قصه اینجاست که شب بودو هوا ریخت بهم

قصه اینجاست که شب بودو هوا ریخت بهم
من چنان درد کشیدم که خدا ریخت بهم...

صاف بود آب و هوایم که دو چشمت بارید
که به یک پلک زدن آب و هوا ریخت بهم...

دست در دست خدا بودی و با آمدنم
عاشق من شدی و رابطه ها ریخت بهم...

فاصله بین من و تو نفسی بود ولی
رفتی و وسوسه فاصله ها ریخت بهم...

قصد این بود ک عاشق بشویم اما نه
عشق ما از همه زاویه ها ریخت بهم...

نیمه شب بود خدا بود و من بی سیگار
لعنتی رفتنش اعصاب مرا ریخت بهم...

بعد از آن زندگی آنقدر به من سخت گرفت
خانه از بعد همان ثانیه ها ریخت بهم...

کلماتم همه در بغض گلو درد شدند
بعد از آن شعر و غزل قافیه ها ریخت بهم...

خسته ام آه چرا رابطه عشقی ما
به همین سرعت و بی چون و چرا ریخت بهم.؟!!...
دیدگاه ها (۷)

نه قاصدی که پیامی، به نزد یار بردنه محرمی، که سلامی بدان دیا...

یعنی واقعا دلت واسم تنگ نشده!؟؟؟MH.A♡

واااای مرسی😍

#No_future

پارت ۲۵ساعت از سه گذشته بود که صدای در اومد. نه کوبیدنِ آروم...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۵

The Price of Beingفصل اول _ یک شروع تلخ * "part 1"ب...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ آن فاصله، تو نمی‌ت...

آوای شب پارت ۲۴ویو نویسنده دامیان در و باز کرد شوکه شد...انی...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۱: حقیقتِ زیرِ سطحِ آبجونگ‌کوک ب...

پارت اول — جایی میان ماجونگ‌کوک همیشه فکر می‌کرد عشق یعنی پی...

سکوت پیست²Part:¹توی تاریکی شب تکو تنها روی چمن های حیاط نشست...

چند پارتی پارت آخرآبِ یخ، مثل هزاران سوزنِ تیز، پوستِ جونگکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط