𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ³⁰


کایرا : نه ...

سرشو بلند کرد و از دستم گرفت
با قیافه ای که التماس ازش می بارید گفت :
ـ لطفا....لطفا درموردش به کسی نگو ازت خواهش میکنم تو...تو خودت بچه های این مدرسه رو میشناسی که چجورین ..... اگه بفهمن با احتمال زیاد مسخرم میکنن

لبخند خونگرم زدم و اون یکی دستم رو روی دستش گذاشتم

ورا : نگران نباش....رازت پیشم میمونه


حالت چهرش کمی راضی به نظر رسید...دستشو از میان دستام بیرون کشید و به تاج تخت تکیه داد

ورا : میگم.......

با انتظار بهم نگاه کرد

ورا : نمی‌خوای موضوعشو بگی ؟

اخم کوچیکی وسط ابروهاش قرار گرفت

کایرا : موضوع چی؟!

ورا : اینکه....چیشده آقای کای یا بهتره بگم عموت چطوری این مدرسه رو درست کرده....یعنی منظورم اینه چی باعث شده

نفس عمیقی کشید

کایرا : نمی‌دونم می‌دونی یا نه .... ولی عموم تا حالا یه بار گرگینه شده


چییییییییییی؟!!!!!!!
چشمام از کاسه دراومد ..... با شوک یهویی‌ای که واردم شد از صندلی بلند شدم
اما انگار کایرا از همون اول میدونست که قراره همچین ریاکشنی داشته باشم....خیلی خونسرد بهم نگاه میکرد


ورا : چطور ممکنه...؟

کایرا : اگه قرار باشه از همون اول اینجوری کنی....هیچی نمیگما


سریع خودمو جمع و جور کردم و آروم صندلی نشستم
سعی کردم یکم ریلکس باشم ولی....خبر چند ثانیه پیش اجازه اینو بهم نمی‌داد
پاهام بی‌اختیار تکون میخوردن...که کایرا متوجه شد و تک خنده ای زیر لب کرد

کایرا : خب....داشتم میگفتم....

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹𝐩𝐚𝐫𝐭 ³¹کایرا : خب‌...داشتم میگفتم...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹𝐩𝐚𝐫𝐭 ²⁹ کایرا : اره بابا....فقط د...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹𝐩𝐚𝐫𝐭 ²⁸ساعت ۶ بعد ظهر بعد بود و ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط