جادوی عشق ۸ part

جادوی عشق ۸ part



خندیدم و گفتم باشه. تو هم.. دوتا طلبت اقا بابا.. یادم نمیره

دویدم ساك رو برداشتم و باز برگشتم تو اشپزخونه زبونم رو در اوردم و خندیدم و تند چايي رو از دستش گرفتم و یه جرعه بزرگ ازش خوردم.

داغ بود.

اتیش گرفتم.

تند تند با دستم دهنمو باد زدم و فووووت کردم

مامان اوووووه- چه خبرته؟ میسوزي دختر

یه ذره دیر گفتي..

خندید و گفت: بدو تا بیشتر دیرت نشده.. یادم اومد و گفتم اخ اخ رفتم

سریع چايي رو روی میز گذاشتم و گفتم:افشین; رفت

مدرسه؟

مامان نفس نه خیر. پشت سرته..

سریع برگشتم و به افشین نگاه کردم

داداش کوچولوي توپولوی ۱۰ ساله ام داشت چشماشو

میمالید..

اره..داداش...

بعد از اون روز بعد از ورودم به خونه نفس و رایان بعد از اون پاکت و نامه اي که دست رایان دادم شدم دختر این خانواده و افشین شد برادرم

برخلاف نفس و رایان افشین حسابی تپل بود و لپ داشت.. تند گفتم: عه عه خرمالو.. تو هم خواب موندي؟ اخم کرد و گفت نه خيرم... من مريضم.. قرار نیست مدرسه

برم

با نگاه دروغ میگي زل زدم بهش و بعد به مامان نگاه کردم. لبخندي زد و بهم چشمك زد که یعنی میدونم دروغ میگه. خندیدم و گفتم چت هست حالا خرمالو؟ درد امتحان

گرفتت؟

لایک نکنید با من طرفین
دیدگاه ها (۴)

جادوی عشق ۷ partداشتیم. خوب ميشي.. بذار ساعت مدرسه تموم شه.....

جادوی عشق ۶ part از خونه دور شدم که شنیدم در حالیکه ایفون رو...

جادوی عشق ۵ part باز اونقدر غرق فکر شده بودم که دیرم شد. ٧:٤...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط