🖤 مافیای من
🖤 مافیای من
قسمت دهم | پشت پرده
ات هنوز به عکس خیره شده بود.
— مطمئنم خودش بود.
جونگکوک سرد پرسید:
— آخرین بار کی دیدیش؟
ات فکر کرد.
— چهارشنبهی هفتهی پیش.
— ساعت؟
— فکر کنم حدود چهار.
— تنها بود؟
— نه... با یکی از مدیرهای بخش قراردادها حرف میزد.
جونگکوک بلافاصله پرسید:
— اسم مدیر؟
ات جواب داد:
— آقای کیم.
جونگکوک ساکت شد.
ات متوجه تغییر نگاهش شد.
— چی؟
— هیچی.
— نه، یه چیزی شد.
— گفتم هیچی.
ات اخم کرد.
— شما همیشه وقتی یه چیزی هست میگید «هیچی».
جونگکوک نگاه سردی به او انداخت.
— چون لازم نیست همهچیز رو بدونی.
ات با لجبازی گفت:
— ولی من الان وسط ماجرام.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— هنوز نه.
— یعنی چی؟
جونگکوک به سمت میز رفت.
— یعنی تا وقتی من بخوام، تو فقط کارمند این شرکتی.
ات بلند شد.
— و اگر نخوام؟
جونگکوک ایستاد.
— چی؟
— اگر نخوام فقط یه کارمند باشم؟
چند ثانیه سکوت.
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— اونوقت باید عواقبش رو هم بپذیری.
ات عقب نکشید.
— من از عواقب نمیترسم.
جونگکوک بدون هیچ احساسی جواب داد:
— همه همین رو میگن.
بعد پوشه را برداشت.
— برو سر کارت.
ات با حرص گفت:
— شما واقعاً غیرممکنید.
— میدونم.
ات از اتاق بیرون رفت و در را محکمتر از حد معمول بست.
جونگکوک چند لحظه به در نگاه کرد.
سپس تلفنش را برداشت.
— کیم رو بیارید.
صدای مرد پشت خط آمد:
— زنده؟
جونگکوک با همان لحن سرد گفت:
— بله.
مکث کوتاهی کرد.
— فعلاً.
---
یک ساعت بعد، آقای کیم وارد دفتر شد.
رنگ صورتش پریده بود.
— آقای جئون، من...
جونگکوک حتی اجازه نداد جملهاش تمام شود.
— بشین.
مرد نشست.
جونگکوک پروندهای را جلویش گذاشت.
— این امضا مال توئه؟
مرد به برگه نگاه کرد.
— بله، ولی...
— دروغ نگو.
مرد ساکت شد.
جونگکوک ادامه داد:
— من فقط یک بار سؤال میکنم.
نگاهش سرد و ثابت بود.
— اطلاعات پروژه رو به چه کسی دادی؟
مرد چیزی نگفت.
جونگکوک پرونده را بست.
— پس انتخاب کردی.
مرد با عجله گفت:
— نه! صبر کنید!
جونگکوک برگشت.
— حرف بزن.
مرد نفس عمیقی کشید.
— من اطلاعات رو به اون مرد دادم... اما نمیدونستم برای چه کاری میخواد.
— چرا بهش اعتماد کردی؟
— تهدیدم کرده بود.
جونگکوک ساکت ماند.
— چه چیزی دربارهی من میدونست؟
مرد با ترس گفت:
— اینکه شما فقط مدیرعامل نیستید.
ات پشت در ایستاده بود.
او برای آوردن پروندهای به دفتر آمده بود و ناخواسته چند جملهی آخر را شنیده بود.
چشمهایش گرد شد.
«فقط مدیرعامل نیستید؟»
ات دستش را روی دستگیره گذاشت.
اما قبل از اینکه در را باز کند، صدای جونگکوک را شنید:
— بیرون.
ات سریع کنار رفت.
در باز شد.
جونگکوک روبهرویش ایستاد.
چهرهاش کاملاً سرد بود.
— اینجا چی کار میکنی؟
ات برای یک لحظه دستپاچه شد.
بعد دوباره همان لجبازی همیشگیاش برگشت.
— پرونده آورده بودم.
جونگکوک نگاهش کرد.
— شنیدی؟
ات سکوت کرد.
— جواب بده.
ات آرام گفت:
— یه چیزایی.
جونگکوک چند ثانیه به او خیره شد.
بعد خیلی سرد گفت:
— از امروز، وارد این طبقه نمیشی مگر اینکه خودم بخوام.
ات اخم کرد.
— چرا؟
— چون اینجا دیگه محیط کاری معمولی نیست.
ات خواست جواب بدهد، اما جونگکوک ادامه داد:
— و تو هنوز نمیدونی با چه آدمهایی طرفی.
ات با لجبازی گفت:
— پس بهم بگو.
جونگکوک مکث کرد.
نگاهش برای اولین بار سنگینتر شد.
— نه.
— چرا؟
— چون اگر بدونی، دیگه نمیتونی وانمود کنی چیزی نمیدونی.
ات آرام شد.
جونگکوک از کنارش رد شد.
اما قبل از اینکه دور شود، گفت:
— و ات...
ات برگشت.
— بله؟
— امشب مستقیم برو خونه.
ات لبش را جمع کرد.
— اگه نرفتم چی؟
جونگکوک ایستاد.
بدون اینکه برگردد گفت:
— اونوقت خودم میام دنبالت.
و رفت.
ات همانجا ماند.
— باز دستور...
اما این بار، ته دلش یک سؤال بزرگتر از همهی سؤالهای قبلی شکل گرفته بود:
جونگکوک جئون واقعاً چه کسی بود؟
حمایتت🫀🎀
قسمت دهم | پشت پرده
ات هنوز به عکس خیره شده بود.
— مطمئنم خودش بود.
جونگکوک سرد پرسید:
— آخرین بار کی دیدیش؟
ات فکر کرد.
— چهارشنبهی هفتهی پیش.
— ساعت؟
— فکر کنم حدود چهار.
— تنها بود؟
— نه... با یکی از مدیرهای بخش قراردادها حرف میزد.
جونگکوک بلافاصله پرسید:
— اسم مدیر؟
ات جواب داد:
— آقای کیم.
جونگکوک ساکت شد.
ات متوجه تغییر نگاهش شد.
— چی؟
— هیچی.
— نه، یه چیزی شد.
— گفتم هیچی.
ات اخم کرد.
— شما همیشه وقتی یه چیزی هست میگید «هیچی».
جونگکوک نگاه سردی به او انداخت.
— چون لازم نیست همهچیز رو بدونی.
ات با لجبازی گفت:
— ولی من الان وسط ماجرام.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— هنوز نه.
— یعنی چی؟
جونگکوک به سمت میز رفت.
— یعنی تا وقتی من بخوام، تو فقط کارمند این شرکتی.
ات بلند شد.
— و اگر نخوام؟
جونگکوک ایستاد.
— چی؟
— اگر نخوام فقط یه کارمند باشم؟
چند ثانیه سکوت.
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— اونوقت باید عواقبش رو هم بپذیری.
ات عقب نکشید.
— من از عواقب نمیترسم.
جونگکوک بدون هیچ احساسی جواب داد:
— همه همین رو میگن.
بعد پوشه را برداشت.
— برو سر کارت.
ات با حرص گفت:
— شما واقعاً غیرممکنید.
— میدونم.
ات از اتاق بیرون رفت و در را محکمتر از حد معمول بست.
جونگکوک چند لحظه به در نگاه کرد.
سپس تلفنش را برداشت.
— کیم رو بیارید.
صدای مرد پشت خط آمد:
— زنده؟
جونگکوک با همان لحن سرد گفت:
— بله.
مکث کوتاهی کرد.
— فعلاً.
---
یک ساعت بعد، آقای کیم وارد دفتر شد.
رنگ صورتش پریده بود.
— آقای جئون، من...
جونگکوک حتی اجازه نداد جملهاش تمام شود.
— بشین.
مرد نشست.
جونگکوک پروندهای را جلویش گذاشت.
— این امضا مال توئه؟
مرد به برگه نگاه کرد.
— بله، ولی...
— دروغ نگو.
مرد ساکت شد.
جونگکوک ادامه داد:
— من فقط یک بار سؤال میکنم.
نگاهش سرد و ثابت بود.
— اطلاعات پروژه رو به چه کسی دادی؟
مرد چیزی نگفت.
جونگکوک پرونده را بست.
— پس انتخاب کردی.
مرد با عجله گفت:
— نه! صبر کنید!
جونگکوک برگشت.
— حرف بزن.
مرد نفس عمیقی کشید.
— من اطلاعات رو به اون مرد دادم... اما نمیدونستم برای چه کاری میخواد.
— چرا بهش اعتماد کردی؟
— تهدیدم کرده بود.
جونگکوک ساکت ماند.
— چه چیزی دربارهی من میدونست؟
مرد با ترس گفت:
— اینکه شما فقط مدیرعامل نیستید.
ات پشت در ایستاده بود.
او برای آوردن پروندهای به دفتر آمده بود و ناخواسته چند جملهی آخر را شنیده بود.
چشمهایش گرد شد.
«فقط مدیرعامل نیستید؟»
ات دستش را روی دستگیره گذاشت.
اما قبل از اینکه در را باز کند، صدای جونگکوک را شنید:
— بیرون.
ات سریع کنار رفت.
در باز شد.
جونگکوک روبهرویش ایستاد.
چهرهاش کاملاً سرد بود.
— اینجا چی کار میکنی؟
ات برای یک لحظه دستپاچه شد.
بعد دوباره همان لجبازی همیشگیاش برگشت.
— پرونده آورده بودم.
جونگکوک نگاهش کرد.
— شنیدی؟
ات سکوت کرد.
— جواب بده.
ات آرام گفت:
— یه چیزایی.
جونگکوک چند ثانیه به او خیره شد.
بعد خیلی سرد گفت:
— از امروز، وارد این طبقه نمیشی مگر اینکه خودم بخوام.
ات اخم کرد.
— چرا؟
— چون اینجا دیگه محیط کاری معمولی نیست.
ات خواست جواب بدهد، اما جونگکوک ادامه داد:
— و تو هنوز نمیدونی با چه آدمهایی طرفی.
ات با لجبازی گفت:
— پس بهم بگو.
جونگکوک مکث کرد.
نگاهش برای اولین بار سنگینتر شد.
— نه.
— چرا؟
— چون اگر بدونی، دیگه نمیتونی وانمود کنی چیزی نمیدونی.
ات آرام شد.
جونگکوک از کنارش رد شد.
اما قبل از اینکه دور شود، گفت:
— و ات...
ات برگشت.
— بله؟
— امشب مستقیم برو خونه.
ات لبش را جمع کرد.
— اگه نرفتم چی؟
جونگکوک ایستاد.
بدون اینکه برگردد گفت:
— اونوقت خودم میام دنبالت.
و رفت.
ات همانجا ماند.
— باز دستور...
اما این بار، ته دلش یک سؤال بزرگتر از همهی سؤالهای قبلی شکل گرفته بود:
جونگکوک جئون واقعاً چه کسی بود؟
حمایتت🫀🎀
- ۱.۱k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط