عاشقانه های پاک

عاشقانه های پاک


قسمت هفتاد و نه




راننده پیاده شد و داد کشید"های چته خانم ?کوری؟ماشین ب این بزرگی را نمیبینی؟
توی تاکسی یکبند گریه کردم تا برسم خانه...

انقدر ب این و ان التماس کردم تا اجازه دهند مسئول بنیاد را ببینم...
وقتی پرسید "چه میخواهید؟"
محکم گفتم"میخواهم همسرم زیر نظر بهترین پزشک های خودمان در یک اسایشگاه خوش اب و هوا بستری شودک مخصوص جانبازان باشد"
دلم برای زن های شهرستانی میسوخت ک ب اندازه ی من سمج نبودند ...
ب همان بالا و پایین کردن های قرص ها رضایت میدادند....


مسئول بنیاد نامه ی درخواستم را نوشت....ایوب را فرستادند ب اسایشگاهی در شمال....
بچه ها دو سه ماهی بود ک ایوب را ندیده بودند...
با اقاجون رفتیم دیدنش ...زمستان بود وجاده یخبندان ...توی جاده گیر کردیم...
نصف شب ک رسیدیم،ایوب ازنگرانی جلوی در منتظرمان ایستاده بود....
اسایشگاه خالی بود...
هوای شمال توی ان فصل برای جانبازان شیمیایی مناسب نبود...


ایوب بود و یکی دو نفر دیگر ...
سپرده بودم کاری هم از او بخواهند...انجا هم کار های فرهنگی میکرد....
هم حالش خوب شده بود و هم دیگر سیگار نمیکشید...



ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

عاشقانه های پاکقسمت هشتادمدت کوتاهی شمال زندگی کردیم ،ولی هم...

عاشقانه های پاکزندگی یک پاداش است نه یک مکافات...فرصتی است ک...

عاشقانه های پاکقسمت هفتاد و هشتایوب ک ب در رسید، نگهبان ان ر...

عاشقانه های پاکقسمت هفتاد و هفتچند بار توانسته بودم سرش را گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط