صبح بخیرر💚🧡
صبح بخیرر💚🧡
ببخشید قرار بود ده تا ایده ی سناریو بهتون بدم ولی اصلا وقت نمیشد... برای جبران الان میدم و کپی برای پیجتون ازاده🫠و بیشترشون باکو دکوعه
اولی با باکوگوی بیست و نه ساله و وقتی دخترش به دنیا اومد همسرش رو از دست داد ولی بعد از عذاداری هاش الان هم قهرمان شماره ی پونزدهه هم از دختر چهار سالس نگه داری میکنه که یه بارتو پارک دخترش میخوره به یه دختر نوزده ساله که باکوگو رو یاد همسرش میندازه
دومی باکو دکوعه توی دنیای فانتزی و اژدها ها که ایزوکو یه انسان و باکوگو یه نیمه اژدهاس و داره شب توی هوا منفی هفت درجه دنبال اتراق کردن میگرده که یهو صدای ناله و افتادن میشنوه
سومی هم باکو دکو هست که مال فصل شیشه و ایزوکو وقتی داشت تو کوچه پس کوچه ها مطمئن میشد کسی تو خطر نیست باکوگو پیداش میکنه و پشت سرش ظاهر میشه و کم کم کل بچه های کلاسو پشت سرش میبینه
چهارمی هم باکو دکوعه که مثلا ایزو و کاچان از شام و اینا زدن و تو ساعت استراحت ساعت نه دارن تو زمین با هم تمرین میکنن
پنجمی هم از بعد چپتر چهار صد و سی راجب این باشه که باکوگو و دکو تصمیم گرفتن که با هم خونه ی مشترکی داشته باشن و چطوری سرشون با کارهای معلمی و قهرمانی گرمه
ششمی هم بعد چپتر چهارصد و سی و یک باشه که زندگی ایزو و اورراکا سان همراه کاچان و دوستاشه... مثلا اتفاقایی که میوفته و...
هفتمی هم تو خوابگاه باشه که مثلا تولد ایزوکو باشه و بچه ها میخوان سوپرایزش کنن ولی کامیناری میزنه برق رو میپوکونه
هشتمی هم راجب این باشه که مثلا ایزوکو دختره و باکوگو و ایزوکو به هم علاقه دارن ولی ایزوکو میترسه بگه و باکوگو هم به قول خودش بمیره هم اعتراف نمیکنه و همش راجب ایزوکو پیش اجیرو و مینا حرف میزنه
نهمی هم اینجوری باشه که ایزوکو و باکوگو و اوراراکا و اجیرو و مینا و جیرو و کامیناری میرن بیرون اما یهو به شهر حمله میشه
دهمی هم این باشه که ایزوکو و باکوگو در حال برگشت به خوابگاه بودن که یهو ایزوکو میبینه یه بچه وسط خیابونه و احساس خطرش که فعال میشه میره بچه رو از خیابون برداره که کارش به بیمارستان میکشه 😅😅(فقط تو کما نبریدش لطفا😅😅)
خوشحال میشم سناریو هایی با ایده های من به پیجتون کمک کنه و ببخشید که خیلی خیلی دیر شد
ببخشید قرار بود ده تا ایده ی سناریو بهتون بدم ولی اصلا وقت نمیشد... برای جبران الان میدم و کپی برای پیجتون ازاده🫠و بیشترشون باکو دکوعه
اولی با باکوگوی بیست و نه ساله و وقتی دخترش به دنیا اومد همسرش رو از دست داد ولی بعد از عذاداری هاش الان هم قهرمان شماره ی پونزدهه هم از دختر چهار سالس نگه داری میکنه که یه بارتو پارک دخترش میخوره به یه دختر نوزده ساله که باکوگو رو یاد همسرش میندازه
دومی باکو دکوعه توی دنیای فانتزی و اژدها ها که ایزوکو یه انسان و باکوگو یه نیمه اژدهاس و داره شب توی هوا منفی هفت درجه دنبال اتراق کردن میگرده که یهو صدای ناله و افتادن میشنوه
سومی هم باکو دکو هست که مال فصل شیشه و ایزوکو وقتی داشت تو کوچه پس کوچه ها مطمئن میشد کسی تو خطر نیست باکوگو پیداش میکنه و پشت سرش ظاهر میشه و کم کم کل بچه های کلاسو پشت سرش میبینه
چهارمی هم باکو دکوعه که مثلا ایزو و کاچان از شام و اینا زدن و تو ساعت استراحت ساعت نه دارن تو زمین با هم تمرین میکنن
پنجمی هم از بعد چپتر چهار صد و سی راجب این باشه که باکوگو و دکو تصمیم گرفتن که با هم خونه ی مشترکی داشته باشن و چطوری سرشون با کارهای معلمی و قهرمانی گرمه
ششمی هم بعد چپتر چهارصد و سی و یک باشه که زندگی ایزو و اورراکا سان همراه کاچان و دوستاشه... مثلا اتفاقایی که میوفته و...
هفتمی هم تو خوابگاه باشه که مثلا تولد ایزوکو باشه و بچه ها میخوان سوپرایزش کنن ولی کامیناری میزنه برق رو میپوکونه
هشتمی هم راجب این باشه که مثلا ایزوکو دختره و باکوگو و ایزوکو به هم علاقه دارن ولی ایزوکو میترسه بگه و باکوگو هم به قول خودش بمیره هم اعتراف نمیکنه و همش راجب ایزوکو پیش اجیرو و مینا حرف میزنه
نهمی هم اینجوری باشه که ایزوکو و باکوگو و اوراراکا و اجیرو و مینا و جیرو و کامیناری میرن بیرون اما یهو به شهر حمله میشه
دهمی هم این باشه که ایزوکو و باکوگو در حال برگشت به خوابگاه بودن که یهو ایزوکو میبینه یه بچه وسط خیابونه و احساس خطرش که فعال میشه میره بچه رو از خیابون برداره که کارش به بیمارستان میکشه 😅😅(فقط تو کما نبریدش لطفا😅😅)
خوشحال میشم سناریو هایی با ایده های من به پیجتون کمک کنه و ببخشید که خیلی خیلی دیر شد
- ۵۸۱
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط