شدن درِ اصلی عمارت کیم، سکوت شب را شکست. تهیونگ با خستگی و چهرهای که نشان میداد روز سختی را پشت سر گذاشته، وارد سالن شد. او فقط میخواست کمی استراحت کند، اما سنگینیِ نگاهِ پدرش را از همان ابتدا حس کرد.
پدر تهیونگ در اتاقِ مطالعه منتظر بود. وقتی تهیونگ وارد شد، بدون مقدمه و با لحنی که هیچ جای بحثی باقی نمیگذاشت، گفت:
— «تهیونگ، برای حفظ اتحاد بین ما و خانوادهی پارک، تصمیم نهایی گرفته شده. ازدواج تو و تهسوک با رزا پارک، تنها راهیه که میتونه این پیمان رو محکم کنه.»
تهیونگ خشکش زد. انگار زمان ایستاده بود.
— «چی؟ شما دارید دربارهی زندگیِ یه آدم حرف میزنید! رزا… اون قراره با تهسوک ازدواج کنه؟»
پدرش بدون اینکه حتی به چهرهی آشفتهی پسرش نگاه کند، گفت:
— «این بحث تموم شده. فردا همه چیز نهایی میشه.»
همزمان، در خانهی پارک، رزا در اتاقش مشغول مطالعه بود که صدای قدمهای سنگین پدر و مادرش را در راهرو شنید. او با کنجکاوی و کمی اضطراب، لای در را نیمهباز گذاشت.
پدر پارک با لحنی قاطع، در حالی که با مادرش صحبت میکرد، گفت:
— «ما دیگه نمیتونیم منتظر بمونیم. فردا شب خانوادهی کیم میان خواستگاری. رزا باید این ازدواج رو قبول کنه؛ این تنها راهی برای آیندهی ماست.»
رزا، لرزشِ شدیدی را در تمام بدنش حس کرد. انگار زمین زیر پایش خالی شد. او که تا چند لحظه پیش در دنیای خودش بود، ناگهان خودش را در میان یک معاملهی بزرگ دید. فردا شب؟ خواستگاری؟ او حتی حق نداشت بداند چه چیزی در انتظار اوست.
در همان لحظه، گوشی رزا در جیبش لرزید. با دستانی مرتعش آن را برداشت. پیامی از تهیونگ بود که انگار از دلِ آشوب بیرون آمده بود:
«رزا، به کسی اعتماد نکن. فردا قبل از اینکه هر اتفاقی بیفته، باید باهات صحبت کنم. مراقب خودت باش.»
رزا با چشمانی اشکبار به پیام خیره شد. او نمیدانست تهیونگ از چه چیزی خبر دارد، اما میدانست که از فردا، زندگیِ آرامِ او برای همیشه تمام خواهد شد.
- ۳۳۳
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط