I can be myself with him
I can be myself with him
Part¹⁰⁸
ساعت،۸ شب رو نشون میداد
طرح کامل بود..و روی میز وسط هال قرار داده بودیم
وارد اتاقم شدم..
سویشرت و شلوار لیام رو پوشیدم
موهام رو گوجهای بستم..گوشیم رو برداشتم
و از اتاق خارج شدم
پسرا هم اماده بودن..طرح رو برداشتیم و وارد حیاط شدیم
اون گروه هم اومده بودن..ولی باورم نمیشه چی درست کرده بودن
ماکت تقریبا کج بود..رنگ ها قاطی شده بود..و با چیزی که مالک گفته بود،اصلا مطابقت نداشت
ماکت و توضیحات رو روی میز گذاشتیم..انگار اوناهم انتظار نداشتن همهچیز خوب پیش بره
استاد لی اومد..با لبخند مهربونش
تکتک جزئیات رو بررسی کرد..و نوبت امتیاز بود
استاد لی:گروه نیلسو..نمره ی ۲۰ از ۲۰..بهتون افتخار میکنم
سرفهای کرد
استاد لی:گروه کارینا..۱۲ از ۲۰..خیلی خوب بود ولی کاشکی یکم دقت داشتین
دستم رو روی دهنم گذاشتم
و بدون اینکه من حرکتی بزنم،تهیونگ بغلم کرد و توی هوا چرخوندم
-بزارم پایین..دارم میمیرم
خنده ی همه بلند شد..
باورم نمیشد..
-میاید بریم ساحل؟این یه جشن میخواد
جونگکوک:تو و تهیونگ برید..فکر کنم یکم فضا میخواید
-اما...
+مرسی که درک میکنید داداش
دستم رو گرفت و سوار ماشین کرد..به حرکتش خندهای کردم
با سرعت بالا رانندگی میکرد..منم سرم رو از پنجره بیرون کرده بودم..باد،موهام رو به رقص در میاورد و هوای سالم وارد ریههام میشد
جلوی ساحل توقف کرد..
کفاشهام رو در اورد و پامو روی شن گذاشتم..
یه حسی داشتم..مثل ازادی..رهایی..یا شاید،دیگه مسئولیتی نداشتم
همینجوری با تهیونگ روی شن ها قدم میزدیم،تا رسیدیم با دریا
موج های دریا،روی شن ها میومد و پامو قلقلک میداد
خندهای کردم..
روی ماسهها نشستیم..
سرم رو روی شونه ی تهیونگ گذاشتم
-میدونی..هیچوقت فکر نمیکردم عاشقت بشم
+منم همینطور
-اسپایدرمن خودمی
+الان بگم دلیلِ تهیونگ،ملکه کوچولو و خانوم کوچولوی خودمی نمیخندی؟
خندیدم..
-دیر گفتی
+یه اعترافی بکنم؟
نگاهش کردم
-اوهوم..
+یادته اونروزی که مست کردی رو؟
-اولین بار؟اره!
+اونموقع بهم اعتراف کردی..ولی بهت نگفتم
به شونش زدم
-خیلی رومخی
+ولی برای توعم!
عصبانیتم خاموش شد
-اره..برای منی..
+اجازه دارم از این خانوم کوچولو یه بوس بگیرم؟
-بله..اجازه داری
خندید..
اروماروم نزدیکم شد..و بوسه رو شروع کرد..
گاهی اوقات،تو دیگه نمیتونی ادامه بدی
اما یه نفر،اگرچه ممکنه دشمنت باشه،ولی زندگیت رو عوض کنه
اون ادم،برای من،تهیونگه
و عشقی که نمیدونستم چجوری به وجود اومد
فقط خواستم بهتون بگم:قوی بمونید..و دنبال دلیل برای زندگی نگردید..چون اون دلیل،خودش پیدا میشه،اگر واقعی باشه...
دیگه نمیتونم بنویسم ادامه دارد..
ولی به جاش مینویسم..
پایان:))
Part¹⁰⁸
ساعت،۸ شب رو نشون میداد
طرح کامل بود..و روی میز وسط هال قرار داده بودیم
وارد اتاقم شدم..
سویشرت و شلوار لیام رو پوشیدم
موهام رو گوجهای بستم..گوشیم رو برداشتم
و از اتاق خارج شدم
پسرا هم اماده بودن..طرح رو برداشتیم و وارد حیاط شدیم
اون گروه هم اومده بودن..ولی باورم نمیشه چی درست کرده بودن
ماکت تقریبا کج بود..رنگ ها قاطی شده بود..و با چیزی که مالک گفته بود،اصلا مطابقت نداشت
ماکت و توضیحات رو روی میز گذاشتیم..انگار اوناهم انتظار نداشتن همهچیز خوب پیش بره
استاد لی اومد..با لبخند مهربونش
تکتک جزئیات رو بررسی کرد..و نوبت امتیاز بود
استاد لی:گروه نیلسو..نمره ی ۲۰ از ۲۰..بهتون افتخار میکنم
سرفهای کرد
استاد لی:گروه کارینا..۱۲ از ۲۰..خیلی خوب بود ولی کاشکی یکم دقت داشتین
دستم رو روی دهنم گذاشتم
و بدون اینکه من حرکتی بزنم،تهیونگ بغلم کرد و توی هوا چرخوندم
-بزارم پایین..دارم میمیرم
خنده ی همه بلند شد..
باورم نمیشد..
-میاید بریم ساحل؟این یه جشن میخواد
جونگکوک:تو و تهیونگ برید..فکر کنم یکم فضا میخواید
-اما...
+مرسی که درک میکنید داداش
دستم رو گرفت و سوار ماشین کرد..به حرکتش خندهای کردم
با سرعت بالا رانندگی میکرد..منم سرم رو از پنجره بیرون کرده بودم..باد،موهام رو به رقص در میاورد و هوای سالم وارد ریههام میشد
جلوی ساحل توقف کرد..
کفاشهام رو در اورد و پامو روی شن گذاشتم..
یه حسی داشتم..مثل ازادی..رهایی..یا شاید،دیگه مسئولیتی نداشتم
همینجوری با تهیونگ روی شن ها قدم میزدیم،تا رسیدیم با دریا
موج های دریا،روی شن ها میومد و پامو قلقلک میداد
خندهای کردم..
روی ماسهها نشستیم..
سرم رو روی شونه ی تهیونگ گذاشتم
-میدونی..هیچوقت فکر نمیکردم عاشقت بشم
+منم همینطور
-اسپایدرمن خودمی
+الان بگم دلیلِ تهیونگ،ملکه کوچولو و خانوم کوچولوی خودمی نمیخندی؟
خندیدم..
-دیر گفتی
+یه اعترافی بکنم؟
نگاهش کردم
-اوهوم..
+یادته اونروزی که مست کردی رو؟
-اولین بار؟اره!
+اونموقع بهم اعتراف کردی..ولی بهت نگفتم
به شونش زدم
-خیلی رومخی
+ولی برای توعم!
عصبانیتم خاموش شد
-اره..برای منی..
+اجازه دارم از این خانوم کوچولو یه بوس بگیرم؟
-بله..اجازه داری
خندید..
اروماروم نزدیکم شد..و بوسه رو شروع کرد..
گاهی اوقات،تو دیگه نمیتونی ادامه بدی
اما یه نفر،اگرچه ممکنه دشمنت باشه،ولی زندگیت رو عوض کنه
اون ادم،برای من،تهیونگه
و عشقی که نمیدونستم چجوری به وجود اومد
فقط خواستم بهتون بگم:قوی بمونید..و دنبال دلیل برای زندگی نگردید..چون اون دلیل،خودش پیدا میشه،اگر واقعی باشه...
دیگه نمیتونم بنویسم ادامه دارد..
ولی به جاش مینویسم..
پایان:))
- ۶۷۵
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط