اسم فیک: بیحد و مرز
اسم فیک: بیحد و مرز
پارت ۹
آرمان نگاهی به ساعتش انداخت و لبخند زد.
"دیر شده... بهتره بری."
مگان با بیمیلی سرش را تکان داد.
"باشه..."
چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
آرمان آرام گفت: "رسیدی خونه، یه پیام بده که خیالم راحت شه."
مگان لبخند زد.
"قول میدم."
بعد برای آخرین بار دست هم را فشردند.
مگان سوار تاکسی شد و از پشت شیشه برای آرمان دست تکان داد.
آرمان هم با لبخند جوابش را داد و تا دور شدن تاکسی همانجا ایستاد.
چند دقیقه بعد...
مگان جلوی خانه ایستاد.
نفس عمیقی کشید و در را باز کرد.
هنوز یک قدم داخل نگذاشته بود که صدای پدرش در خانه پیچید.
"مگان!"
از لحن صدایش معلوم بود بهشدت عصبانی است.
مگان با نگرانی وارد پذیرایی شد.
پدرش از روی مبل بلند شد و با قدمهای تند به سمتش رفت.
اما قبل از اینکه به مگان برسد، مادرش سریع خودش را بین آن دو انداخت.
"آروم باش... خواهش میکنم."
پدر با عصبانیت گفت: "کنار برو!"
مادر با نگرانی دستش را روی سینه او گذاشت.
"اول بذار حرف بزنه."
پدر با صدای بلندی گفت: "چه حرفی؟! همسایه با چشم خودش دیده دخترم با یه پسر توی پارک قدم میزده!"
مگان سرش را پایین انداخت.
پدر ادامه داد:
"اون پسره کیه؟!"
مگان بعد از چند ثانیه سکوت، آرام گفت:
"...آرمان."
پدر با شنیدن اسم آرمان، مشتش را محکم روی میز کوبید.
"از کی تا حالا با پسر غریبه میری بیرون؟!"
مگان با صدایی لرزان گفت:
"بابا... اون غریبه نیست."
"پس چیه؟!"
"دوستمه..."
پدر با خشم یک قدم جلو رفت، اما مادر دوباره جلویش را گرفت.
"داری میترسونیش!"
پدر بدون اینکه نگاهش را از مگان بردارد، گفت:
"من دخترم رو برای این بزرگ نکردم که دست توی دست یه پسر توی خیابون راه بره."
اشک در چشمهای مگان جمع شد.
"بابا... ما فقط قدم میزدیم."
پدر با صدایی محکم گفت:
"از فردا دیگه حق نداری با اون پسر ملاقات کنی."
مگان برای اولین بار سرش را بالا گرفت.
"نمیتونم..."
خانه در سکوت فرو رفت.
پدر با ناباوری به دخترش خیره شد.
"چی گفتی؟"
مگان با اینکه اشک از روی گونهاش سرازیر شده بود، محکمتر از قبل گفت:
"گفتم... نمیتونم."
برای اولین بار، مگان مقابل پدرش ایستاده بود.
و همین، آغاز بزرگترین اختلاف بین آنها شد.
شرایط:
لایک:۹
کامنت:۲۰
بازنشر:۴
هشتگها:#موکبانگ#روتین#سرگرمی#تیکتاک#ادیت#بلک_پنک#بی_تی_اس#جونگکوک#کوک#تهوینگ#شوگا#جیسو#جنی#لیسا#رزی#دنس#باحال#شوخی#دوربی
پارت ۹
آرمان نگاهی به ساعتش انداخت و لبخند زد.
"دیر شده... بهتره بری."
مگان با بیمیلی سرش را تکان داد.
"باشه..."
چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
آرمان آرام گفت: "رسیدی خونه، یه پیام بده که خیالم راحت شه."
مگان لبخند زد.
"قول میدم."
بعد برای آخرین بار دست هم را فشردند.
مگان سوار تاکسی شد و از پشت شیشه برای آرمان دست تکان داد.
آرمان هم با لبخند جوابش را داد و تا دور شدن تاکسی همانجا ایستاد.
چند دقیقه بعد...
مگان جلوی خانه ایستاد.
نفس عمیقی کشید و در را باز کرد.
هنوز یک قدم داخل نگذاشته بود که صدای پدرش در خانه پیچید.
"مگان!"
از لحن صدایش معلوم بود بهشدت عصبانی است.
مگان با نگرانی وارد پذیرایی شد.
پدرش از روی مبل بلند شد و با قدمهای تند به سمتش رفت.
اما قبل از اینکه به مگان برسد، مادرش سریع خودش را بین آن دو انداخت.
"آروم باش... خواهش میکنم."
پدر با عصبانیت گفت: "کنار برو!"
مادر با نگرانی دستش را روی سینه او گذاشت.
"اول بذار حرف بزنه."
پدر با صدای بلندی گفت: "چه حرفی؟! همسایه با چشم خودش دیده دخترم با یه پسر توی پارک قدم میزده!"
مگان سرش را پایین انداخت.
پدر ادامه داد:
"اون پسره کیه؟!"
مگان بعد از چند ثانیه سکوت، آرام گفت:
"...آرمان."
پدر با شنیدن اسم آرمان، مشتش را محکم روی میز کوبید.
"از کی تا حالا با پسر غریبه میری بیرون؟!"
مگان با صدایی لرزان گفت:
"بابا... اون غریبه نیست."
"پس چیه؟!"
"دوستمه..."
پدر با خشم یک قدم جلو رفت، اما مادر دوباره جلویش را گرفت.
"داری میترسونیش!"
پدر بدون اینکه نگاهش را از مگان بردارد، گفت:
"من دخترم رو برای این بزرگ نکردم که دست توی دست یه پسر توی خیابون راه بره."
اشک در چشمهای مگان جمع شد.
"بابا... ما فقط قدم میزدیم."
پدر با صدایی محکم گفت:
"از فردا دیگه حق نداری با اون پسر ملاقات کنی."
مگان برای اولین بار سرش را بالا گرفت.
"نمیتونم..."
خانه در سکوت فرو رفت.
پدر با ناباوری به دخترش خیره شد.
"چی گفتی؟"
مگان با اینکه اشک از روی گونهاش سرازیر شده بود، محکمتر از قبل گفت:
"گفتم... نمیتونم."
برای اولین بار، مگان مقابل پدرش ایستاده بود.
و همین، آغاز بزرگترین اختلاف بین آنها شد.
شرایط:
لایک:۹
کامنت:۲۰
بازنشر:۴
هشتگها:#موکبانگ#روتین#سرگرمی#تیکتاک#ادیت#بلک_پنک#بی_تی_اس#جونگکوک#کوک#تهوینگ#شوگا#جیسو#جنی#لیسا#رزی#دنس#باحال#شوخی#دوربی
- ۲۰۴
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط