یاد دارم در غروبی سرد سرد

یاد دارم در غروبی سرد سرد
میگذشت از کوچه ما دوره گرد
داد میزد: کهنه قالی میخرم
دسته دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی میخرئی:
دیدگاه ها (۱)

ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ دخترانه ﺗﺮﯾﻦ ﺗﻌﺒﯿﺮﻡ ﺍﺯ " ﺗـــﻮ " چه بود ؟ﺑﻪ ﻧﺎﺧﻦ ﺗﺮﮎ ...

گاهی " حرفهایم " را برای نان ریزه های حیاطمان میزنم .....

مرد به خدا می گه: چرا زن رو زیبا آفریدی ؟ خدا می گه: واسه ای...

چند وقتیست.هر چه میگردمهیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم نگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط