کشاورزی مشغول پاشیدن بزر بود٬ ثروتمندی مغرور به او رسید و

کشاورزی مشغول پاشیدن بزر بود٬ ثروتمندی مغرور به او رسید و و با تکبر گفت:
بکار؛
بکار که از تو کاشتن است و از ما خوردن!
کشاورز نگاهی به او کرد و گفت:
.
.
.
.
.
.
.
دارم یونجه میکارم! ؛)
دیدگاه ها (۴)

داستان راستان ...

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔جونگکوک دقیقاً ساعت یک به خانه...

من قطب مغرور غزل بودم توو کوچه های شعر : یک شب گرد وقتی رسید...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_39مظلوم سری تکون دادم ..با د...

سناریو تهیونگ

پارت ۱۸ — این بار نوبت یورا بوددرگیری بالاخره نزدیک صبح تمام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط