𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸
من°تو°و°یک°نه
.🪄
.🔮
.🪄
پارت۲:

فرداش، ساعت ۱۰ صبح، کافهی دانشگاه شلوغ بود. آت یه صندلی گوشه پیدا کرد، دفترچهاش رو باز کرد و داشت اسکیس میزد که یهو سایهی بلندی افتاد رو میزش. بلند کرد سرش، جیمین بود با یه فنجون قهوه توی دست، لبخند کجش رو لب.

· «اجازه هست بشینم؟»
آت بدون اینکه نگاهش رو از دفترچه برداره، گفت:
· «نه.»

جیمین ولی نشست روبروش. جونگوک و تهیونگ هم صندلیهای کناری رو کشیدن و نشستن.
جیمین قهوه رو گذاشت روی میز و گفت:

· «دیشب یه کم راجع بهت تحقیق کردم. آت، اهل ایران، انتقالی از دانشگاه تهران، معدل بالا... ولی یه چیز عجیب. هیچ سابقهای از خانوادهات توی هیچ سایتی نیست. چرا؟»

آت بالاخره سرش رو بلند کرد و به چشماش خیره شد:

· «چون خانوادهی من اهل اینه که توی شبکههای اجتماعی نباشن. بر خلاف بعضیا که پدرشون رئیس دانشگاهه و همه چیزشون رو میذارن تو اینستاگرام. مثلاً اون عکس پدرت با اون خانمِ توی دفترش، چی بود؟»

جیمین یهو قهوه رو زمین گذاشت. جونگوک خندید و گفت:

· «جیمین، این دختره داره بهت درس میده!»

تهیونگ هم اضافه کرد:

· «بیا یه چیز دیگه بهش نشون بدیم. آت، میدونی این دانشگاه مال کیه؟»

آت مدادش رو گذاشت زمین، یه جرعه آب خورد و با خونسردی گفت:

· «مال پدر جیمینه، میدونم. ولی مال پدر جیمین هم به این معنی نیست که پسرش بتونه هر غلطی دلش خواست بکنه. حالا میخواین برین یا باید مدیر رو صدا کنم؟»

جیمین بلند شد، ولی قبل رفتن، خم شد و آروم گفت:

· «آت، این فقط روز دومه. تا آخر ترم، میبینم کی میخنده.»

و رفت. آت برگشت به اسکیسش، ولی یه لبخند زیر لب داشت.
دیدگاه ها (۰)

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت۳:فرداش، ساعت ۱۰ صبح،...

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۱: ساعت ۸ صبح، هوای ...

“Hate Kiss” تهیونگ سریع رفت کنار تخت. دستش رو گذاشت روی پیشو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط