لجبازی
لجبازی
P22
*بعد از خوردن صبحانه*
سایان،:خب بریم؟
یونا:بصبر برم لباسم رو عوض کنم بیام
تهیونگ:لباس کوتاه نپوشی
یونا:اوما به پسرت بگو کاری نداشته باشه
لیسا:اوپا ولش کن میآید بازی کنیم؟
تهکوک:اوهوم
لیسا:بزار کارت هارو بیارم
تهکوک:باششششش
*یونا آماده شد و با سایان و مادر تهیونگ رفتن خرید*
یونا:سایان این چطوره؟
مادر تهیونگ:کوتاهه تهیونگ نمیزاره بپوشی
سایان:اونی اومونی راست میگه
یونا:ایششش پسره سگ اخلاق
مادر تهیونگ:اهم اهم....عروس دوستت دارم ولی به پسرم توهین نکن
یونا:باشه(دلخور)
سایان:این چطوره؟
یونا:عالیه فقط برای روش یه کت لیمویی بخر شیک ترش میکنه
سایان؛جدی تنکت اونی
مادر تهیونگ:خب خریداتون تموم شد؟
یونا:اومونی میخوام اونو بگیرم
مادرتهیونگ:خودت میدونی پسرم نمیزاره دیه عه
یونا:خواهش میکنم اصلا قهرم
مادر تهیونگ:باشه ولی فقط توی خونه بپوشش اوکی؟
یونا:اوکی
سایان:خب بریم خریدا رو حساب کنیم
همه:اوکی
*همه رفتن خریدا رو حساب کردن و برگشتن خونه که دیدن پسرا دارن کارت بازی میکنن *
یونا:آخ جون ماهم بازی کنیم؟
تهیونگ:نو
یونا:چرا؟
سایان:ددی بازی کنیم؟
کوک:نمیخواد
سایان:ولی آخه چرا؟
کوک:گفتم نه دیگع(داد)
سایان:سر من داد نزن(بغض)
کوک:وقتی گفتم نه یعنی نه(کمی داد)
سایان ویو:
ناراحت شدم چون تا حالا اینجوری باهم حرف نزده بود. منم یکم زود عصبانی شدم از خونه زدم بیرون حواسم به ساعت نبود
ساعت ۷ غروب بود هوا تاریک بود
مسیرم رو رفتم تا جایی که دیگه نتونستم و نشستم پاهام درد گرفت
نگاهی به میس کال های از دست رفته کردم
کوک:۲۳ میسکال
یونا:۱۲میسکال
تهیونگ:۱۹ میسکال
لیسا:۵میسکال
اومونی:(مادر تهیونگ):۱۰ میسکال
خنده ای کردم و گوشی رو برداشتم که یهو گوشی زنگ خورد
نگاهی به مخاطب کردم کوک بود با دلخوری در گوشم گذاشتمش
سایان:بلههههه؟
کوک:.........................
حمایت کنید لایک کنید نظر بدید حداقل ۲۰ لایک برسه نرسید عمرا بزارم ۷۰ نفریم😐
P22
*بعد از خوردن صبحانه*
سایان،:خب بریم؟
یونا:بصبر برم لباسم رو عوض کنم بیام
تهیونگ:لباس کوتاه نپوشی
یونا:اوما به پسرت بگو کاری نداشته باشه
لیسا:اوپا ولش کن میآید بازی کنیم؟
تهکوک:اوهوم
لیسا:بزار کارت هارو بیارم
تهکوک:باششششش
*یونا آماده شد و با سایان و مادر تهیونگ رفتن خرید*
یونا:سایان این چطوره؟
مادر تهیونگ:کوتاهه تهیونگ نمیزاره بپوشی
سایان:اونی اومونی راست میگه
یونا:ایششش پسره سگ اخلاق
مادر تهیونگ:اهم اهم....عروس دوستت دارم ولی به پسرم توهین نکن
یونا:باشه(دلخور)
سایان:این چطوره؟
یونا:عالیه فقط برای روش یه کت لیمویی بخر شیک ترش میکنه
سایان؛جدی تنکت اونی
مادر تهیونگ:خب خریداتون تموم شد؟
یونا:اومونی میخوام اونو بگیرم
مادرتهیونگ:خودت میدونی پسرم نمیزاره دیه عه
یونا:خواهش میکنم اصلا قهرم
مادر تهیونگ:باشه ولی فقط توی خونه بپوشش اوکی؟
یونا:اوکی
سایان:خب بریم خریدا رو حساب کنیم
همه:اوکی
*همه رفتن خریدا رو حساب کردن و برگشتن خونه که دیدن پسرا دارن کارت بازی میکنن *
یونا:آخ جون ماهم بازی کنیم؟
تهیونگ:نو
یونا:چرا؟
سایان:ددی بازی کنیم؟
کوک:نمیخواد
سایان:ولی آخه چرا؟
کوک:گفتم نه دیگع(داد)
سایان:سر من داد نزن(بغض)
کوک:وقتی گفتم نه یعنی نه(کمی داد)
سایان ویو:
ناراحت شدم چون تا حالا اینجوری باهم حرف نزده بود. منم یکم زود عصبانی شدم از خونه زدم بیرون حواسم به ساعت نبود
ساعت ۷ غروب بود هوا تاریک بود
مسیرم رو رفتم تا جایی که دیگه نتونستم و نشستم پاهام درد گرفت
نگاهی به میس کال های از دست رفته کردم
کوک:۲۳ میسکال
یونا:۱۲میسکال
تهیونگ:۱۹ میسکال
لیسا:۵میسکال
اومونی:(مادر تهیونگ):۱۰ میسکال
خنده ای کردم و گوشی رو برداشتم که یهو گوشی زنگ خورد
نگاهی به مخاطب کردم کوک بود با دلخوری در گوشم گذاشتمش
سایان:بلههههه؟
کوک:.........................
حمایت کنید لایک کنید نظر بدید حداقل ۲۰ لایک برسه نرسید عمرا بزارم ۷۰ نفریم😐
- ۱۰.۲k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط