تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست  

 

# عاشقانه ...
دیدگاه ها (۱)

تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شببدینسان خواب ها را ب...

با همه ی بی سر و سامانی امباز به دنبال پریشانی ام           ...

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب شاید تو می خواهی مرا در کو...

از زندگی، از این همه تکرار خسته اماز های و هوی کوچه و بازار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط