نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف¹⁹
زیر لب خندید و به سمتم اومد و گفت:میخوام بهت تیر اندازی یاد بدم
تیر اندازی؟،من اسلحه میبینم میترسم اون وقت میخواد بهم تیر اندازی یاد بده؟
سرمو کج کردم و گفتم:چرا؟
خم شد،نیشخندی زد و گفت:خانم کوچولو انگار نمیخوای باور کنی الان همسر یه مافیایی،خطر اینکه ترور بشی یا بهت حمله کنن خیلی زیاده
چشمام گرد شد..اون الان چی گفت؟
بورام که میگفت من اینجا جام امنه و همه چی قراره خوب پیش بره.
تا متوجه نگاهم شد گفت:میدونم به چی فکر میکنی،این همه محافظ اینجا هست،و..کسی هم جرعت نمیکنه به همسرِ من نگاه چپ بکنه،اینو مطمئن باش
همسرِ من؟
توی دلم نیشخندی بهش زدم.
یهو دستمو گرفت و گفت:خب..آماده ای؟
و بعد به سمت شیشه هایی که به ترتیب چیده شده بودن رفتیم.
به شیشه ها اشاره کرد و گفت:قراره به اون شیشه ها شلیک کنی
و بعد پشتم ایستا و اسلحه رو داد دستم و دستامو گرفت.
انقدر اختلاف قدیمون زیاد بود که خم شده شده بود.
زمزمه وار پشت گوشم توضیح میداد که باید چجوری شلیک کنم.
_اول از همه باید بلد باشی چجوری اسلحه رو بگیری توی دستات،دستاتو کامل باید دراز کنی و سفت اسلحه رو بگیری و دستاتو روی ماشه بزاری،چشم چپتو ببندی و نشونه گیری کنی به سمت هدف،تمرکز کنی و ماشه رو بکشی
و بعد آروم دستامو روی ماشه فشار داد.
و تیر محکم خورد به شیشه.
با تعجب گفتم:او..خورد به هدف
پرسید:الان میتونی خودت تنها شلیک کنی؟
سرمو تکون دادم و گفتم:اوهوم
کنارم ایستاد و گفت:باشه
همونطور که توضیح داده بود عمل کردم و بعدش ماشه رو کشیدم.
تیر خورد وسط شیشه و شیشه رو شکست.
با خوشحالی پریدم بالا و گفتم:تونستمم،دیدی..تونستم
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف¹⁹
زیر لب خندید و به سمتم اومد و گفت:میخوام بهت تیر اندازی یاد بدم
تیر اندازی؟،من اسلحه میبینم میترسم اون وقت میخواد بهم تیر اندازی یاد بده؟
سرمو کج کردم و گفتم:چرا؟
خم شد،نیشخندی زد و گفت:خانم کوچولو انگار نمیخوای باور کنی الان همسر یه مافیایی،خطر اینکه ترور بشی یا بهت حمله کنن خیلی زیاده
چشمام گرد شد..اون الان چی گفت؟
بورام که میگفت من اینجا جام امنه و همه چی قراره خوب پیش بره.
تا متوجه نگاهم شد گفت:میدونم به چی فکر میکنی،این همه محافظ اینجا هست،و..کسی هم جرعت نمیکنه به همسرِ من نگاه چپ بکنه،اینو مطمئن باش
همسرِ من؟
توی دلم نیشخندی بهش زدم.
یهو دستمو گرفت و گفت:خب..آماده ای؟
و بعد به سمت شیشه هایی که به ترتیب چیده شده بودن رفتیم.
به شیشه ها اشاره کرد و گفت:قراره به اون شیشه ها شلیک کنی
و بعد پشتم ایستا و اسلحه رو داد دستم و دستامو گرفت.
انقدر اختلاف قدیمون زیاد بود که خم شده شده بود.
زمزمه وار پشت گوشم توضیح میداد که باید چجوری شلیک کنم.
_اول از همه باید بلد باشی چجوری اسلحه رو بگیری توی دستات،دستاتو کامل باید دراز کنی و سفت اسلحه رو بگیری و دستاتو روی ماشه بزاری،چشم چپتو ببندی و نشونه گیری کنی به سمت هدف،تمرکز کنی و ماشه رو بکشی
و بعد آروم دستامو روی ماشه فشار داد.
و تیر محکم خورد به شیشه.
با تعجب گفتم:او..خورد به هدف
پرسید:الان میتونی خودت تنها شلیک کنی؟
سرمو تکون دادم و گفتم:اوهوم
کنارم ایستاد و گفت:باشه
همونطور که توضیح داده بود عمل کردم و بعدش ماشه رو کشیدم.
تیر خورد وسط شیشه و شیشه رو شکست.
با خوشحالی پریدم بالا و گفتم:تونستمم،دیدی..تونستم
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۲.۱k
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط