part fourteen ::
part fourteen ::
🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩
ا.ت به مایکی نگاهی انداخت و سرش رو یکم کج کرد و همچنان سر مایکی رو ناز میکرد
مایکی با امید به ا.ت نگاه میکرد تا جوابی ازش بشنوه
ا.ت چشمش رو برای چند ثانیه بست و بعد چشماش رو باز کرد
ا.ت با مهربونی : اگه عشقت رو قبول کنم.....باهام چیکار میکنی؟
ا.ت میترسید که مایکی هم مثل مامان بابا خودش کتکش بزنن و اذیتش کنن
مایکی دست های ظریف ا.ت رو گرفت : دنیا رو برات به اتیش میکشم.....و تا ابد پیش خودم نگهت میدارم و هر چی بخوای برات فراهم میکنم....مخصوصا....عشق واقعی رو
ا.ت از جواب مایکی شوکه شد لبخند محو زد و بغض کرده بود
ا.ت با بغض : مایکی....
مایکی : بله؟
ا.ت با همون لبخند و صدای بغض کرده اش : چرا من و دوست داری؟
مایکی : چون ازم نترسیدی....قضاوتم نکردی....و باهام مثل ی ادم عادی رفتار کردی....باهام مهربون بودی.....بهم محبت کردی....من فقط دوست ندارم....من...م....من....عاشقتم ا.ت
ا.ت یهو بغضش ترکید و سرش رو پایین اورد تا مایکی اشک هاش رو نبینه
مایکی پتو انداخت دور تا دور ا.ت و بغلش کرد : عزیزم چیشده؟چرا گریه میکنی؟!
ا.ت با گریه : چون....هق....باورم نمیشع یکی واقعا من و دوست داره....هق....تو مافیای ژاپنی....من فقط ی دختر ۱۹ ساله ایرانیم.....من...هق....خاص نیستم.....با ارزش نیستم....چرا من و دوست داری؟!
مایکی اشک های ا.ت رو پاک کرد و رد اشک هارو بوسید
مایکی : ا.ت عزیزم.....عادی بودنت و مافیا بودن من.....هیچ چیز عجیبی نیست....من خودم رو برات فدا میکنم....چون عاشقتم....نه بخاطر بدن و صورتت....به خاطر مهربونی که داری....تو ی انسان عادی نیستی....تو فرشته منی....الهه منی....
یهو مایکی با خجالت رو به ا.ت زانو زد
🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩🍈🍋🟩
ا.ت به مایکی نگاهی انداخت و سرش رو یکم کج کرد و همچنان سر مایکی رو ناز میکرد
مایکی با امید به ا.ت نگاه میکرد تا جوابی ازش بشنوه
ا.ت چشمش رو برای چند ثانیه بست و بعد چشماش رو باز کرد
ا.ت با مهربونی : اگه عشقت رو قبول کنم.....باهام چیکار میکنی؟
ا.ت میترسید که مایکی هم مثل مامان بابا خودش کتکش بزنن و اذیتش کنن
مایکی دست های ظریف ا.ت رو گرفت : دنیا رو برات به اتیش میکشم.....و تا ابد پیش خودم نگهت میدارم و هر چی بخوای برات فراهم میکنم....مخصوصا....عشق واقعی رو
ا.ت از جواب مایکی شوکه شد لبخند محو زد و بغض کرده بود
ا.ت با بغض : مایکی....
مایکی : بله؟
ا.ت با همون لبخند و صدای بغض کرده اش : چرا من و دوست داری؟
مایکی : چون ازم نترسیدی....قضاوتم نکردی....و باهام مثل ی ادم عادی رفتار کردی....باهام مهربون بودی.....بهم محبت کردی....من فقط دوست ندارم....من...م....من....عاشقتم ا.ت
ا.ت یهو بغضش ترکید و سرش رو پایین اورد تا مایکی اشک هاش رو نبینه
مایکی پتو انداخت دور تا دور ا.ت و بغلش کرد : عزیزم چیشده؟چرا گریه میکنی؟!
ا.ت با گریه : چون....هق....باورم نمیشع یکی واقعا من و دوست داره....هق....تو مافیای ژاپنی....من فقط ی دختر ۱۹ ساله ایرانیم.....من...هق....خاص نیستم.....با ارزش نیستم....چرا من و دوست داری؟!
مایکی اشک های ا.ت رو پاک کرد و رد اشک هارو بوسید
مایکی : ا.ت عزیزم.....عادی بودنت و مافیا بودن من.....هیچ چیز عجیبی نیست....من خودم رو برات فدا میکنم....چون عاشقتم....نه بخاطر بدن و صورتت....به خاطر مهربونی که داری....تو ی انسان عادی نیستی....تو فرشته منی....الهه منی....
یهو مایکی با خجالت رو به ا.ت زانو زد
- ۴۱۴
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط