هر سنگ غبطه خورده است بر من ازین صبوری

هر سنگ غبطه خورده است بر من ازین صبوری
با هر نگاه و حسرت،با هر دریغ و دوری

فرهاد کوه می کند،مجنون به دشت می زد
من در خودم شکستم،من با دلی بلوری

آری حیاتم از توست خورشید جاودانم
از من اگرچه دوری هفتاد سال نوری

آتش گرفتم از عشق شاید که تو بخندی
دور تنم بچرخی یک چارشنبه سوری

تا زردی من از تو،تا سرخی تو از من
تا تن رها کنم از این عشق های صوری

تا تن رها کنم از این شعرهای مشقی
شاعر بمانم از تو،از من اگرچه دوری...
دیدگاه ها (۱)

هی شمع روشن میکنم این گور خالی رامی پرورانم در دلم عشقی خیال...

عاشق شدی که روز و شبت را یکی کند؟ بگذار طفل عاطفه ات کودکی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط