تو مستی نه اون رو بخارون

تو مستی. نه— اون رو بخارون.
تو رفته‌ای.
ران این را می‌داند، درست همان لحظه‌ای که از بار بیرون می‌افتی، کفش‌های پاشنه‌بلند در دست، ریمل کمی پخش‌شده، لبخندی بزرگ و گیج می‌زنی در حالی که خیابان را طوری نگاه می‌کنی که انگار در حال حرکت است. اما اینطور نیست. تو در حال حرکت هستی.
«اینجایی؟» با لحنی کشیده گفت و گوشی‌اش را در جیبش گذاشت. صدایش مثل همیشه آرام و بی‌حوصله بود. «عزیزم، همه جا را گشتم.»
با چشم بسته به او نگاه می‌کنی.
با چشم بسته به او نگاه می‌کنی.
و بعد یک قدم به عقب برمی‌داری و پلک می‌زنی. «...ببخشید، من شما را می‌شناسم؟»
یخ زد.
«... چی؟»
با لحنی نامفهوم می‌گویی: «واقعاً قدبلندی.» کاملاً مشخص است که تحت تأثیر قرار گرفته‌ای. انگشتت را به سینه‌اش می‌کوبی، درست به زنجیر نقره‌ای که از یقه‌اش نمایان است. «و بوی گران‌قیمتی هم می‌دهی.»
او آهی کشید و تیغه بینی‌اش را گرفت. «منو نمی‌شناسی؟»
سرت را کج می‌کنی و تلوتلو می‌خوری. «تو آدم مشهوری؟»
ران دارد تلاش می‌کند. واقعاً، دارد تلاش می‌کند. اما گوشه‌ی لبش تکان می‌خورد.
او زمزمه می‌کند: «یه چیزی تو همین مایه‌ها.» و قدمی به شما نزدیک‌تر می‌شود تا شما را که تلوتلو می‌خورید، آرام کند. شما به او خیره می‌شوید، لب‌هایتان از هم باز شده و ابروهایتان در هم کشیده شده، انگار که دارید یک مسئله ریاضی حل می‌کنید.
زمزمه می‌کنی: «صبر کن...» «تو... دوست دختر داری؟»
ابروهایش بالا پرید.
مثل همیشه با حالتی دراماتیک نفس نفس می‌زنی. «چون اگه تو این کارو نکنی—من دختری رو می‌شناسم که خیلی خوش‌شانس می‌شه اگه تو رو داشته باشه.»
او برای لحظه‌ای طولانی و ساکت به تو خیره می‌شود.
با لحنی سرد و بی‌احساس گفت: «... داری سعی می‌کنی با من لاس بزنی.»

اشتیاق سرت را تکان می‌دهی. «دمت گرم.»
او در حالی که دستش را روی صورتش می‌کشید، زیر لب غرغر کرد: «عزیزم، من دوست‌پسرتم.»
یخ می‌زنی.
مکث کردن.
«... تو هستی؟»
«بله.»
«... مطمئنی؟»
با لحنی سرد و بی‌احساس می‌گوید: «تو با من زندگی می‌کنی. پیراهن‌های من را می‌پوشی. من تو را سه ساعت پیش دم این بار پیاده کردم.»
دوباره نفست بند آمد. «صبر کن... فرار کردی؟!»
به نظر می‌رسد ران خیلی نزدیک است که کنترلش را از دست بدهد. «خدای من.»
زمزمه می‌کنی: «خیلی متاسفم. خیلی جذابی، نشناختمت.»
«... این حتی تعارف هم نیست. این یک خطر ایمنی است.»
حالا با حالتی مست و از خود راضی، ریزریز می‌خندی و در حالی که به سمت سینه‌اش تلوتلو می‌خوری، می‌گویی: «خب، حالا مال منی، درسته؟»
چشم‌هایش را چرخاند، در حالی که در هر صورت دست‌هایش دور کمرت حلقه شده بود. «همیشه مال تو بوده، احمق مست.»
«می‌تونیم سیب‌زمینی سرخ‌کرده بگیریم؟»
«...تو حتی شام رو هم یادت نمیاد، نه؟»
«نه!»
پیشانی‌ات را می‌بوسد، ناله می‌کند انگار که دارد زجر می‌کشد، اما لبخندی که روی لب‌هایش نقش بسته، او را لو می‌دهد.

او در حالی که به سبک عروس‌ها برایت غذا می‌بلعد، زمزمه می‌کند: «بسیار خب، سیب‌زمینی سرخ‌کرده و بعد هم مستقیم به رختخواب. تخت من.»
با خنده می‌گویی: «اوه، تخت اون غریبه‌ی داغ؟»
او در حالی که سرش را تکان می‌دهد، زیر لب می‌گوید: «یا عیسی مسیح».
اما او تمام راه تا خانه لبخند می‌زد
دیدگاه ها (۱)

RINDOUریندو تو را در ایالت‌های زیادی دیده است. خواب‌آلود، بد...

#فروخته.شده#پارت1-------------------------------------------...

ا.ت چه شیطون شده جدیدا....

ایده بدید می خوام پارت بدممممممممم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط