touch me... p1
"آه... لطفا...یکم یواش تر..."
پسرک زیر لب ناله ای کرد تا شاید باعث بشه عشقش کمی آروم تر زخمش رو تمیز کنه. اما نه، انگار اون هیچ رحمی نداشت.
"جونگین، من بهت گفتم موقعی که خوابت میاد رانندگی نکنی، و حالا این تاوانیه که باید براش پس بدی. برو خداتو شکر کن پاتو از دست ندادی، دکترا گفتن واقعا شانس آوردی که تونستن این زخم عمیق رو فقط با ی جراحی و چند تا بخیه و پانسمان نجات بدن." دختر با لحن تندی گفت، سپس نفس عمیقی کشید تا کمی خودش رو آروم کنه، بعد با لحن آروم تری ادامه داد:
"در ضمن، اگه خوب تمیزش نکنم بعدا عفونت میکنه"
پسر درحالی که داشت سعی میکرد با فشار دادن چشم هاش جلوی اشک هایی که داشتن از تحمل درد و شنیدن چنین حرف هایی، برای جای شدن التماس میکردند رو بگیره، آروم لب زد :
"متاسفم... عزیزم." با صدای لرزانی عذر خواهی کرد، چون به خوبی میدانست حق با همسرش است. او بارها به پسر هشدار داده بود که نیازی نیست وقتی خسته است به رانندگی کردن ادامه بده و حتما باید گوشه ای ماشین را نگه دارد و استراحت کند، اما او گوش نکرده بود و نتیجه اش به سه عمل جراحی، دو هفته بستری شدن و خطر از دست دادن پای چپش ختم شد. اما همچنان نمیخواست با ریختن اشک هایش رو به روی دختر مورد علاقه اش، خود را مردی ضعیف نشان دهد.
دختر با دیدن چهره ی رنگ پریده شوهر عزیزتر از جانش که آمیخته به درد بود، دلش کمی به رحم آمد. با آرامش و صبر بیشتری زخم همسرش را تمیز و باند پیچی کرد، سپس دستان سردش را گرفت و با صدایی که به نظر میامد کمی اندوه داخلش باشد گفت:
"خودت میدونی چون نگرانتم اینا رو میگم، من واقعا از دستت عصبانی نیستم..."
با لمس آرام همسر عزیزش و صدایی که انگار مرهمی روی دردش باشد، بغض عمیق تر به گلویش چنگ میزد.
"میدونم... عشقم..."
پسرک زیر لب ناله ای کرد تا شاید باعث بشه عشقش کمی آروم تر زخمش رو تمیز کنه. اما نه، انگار اون هیچ رحمی نداشت.
"جونگین، من بهت گفتم موقعی که خوابت میاد رانندگی نکنی، و حالا این تاوانیه که باید براش پس بدی. برو خداتو شکر کن پاتو از دست ندادی، دکترا گفتن واقعا شانس آوردی که تونستن این زخم عمیق رو فقط با ی جراحی و چند تا بخیه و پانسمان نجات بدن." دختر با لحن تندی گفت، سپس نفس عمیقی کشید تا کمی خودش رو آروم کنه، بعد با لحن آروم تری ادامه داد:
"در ضمن، اگه خوب تمیزش نکنم بعدا عفونت میکنه"
پسر درحالی که داشت سعی میکرد با فشار دادن چشم هاش جلوی اشک هایی که داشتن از تحمل درد و شنیدن چنین حرف هایی، برای جای شدن التماس میکردند رو بگیره، آروم لب زد :
"متاسفم... عزیزم." با صدای لرزانی عذر خواهی کرد، چون به خوبی میدانست حق با همسرش است. او بارها به پسر هشدار داده بود که نیازی نیست وقتی خسته است به رانندگی کردن ادامه بده و حتما باید گوشه ای ماشین را نگه دارد و استراحت کند، اما او گوش نکرده بود و نتیجه اش به سه عمل جراحی، دو هفته بستری شدن و خطر از دست دادن پای چپش ختم شد. اما همچنان نمیخواست با ریختن اشک هایش رو به روی دختر مورد علاقه اش، خود را مردی ضعیف نشان دهد.
دختر با دیدن چهره ی رنگ پریده شوهر عزیزتر از جانش که آمیخته به درد بود، دلش کمی به رحم آمد. با آرامش و صبر بیشتری زخم همسرش را تمیز و باند پیچی کرد، سپس دستان سردش را گرفت و با صدایی که به نظر میامد کمی اندوه داخلش باشد گفت:
"خودت میدونی چون نگرانتم اینا رو میگم، من واقعا از دستت عصبانی نیستم..."
با لمس آرام همسر عزیزش و صدایی که انگار مرهمی روی دردش باشد، بغض عمیق تر به گلویش چنگ میزد.
"میدونم... عشقم..."
- ۹.۸k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط