عامل مردن آقای جئون قتل بوده ولی طبق اعترافاتی که پلیس جمع آوری کرده ...
Part ۳۷
عامل مردن آقای جئون قتل بوده ولی طبق اعترافاتی که پلیس جمع آوری کرده قاتل تو نیستی کوک!...اون موقعی که از اونجا زدی بیرون چشماشو باز کرده و گفت و گوی نه چندان خوشایندی با پسر کوچیکش داشته...اونم که میبینه همه چی تقصیر تو به نظر میرسه گلدون رو به سر پدرش میکوبه تا به خیالش تو بیوفتی زندان و همه چی رو به ارث ببره!...بعدشم یکی از ندیمه های توی آشپزخونه میره اداره پلیس و همه چی رو براشون مینویسه...گویا چون کر و لاله کسی متوجهش نشده بوده...
تو قاتل نیستی کوک!...میتونی به زندگی عادیت برگردی و از فرار کردن نجات پیدا کنی...)
چهره پسر هیچ فرقی نکرد...سوزی که یه دفعه اومد باعث شد موهاش تکون بخورن و توی صورتش بریزن...
-میدونی مادرم همیشه بهم چی میگفت؟
رانگ(چی میگفت؟)
-میگفت ضعیف ترین قلبا برای بزرگترین بدن هاست....برای هیکلی ترینشون....میگفت من توی زندگیم قرار نیست عشق ورزیدن رو تجربه کنم..چون اونو حس نکردم..دریافت نکردم و تنها چیزی که قراره به آدما هدیه بدم حس افتضاحیه که از بچگی روی دوش خودم بوده...
الان که به حرفاش فکر میکنم میفهمم همه کلماتش سالهاست که توی ذهنم حک شده و به جز این دیگه به هیچ چیزی فکر نمیکنم....من آدم بدیم؟!...من به بقیه آسیب میزنم!؟...حس میکنم الان وقتشه که این باور رو از خودم دور کنم و اجازه بدم قلب کوچیکم به کسی که زندگیشو به پام گذاشته عشق بورزه....میدونم به اندازه ی اون نمیشه...ولی حداقل میتونم عشق ورزیدن رو تجربه کنم....برای بقیه سال های عمرم!...
عامل مردن آقای جئون قتل بوده ولی طبق اعترافاتی که پلیس جمع آوری کرده قاتل تو نیستی کوک!...اون موقعی که از اونجا زدی بیرون چشماشو باز کرده و گفت و گوی نه چندان خوشایندی با پسر کوچیکش داشته...اونم که میبینه همه چی تقصیر تو به نظر میرسه گلدون رو به سر پدرش میکوبه تا به خیالش تو بیوفتی زندان و همه چی رو به ارث ببره!...بعدشم یکی از ندیمه های توی آشپزخونه میره اداره پلیس و همه چی رو براشون مینویسه...گویا چون کر و لاله کسی متوجهش نشده بوده...
تو قاتل نیستی کوک!...میتونی به زندگی عادیت برگردی و از فرار کردن نجات پیدا کنی...)
چهره پسر هیچ فرقی نکرد...سوزی که یه دفعه اومد باعث شد موهاش تکون بخورن و توی صورتش بریزن...
-میدونی مادرم همیشه بهم چی میگفت؟
رانگ(چی میگفت؟)
-میگفت ضعیف ترین قلبا برای بزرگترین بدن هاست....برای هیکلی ترینشون....میگفت من توی زندگیم قرار نیست عشق ورزیدن رو تجربه کنم..چون اونو حس نکردم..دریافت نکردم و تنها چیزی که قراره به آدما هدیه بدم حس افتضاحیه که از بچگی روی دوش خودم بوده...
الان که به حرفاش فکر میکنم میفهمم همه کلماتش سالهاست که توی ذهنم حک شده و به جز این دیگه به هیچ چیزی فکر نمیکنم....من آدم بدیم؟!...من به بقیه آسیب میزنم!؟...حس میکنم الان وقتشه که این باور رو از خودم دور کنم و اجازه بدم قلب کوچیکم به کسی که زندگیشو به پام گذاشته عشق بورزه....میدونم به اندازه ی اون نمیشه...ولی حداقل میتونم عشق ورزیدن رو تجربه کنم....برای بقیه سال های عمرم!...
- ۱.۳k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط