رمان ( حامی)

رمان ( حامی)
خب این فقط ی رمان است
و اصلا واقعیت نداره
پس لطفا حاشیه درست نکنید:)🌙
مرسیی:)🌷


خب
پارت اول
داستان: حامی:)💕

از زبان حامیم :
اولین روزی بود که کنسرت گذاشته بودم
خیلی استرس داشتم و دستام داشت
میلرزید نمیتونم برم رو استیج و خیلی
خجالت میکشیدم...
فرید: حامیم چی شده چرا دستات میلرزه؟
حامیم: چیزی نیست فقط استرس دارم
فرید : استرس نداشته باش فقط برو رو استیج مطمئن باش چیزی نمیشه
حامیم: باش به امید خدا :)

از زبان حامیم :
وقتی رفتم رو استیج اولین اهنگمو خوندم و بعدش که تمام شد وقتی صدای دست و جیغ زدن مردم رو میشنیدم خجالت و استرسم کمتر میشد وقتی که کنسرت تموم شد رفتیم عکس بگیریم که اونجا بود که کل بدنم داشت
میلرزید ولی روی پای خودم وایسادم و
عکسارو گرفتم
و تموم شد
و بعد دنبال فرید و علیرضا میگشتم
پیداشون نمیکردم علیرضا بهم زنگ زد گفت:
-کجایی حامیم؟
+من بیرونم علیرضا شما کجایید؟
-ما داریم دنبالت میگردیم پیدات نمیکنیم
+وای اشکال نداره بگردید پیدا کنید

از زبان حامیم:
ادرس کوچه ای که وایساده بودمو دادم
و بالاخره پیدام کردن

از زبان فرید و علیرضا :

علیرضا :
وای حامیم نزدیک یک ساعته داریم دنبالت میگردیم
فرید :
وای اره بخدا خسته شدم
راستی سر راه یکیو دیدم

حامیم:
کی؟
کیو دیدی؟........

این داستان ادامه دارد🌙🌷
اگر دوست داشتید لایک کنید
پارت های بعدیم میزارم :)❤
دیدگاه ها (۰)

ماه شب تارم :)

رمان حامی... پارت۲مداستان واقعیت نداره... پس لطفا حاشیه درست...

استوریش

(پارت چهار)# قانون اول ..‌‌.. هیچوقت رو حرف من حرف نزن # قان...

عشق زیر نور ماه پارت ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط