# عشق چهار پسر بلا مگامها
# عشق چهار پسر بلا مگامها
## فصل ۱: روز اول مدرسه دان
### قسمت ۱
صبح بود و خورشید تازه از پشت کوهها سر زده بود. آنیا جلوی آینه ایستاده بود و موهاش رو مرتب میکرد. امروز اولین روز مدرسهی جدیدش بود؛ مدرسهی دان.
مدرسهی دان فقط برای بچههای مهم و سیاسی بود. پدرها و مادرهایی که رئیسجمهور بودن، وزیر بودن، رهبر بودن... همهی بچههای مهم اینجا درس میخوندن.
آنیا آهی کشید و کیفش رو برداشت. «امیدوارم اینجا هم مثل مدرسهی قبلی پر از آدمای مغرور نباشه...»
مامانش از آشپزخونه صدا زد: «آنیا جون، دیرت میشه!»
«اومدم مامان!»
آنیا از خونه بیرون زد و سوار ماشین شد. تو راه، دلش یه کم شور میزد. مدرسهی جدید، آدمای جدید، همهچیز جدید...
---
ماشین جلوی در بزرگ مدرسهی دان ایستاد. ساختمون خیلی بزرگ و قشنگ بود، با یه حیاط پر از درخت و گل. چند تا ماشین شیک هم جلوی در پارک شده بود.
آنیا از ماشین پیاده شد و نفس عمیقی کشید. «خب... اینم شروعش!»
همین که خواست بره تو، یه صدای خنده اومد. سه تا پسر کنار در ایستاده بودن و بهش نگاه میکردن. یکی از اونا با یه لبخند مسخره گفت:
«اوهوم... بچهی جدید؟ خوش اومدی به مدرسهی دان!»
آنیا ابروهاش رو بالا برد. «ممنون... ولی به نظر نمیاد خیلی خوش اومد باشی.»
پسرها به هم نگاه کردن و خندیدن. اون یکی که جلوتر بود، جلو اومد و دستش رو دراز کرد:
«من آیدنم. پسر رهبر. اینم کیان، پسر رئیسجمهور. و اونم لوکاس، پسر وزیر.»
آنیا دستش رو نداد و فقط لبخند زد. «آنیا. تازه اومدم.»
کیان با کنجکاوی نگاهش کرد. «آنیا؟ اسم قشنگیه. ولی بذار یه چیزی رو زود بهت بگم... این مدرسه مال ماست. پس بهتره باهامون خوب باشی!»
آنیا چشمهاش رو ریز کرد و لبخند شیطونی زد: «آخه... من با آدمای مغرور خوب نیستم!»
و همینطور که سه تا پسر با تعجب بهش نگاه میکردن، آنیا رفت تو مدرسه. 💕
---
**ادامه داره...*
## فصل ۱: روز اول مدرسه دان
### قسمت ۱
صبح بود و خورشید تازه از پشت کوهها سر زده بود. آنیا جلوی آینه ایستاده بود و موهاش رو مرتب میکرد. امروز اولین روز مدرسهی جدیدش بود؛ مدرسهی دان.
مدرسهی دان فقط برای بچههای مهم و سیاسی بود. پدرها و مادرهایی که رئیسجمهور بودن، وزیر بودن، رهبر بودن... همهی بچههای مهم اینجا درس میخوندن.
آنیا آهی کشید و کیفش رو برداشت. «امیدوارم اینجا هم مثل مدرسهی قبلی پر از آدمای مغرور نباشه...»
مامانش از آشپزخونه صدا زد: «آنیا جون، دیرت میشه!»
«اومدم مامان!»
آنیا از خونه بیرون زد و سوار ماشین شد. تو راه، دلش یه کم شور میزد. مدرسهی جدید، آدمای جدید، همهچیز جدید...
---
ماشین جلوی در بزرگ مدرسهی دان ایستاد. ساختمون خیلی بزرگ و قشنگ بود، با یه حیاط پر از درخت و گل. چند تا ماشین شیک هم جلوی در پارک شده بود.
آنیا از ماشین پیاده شد و نفس عمیقی کشید. «خب... اینم شروعش!»
همین که خواست بره تو، یه صدای خنده اومد. سه تا پسر کنار در ایستاده بودن و بهش نگاه میکردن. یکی از اونا با یه لبخند مسخره گفت:
«اوهوم... بچهی جدید؟ خوش اومدی به مدرسهی دان!»
آنیا ابروهاش رو بالا برد. «ممنون... ولی به نظر نمیاد خیلی خوش اومد باشی.»
پسرها به هم نگاه کردن و خندیدن. اون یکی که جلوتر بود، جلو اومد و دستش رو دراز کرد:
«من آیدنم. پسر رهبر. اینم کیان، پسر رئیسجمهور. و اونم لوکاس، پسر وزیر.»
آنیا دستش رو نداد و فقط لبخند زد. «آنیا. تازه اومدم.»
کیان با کنجکاوی نگاهش کرد. «آنیا؟ اسم قشنگیه. ولی بذار یه چیزی رو زود بهت بگم... این مدرسه مال ماست. پس بهتره باهامون خوب باشی!»
آنیا چشمهاش رو ریز کرد و لبخند شیطونی زد: «آخه... من با آدمای مغرور خوب نیستم!»
و همینطور که سه تا پسر با تعجب بهش نگاه میکردن، آنیا رفت تو مدرسه. 💕
---
**ادامه داره...*
- ۲۲۴
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط