「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 155
✦.................................
در همان لحظه، کیلومترها آن طرف تر؛ تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود بیاختیار، نگاهش به همان آسمانی افتاد که آیلین هم زیرش نفس میکشید فاصله شان فقط چند خیابان نبود سکوتی بود که هیچ کدام جرئت شکستن آن را نداشتند
ــــــــــــ
صبح
ــــــــــــ
صبح، آرام تر از همیشه آغاز شده بود نور کمرنگ خورشید از لا به لای پردهی اتاق روی زمین افتاده بود، اما آیلین از ساعت ها قبل بیدار بود؛ تمام شب را تقریباً نخوابیده بود. چشم هایش از بیخوابی می سوخت و پلک هایش هنوز از گریهی دیشب ورم داشت
چند لحظه به سقف خیره مان، بعد آهسته از تخت پایین آمد نگاهش بی اختیار به گوشهی اتاق افتاد کیسهی کاغذی کوچکی که تهیونگ چند روز قبل برایش آورده بود، هنوز همان جا کنار میز قرار داشت.
چند قدم جلو رفت، خم شد و آن را برداشت داخلش هنوز همان جعبهی دارو، یک بسته شکلات و یادداشت کوچکی بود که با خط مرتب تهیونگ رویش نوشته شده بود:
«_ به موقع داروهاتو بخور.»
فقط همین، نه قلبی کشیده بود نه جملهی عاشقانه ای، اما آیلین همان لحظه دوباره بغض کرد با نوک انگشت، آرام روی نوشته کشید انگار میتوانست گرمای دست های تهیونگ را از میان کاغذ حس کند
+ چرا...
زمزمه اش میان اتاق گم شد:
+ چرا انقدر خوبی...
اشک روی نوشته چکید سریع با آستینش پاکش کرد انگار نمیخواست حتی آن چند کلمه هم خیس شوند
از پایین، صدای مادرش آمد:
خانم لی: آیلین... صبحونه آمادهست.
آیلین نفس عمیقی کشید جعبه را دوباره سر جایش گذاشت چند بار با کف دست روی گونه هایش زد تا سرخی چشم هایش کمتر معلوم شود بعد از اتاق بیرون رفت.
ـــــــــــ
سر میز صبحانه، همه مشغول حرف زدن بودند، اقای لی روزنامه میخواند، سلین برای نامجون پیام میفرستاد، خانم لی چای میریخت، اما آیلین... فقط قاشق را داخل کاسه جابه جا میکرد
سلین چند لحظه نگاهش کرد، چیزی نمیگفت اما خواهرش را خوب میشناخت.
سلین: دیشبم خوب نخوابیدی...؟
آیلین لبخند کمرنگی زد
+ یکم...
پدرش بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
اقای لی: اگه حالت خوب نیست، امروز نرو مدرسه.
آیلین سریع جواب داد
+ نه...خونه بمونم بیشتر کلافه میشم.
پدرش فقط سر تکان داد.
ـــــــــــــــــــــــــ
همان ساعت
ــــــــــــــــــــــــــ
تهیونگ تازه از ساختمان سازمان بیرون آمده بود، پیراهنش از دیشب همان بود کتش را روی بازویش انداخته بود و آثار خستگی، زیر چشم هایش کاملاً پیدا بود
جیمین با دو لیوان قهوه به سمتش آمد، یکی را طرف او گرفت
جیمین: از دیشب نخوابیدی، نه؟
تهیونگ لیوان را گرفت.
_ نه.
جیمین چند لحظه سکوت کرد، بعد با احتیاط پرسید:
جیمین: هنوز هیچ خبری ازش نشده؟
تهیونگ آرام سرش را تکان داد.
_ نه...
نگاهش روی خیابان ثابت ماند، چند ثانیه بعد، خیلی آرام ادامه داد:
_ ولی هرچی بیشتر فکر میکنم، بیشتر مطمئن میشم یه نفر پشت این ماجراست.
جیمین اخم کرد
جیمین: منظورت همون باندیه که چند وقتیه دنبالشیم؟
تهیونگ مکث کرد، بعد آهسته گفت:
_ هنوز مدرکی ندارم... فقط یه حسه و حس من معمولاً اشتباه نمیکنه.
ــــــــــــ
ظهر
ــــــــــــ
آیلین از مدرسه بیرون آمد، جمعیت آرام آرام از محوطه خارج میشد، صدای خندهی دانشجوها، فضای دانشگاه را پر کرده بود اما او... انگار هیچ کدام را نمیشنید
گوشی اش داخل کیفش لرزید، قلبش بیاختیار تند زد برای یک لحظه با تمام وجود آرزو کرد اسم تهیونگ روی صفحه باشد؛ اما نبود شمارهای ناشناس، دستش لرزید پیام را باز کرد:
«آفرین... دختر خوبی بودی.» :R
رنگ از صورتش پرید، چند ثانیه بعد، پیام دوم رسید:
R: «همینطور ادامه بده اگه فرمانده کیم بفهمه ما باهات حرف زدیم... این بار گلوله، فقط از کنارش رد نمیشه.»
نفس آیلین برید، اطرافش را نگاه کرد مردم عادی از کنارش رد میشدند همه چیز طبیعی بود اما او دوباره همان حس دیروز را داشت، حس اینکه کسی از جایی، نگاهش میکند.
بیاختیار گوشی را خاموش کرد، لب هایش میلرزید زیر لب، آنقدر آرام که فقط خودش شنید، زمزمه کرد:
+ لطفاً فقط بهش نزدیک نشید...
همان لحظه، چند خیابان دورتر، داخل یک خودروی شاسی بلند مشکی، مردی با ماسک سیاه از پشت شیشه به خیابان خیره بود، گوشی را کنار گذاشت صدای بمش داخل ماشین پیچید:
R: خوبه...
R: داره دقیقاً همون کاری رو میکنه که میخواستم.
یکی از افرادش پرسید:
مرد: اگه حقیقت رو به فرمانده بگه چی...؟
لبخند سردی زیر ماسک نشست
R: نمیگه... چون اون دختر حاضر نیست جون کسی که دوستش داره رو به خطر بندازه
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 155
✦.................................
در همان لحظه، کیلومترها آن طرف تر؛ تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود بیاختیار، نگاهش به همان آسمانی افتاد که آیلین هم زیرش نفس میکشید فاصله شان فقط چند خیابان نبود سکوتی بود که هیچ کدام جرئت شکستن آن را نداشتند
ــــــــــــ
صبح
ــــــــــــ
صبح، آرام تر از همیشه آغاز شده بود نور کمرنگ خورشید از لا به لای پردهی اتاق روی زمین افتاده بود، اما آیلین از ساعت ها قبل بیدار بود؛ تمام شب را تقریباً نخوابیده بود. چشم هایش از بیخوابی می سوخت و پلک هایش هنوز از گریهی دیشب ورم داشت
چند لحظه به سقف خیره مان، بعد آهسته از تخت پایین آمد نگاهش بی اختیار به گوشهی اتاق افتاد کیسهی کاغذی کوچکی که تهیونگ چند روز قبل برایش آورده بود، هنوز همان جا کنار میز قرار داشت.
چند قدم جلو رفت، خم شد و آن را برداشت داخلش هنوز همان جعبهی دارو، یک بسته شکلات و یادداشت کوچکی بود که با خط مرتب تهیونگ رویش نوشته شده بود:
«_ به موقع داروهاتو بخور.»
فقط همین، نه قلبی کشیده بود نه جملهی عاشقانه ای، اما آیلین همان لحظه دوباره بغض کرد با نوک انگشت، آرام روی نوشته کشید انگار میتوانست گرمای دست های تهیونگ را از میان کاغذ حس کند
+ چرا...
زمزمه اش میان اتاق گم شد:
+ چرا انقدر خوبی...
اشک روی نوشته چکید سریع با آستینش پاکش کرد انگار نمیخواست حتی آن چند کلمه هم خیس شوند
از پایین، صدای مادرش آمد:
خانم لی: آیلین... صبحونه آمادهست.
آیلین نفس عمیقی کشید جعبه را دوباره سر جایش گذاشت چند بار با کف دست روی گونه هایش زد تا سرخی چشم هایش کمتر معلوم شود بعد از اتاق بیرون رفت.
ـــــــــــ
سر میز صبحانه، همه مشغول حرف زدن بودند، اقای لی روزنامه میخواند، سلین برای نامجون پیام میفرستاد، خانم لی چای میریخت، اما آیلین... فقط قاشق را داخل کاسه جابه جا میکرد
سلین چند لحظه نگاهش کرد، چیزی نمیگفت اما خواهرش را خوب میشناخت.
سلین: دیشبم خوب نخوابیدی...؟
آیلین لبخند کمرنگی زد
+ یکم...
پدرش بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
اقای لی: اگه حالت خوب نیست، امروز نرو مدرسه.
آیلین سریع جواب داد
+ نه...خونه بمونم بیشتر کلافه میشم.
پدرش فقط سر تکان داد.
ـــــــــــــــــــــــــ
همان ساعت
ــــــــــــــــــــــــــ
تهیونگ تازه از ساختمان سازمان بیرون آمده بود، پیراهنش از دیشب همان بود کتش را روی بازویش انداخته بود و آثار خستگی، زیر چشم هایش کاملاً پیدا بود
جیمین با دو لیوان قهوه به سمتش آمد، یکی را طرف او گرفت
جیمین: از دیشب نخوابیدی، نه؟
تهیونگ لیوان را گرفت.
_ نه.
جیمین چند لحظه سکوت کرد، بعد با احتیاط پرسید:
جیمین: هنوز هیچ خبری ازش نشده؟
تهیونگ آرام سرش را تکان داد.
_ نه...
نگاهش روی خیابان ثابت ماند، چند ثانیه بعد، خیلی آرام ادامه داد:
_ ولی هرچی بیشتر فکر میکنم، بیشتر مطمئن میشم یه نفر پشت این ماجراست.
جیمین اخم کرد
جیمین: منظورت همون باندیه که چند وقتیه دنبالشیم؟
تهیونگ مکث کرد، بعد آهسته گفت:
_ هنوز مدرکی ندارم... فقط یه حسه و حس من معمولاً اشتباه نمیکنه.
ــــــــــــ
ظهر
ــــــــــــ
آیلین از مدرسه بیرون آمد، جمعیت آرام آرام از محوطه خارج میشد، صدای خندهی دانشجوها، فضای دانشگاه را پر کرده بود اما او... انگار هیچ کدام را نمیشنید
گوشی اش داخل کیفش لرزید، قلبش بیاختیار تند زد برای یک لحظه با تمام وجود آرزو کرد اسم تهیونگ روی صفحه باشد؛ اما نبود شمارهای ناشناس، دستش لرزید پیام را باز کرد:
«آفرین... دختر خوبی بودی.» :R
رنگ از صورتش پرید، چند ثانیه بعد، پیام دوم رسید:
R: «همینطور ادامه بده اگه فرمانده کیم بفهمه ما باهات حرف زدیم... این بار گلوله، فقط از کنارش رد نمیشه.»
نفس آیلین برید، اطرافش را نگاه کرد مردم عادی از کنارش رد میشدند همه چیز طبیعی بود اما او دوباره همان حس دیروز را داشت، حس اینکه کسی از جایی، نگاهش میکند.
بیاختیار گوشی را خاموش کرد، لب هایش میلرزید زیر لب، آنقدر آرام که فقط خودش شنید، زمزمه کرد:
+ لطفاً فقط بهش نزدیک نشید...
همان لحظه، چند خیابان دورتر، داخل یک خودروی شاسی بلند مشکی، مردی با ماسک سیاه از پشت شیشه به خیابان خیره بود، گوشی را کنار گذاشت صدای بمش داخل ماشین پیچید:
R: خوبه...
R: داره دقیقاً همون کاری رو میکنه که میخواستم.
یکی از افرادش پرسید:
مرد: اگه حقیقت رو به فرمانده بگه چی...؟
لبخند سردی زیر ماسک نشست
R: نمیگه... چون اون دختر حاضر نیست جون کسی که دوستش داره رو به خطر بندازه
- ۱.۴k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط