ستاره و ماه
۲ستاره و ۳ ماه
پارت۲۳
لباس پوشیدن و رفتن تو حیاط
لباسشون اسلاید های۲و۳و۴
لباس های پسرا هم دامیان یه پیراهن سفید و یه کراوات مشکی دمیتریوس هم یه پیراهن سفید یه رویه مشکی
(همونا منطورمه که انگار کت بدون آستینن اسمشو نمیدونم😂)
و یه کراوات مشکی اوین هم پیراهن سفید یک کت شلوار مشکی کراواتم مشکی
بکی آهنگ رو گذاشت و شروع کرد که با اوین برقصه انیا هم همینطور با دامیان شروع کرد
دمیتریوس: میتونم افتخار رقصیدن باهاتون رو داشته باشم؟دستشو آورد جلو
آیسا🍅:ب...ب..بله (دستشو داد )
داشتن میرقصیدن که دمیتریوس صورتشو خیلی به ایسا نزدیک کرد و طوری که ایسا انتظار نداشته باشه
بوسیدش (اون لحظه به طور اتاقی آنیا و دامیان و بکی و اوین داشتن نگاه میکردن)
آیسا یه لحظه خشکش زده بود و بعدش دوید
به سمت دستشویی تو حیاط
بچه ها وقتی💃🏻یا🕺میزارم منظورم اینه درحال رقص حرف میزنن
بکی💃🏻:وایییییی کارت عالی بود دمیتریوس😍🤭
دامیان🕺:این چه کاری بود شانس آوردی اینبار لگد نزد فرار کرد
آنیا💃🏻:چطور جرعت کردی خواهر من رو بدون اجازه خودش ببوسییی؟
دمیتریوس رو شو برگردوند و گفت: دامیان گفتم تو کار داداش بزرگترت دخالت نکن
دامیان: ولی هر کاری حدی دارهههه
دمیتریوس: ساکت
*و داشت آروم میرفت که ببینه آیسا حالش خوبه*
ویو آیسا
*به آینه زل زده بود و مثل روان پریش ها شده بود به شدت عصبانی بود نفس نفس میزد و دلش میخواست همین الان لبش رو با اسید بشوره
و وقتی که همه حواسشون به آیسا بود بکی از عمد انیا رو حول داد رو دامیان
آنیا و دامیان بغل شدن و افتادن زمین
بکی:آخ
آنیا🍅:بکی این چه کاری بود
بکی: حواسم نبود
دامیان: 🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅آره حتما حواست نبود(با تیکه)[دلم میخواد همیشه اینجوری بغلش کنم]
آنیا ✨️[گانننن]
و بعد پاشدن و همراه بکی و اوین رفتن اون دوتا رو دزدکی نگاه کنن و پشت دیوار قایم شدن و کمی سرشون بیرون بود که نگاه کنن
آنیا:چی شده جایی رو از دست ندادیم؟
دامیان:نمیدونم کله صورتی
ویو آیسا و دمیتریوس
(الان دمیتریوس پشت دره از بیرون و آیسا پشت دره از داخل)
دمیتریوس: آیسا
آیسا:من عوضی مثل تورو نمیشناسم کاش از همون روز اولم نمشناختمت هق....هم..هق..هق
دمیتریوس: باشه میدونم عصبانی فقط به حرفام گوش بده
ویو اون چهار تا
آنیا: ایسا جونم داره گریه میکنه
دامیان: داداش چکار این دختره ی دیونه داشت؟
پارت۲۳
لباس پوشیدن و رفتن تو حیاط
لباسشون اسلاید های۲و۳و۴
لباس های پسرا هم دامیان یه پیراهن سفید و یه کراوات مشکی دمیتریوس هم یه پیراهن سفید یه رویه مشکی
(همونا منطورمه که انگار کت بدون آستینن اسمشو نمیدونم😂)
و یه کراوات مشکی اوین هم پیراهن سفید یک کت شلوار مشکی کراواتم مشکی
بکی آهنگ رو گذاشت و شروع کرد که با اوین برقصه انیا هم همینطور با دامیان شروع کرد
دمیتریوس: میتونم افتخار رقصیدن باهاتون رو داشته باشم؟دستشو آورد جلو
آیسا🍅:ب...ب..بله (دستشو داد )
داشتن میرقصیدن که دمیتریوس صورتشو خیلی به ایسا نزدیک کرد و طوری که ایسا انتظار نداشته باشه
بوسیدش (اون لحظه به طور اتاقی آنیا و دامیان و بکی و اوین داشتن نگاه میکردن)
آیسا یه لحظه خشکش زده بود و بعدش دوید
به سمت دستشویی تو حیاط
بچه ها وقتی💃🏻یا🕺میزارم منظورم اینه درحال رقص حرف میزنن
بکی💃🏻:وایییییی کارت عالی بود دمیتریوس😍🤭
دامیان🕺:این چه کاری بود شانس آوردی اینبار لگد نزد فرار کرد
آنیا💃🏻:چطور جرعت کردی خواهر من رو بدون اجازه خودش ببوسییی؟
دمیتریوس رو شو برگردوند و گفت: دامیان گفتم تو کار داداش بزرگترت دخالت نکن
دامیان: ولی هر کاری حدی دارهههه
دمیتریوس: ساکت
*و داشت آروم میرفت که ببینه آیسا حالش خوبه*
ویو آیسا
*به آینه زل زده بود و مثل روان پریش ها شده بود به شدت عصبانی بود نفس نفس میزد و دلش میخواست همین الان لبش رو با اسید بشوره
و وقتی که همه حواسشون به آیسا بود بکی از عمد انیا رو حول داد رو دامیان
آنیا و دامیان بغل شدن و افتادن زمین
بکی:آخ
آنیا🍅:بکی این چه کاری بود
بکی: حواسم نبود
دامیان: 🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅آره حتما حواست نبود(با تیکه)[دلم میخواد همیشه اینجوری بغلش کنم]
آنیا ✨️[گانننن]
و بعد پاشدن و همراه بکی و اوین رفتن اون دوتا رو دزدکی نگاه کنن و پشت دیوار قایم شدن و کمی سرشون بیرون بود که نگاه کنن
آنیا:چی شده جایی رو از دست ندادیم؟
دامیان:نمیدونم کله صورتی
ویو آیسا و دمیتریوس
(الان دمیتریوس پشت دره از بیرون و آیسا پشت دره از داخل)
دمیتریوس: آیسا
آیسا:من عوضی مثل تورو نمیشناسم کاش از همون روز اولم نمشناختمت هق....هم..هق..هق
دمیتریوس: باشه میدونم عصبانی فقط به حرفام گوش بده
ویو اون چهار تا
آنیا: ایسا جونم داره گریه میکنه
دامیان: داداش چکار این دختره ی دیونه داشت؟
- ۲۶۲
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط