Part

Part ⁷
ا.ت ویو:
عقب عقب رفت و همونجور گفت
:ببخشید مزاحم اوقات فراغتتون شدم..
به زور جلوی خندمو گرفته بودم و به رفتش نگاه میکردم..سرم رو چرخوندم که مانیا وارد کافه شد..نگاه اطراف کرد که منو دید و با خنده اومد سمتم و روبروم نشست که گفتم
ا.ت:چی شده گل از گلت شکفته
مانیا با ذوق گفت
مانیا:نمیدونی چی شده
ا.ت:خب بگو تا بدونم چی شده
مانیا موهاشو داد پشت گوشش و گفت
مانیا:قرارمون خوب پیش رفت..از پسره خوشم اومد اونم از من خوشش اومد و قرار شد اخر هفته دوباره همو ببینیم
خندیدم گفتم
ا.ت:قرارش برای ما سودش برای شما
مانیا خندید گفت
مانیا:راستی چی میخوایی به بابات بگی..
ا.ت:میگم قبول کرده چاره دیگه ای نیست
مانیا یه نوشیدنی سفارش داد و بعد گفت
مانیا:همین که وارد رستوران شدم و دیدمش ازش خوشم اومد..خیلی مهربون بود..اومد و صندلی رو برام کشید عقب تا بشینم..کلی ازم تعریف کرد..خیلی خوشگل بود
میخواستم با پام بزنم بهش که فهمیدم چیزایی که پوشیده همش مال خودمه پس با دستم زدم روی دستش گفتم
ا.ت:نفس بکش دختر خفه میشی
مانیا ساکت شد و منم دست به سینه تکیه دادم به صندلی گفتم
ا.ت:فکر میکردم با همه مشکل داره..نگو فقط با من مشکل داشته
مانیا کمی سمتم خم شد گفت
مانیا:هیچ وقت کسی رو وقتی نمیشناسی قضاوت نکن
یکی از ابروهامو دادم بالا گفتم
ا.ت:اوهو نگاه کی به کی میگه..حالا خوبه یه روزه باهاش بودی کلی ازش تعریف میکنی
مانیا نوشیدنی که تازه براش اورده بودن رو برداشت کمی ازش خورد گفت
مانیا:دلتم بخواد اگه من نباشم کی به جات بره سره قرار
گوشیم زنگ خورد و اسم مامان روی صفحه مشخص شد از جام بلند شدم گفتم
ا.ت:باشه حالا..من دیگه باید برم
مانیا از جاش بلند شد گفت
مانیا:اول منو برسون بعد برو خونه
خندیدم و گوشی رو جواب دادم و مامان با صدایی که نگرانی و ترس توش موج میزد گفت
مامان:ا.ت زود تر بیا خونه
نگران گفتم
ا.ت:چیزی شده..
مامان نفسی کشید گفت
مامان:نه چیزی نشده فقط زود تر بیا
باشه ای گفتم و گوشی رو قطع کردم..از در کافه خارج شدم و رفتم سمت ماشین..هر دو سوار شدیم و مثل همیشه اول مانیا بعد خودم و کلی به مانیا سفارش کردم لباسمو سالم بهم برگردونه..ماشین رو پارک کردم و سوار اسانسور شدم..طبقه پنچم رو زدم..مدتی بعد در باز شد و رفتم سمت در خونه..رمز رو زدم و در رو باز کردم که دیدم کل خونه به هم ریختست..با تعجب وارد خونه شدم..کفشامو در اوردم و دنبال مامان میگشتم که چشمم خورد به اشپز خونه که کلی خورده شیشه اونجا بود..نگاه خورده شیشه ها میکردم که صدای مامان از پشتم اومد
مامان:ا.ت
سریع سمتش چرخیدم گفتم
ا.ت:حالت خوبه..
دیدگاه ها (۰)

Part ⁸ا.ت ویو:مامان اروم سرش رو تکون داد گفتمامان؛ اره خوبمن...

Part ⁹ا.ت ویو:تمام حواسمو داده بودم به غذا و اصلا متوجه کسی ...

Part ⁶ا.ت ویو: یکی زدم به شونش گفتما.ت:برو دیگه..و مانیا از ...

Part⁵ا.ت ویو:روبه سقف دراز کشیدم و کمی توی فکر رفتم و مدتی ب...

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت۴۴

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت۲۲

love Between the Tides²⁶رفتم سوار ماشین شدم تهیونگ: دو ساعت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط