بزرگی با شاگردش از باغی می گذشت،

بزرگی با شاگردش از باغی می گذشت،
شاگرد با دیدن کفش کهنه ای به استادش گفت؛
این کفش های کارگر این باغ است.....!
بیایید با پنهان کردن کفش هایش ، کمی شاد شویم وبعد کفش هایش را پس بدهیم.....!
استاد گفت؛
چرا برای خندیدن خودمان او را ناراحت کنیم...؟!
بیا مقداری پول در کفشش قرار بده.....
بعد هر دو مخفی شدند.....
کارگر بعد از کار روزانه، به محض دیدن پول در
کفشش گفت؛
خدایا شکرت.... که هیچ وقت بندگانت را فراموش
نمی کنی.....
می دانی همسری مریض وفرزندانی گرسنه دارم ،
در این فکر بودم که با دست خالی ام چه کنم.....!
استاد به شاگردش گفت؛
همیشه سعی کن برای خوشحالیت.... ببخشی...
نه بستانی.....!
دیدگاه ها (۱)

بزرگی با شاگردش از باغی میگذشت.. چشمشان به یک کفش کهنه افتا...

کمی تامل:

استادی با شاگردش از باغی میگذشت.. چشمشان به یک کفش کهنه افتا...

بزرگى با شاگردش از باغى میگذشت چشمشان به یک کفش کهنه افتاد. ...

استادی

استادی با شاگردش از باغی میگذشت.چشمشان به یک کفش کهنه افتاد،...

بزرگی با شاگردش از باغی میگذشت.چشمشان به یک کفش کهنه افتاد ش...

بزرگی با شاگردش از باغی میگذشت.چشمشان به یک کفش کهنه افتاد ش...

داستان_آموزنده استادی با شاگردش از باغی میگذشت ...چشمشان به ...

بزرگی با شاگردش از باغی میگذشت.چشمشان به یک کفش کهنه افتاد ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط