پارت ترمیم شده
پارت ¹⁶: ترمیم شده......؟
(ساعت ۸:٠٠ صبح)
(جیمز🕸🔮)
بیدار بودم.... داشتم صبحانه درست میکردم، دیانا هم بود.... با دایسو و دخترش... اورانوس
کلارک هم خوابیده بود و..... داشت توی خواب حرف میزد
مادرشو صدا میزد.....
اورانوس:(بابا..... پاشو) و پرید روش
یهو کلارک از خواب پرید
کلارک:(چیه؟!)
دیانا پاشد و گفت:(برات وقت دکتر گرفتیم...... باید بری باز مغزتو اسکن کنی ببینی اوضاش چجوریه........آزمایش خون هم باید بگیری)
کلارک آهی کشید و بلند شد.....
اورانوس رفت توی بغل کلارک..... کلارک هم سرشو ناز میکرد
چشاش خسته بودن....
گفتم:(صبحونه آمادس!)
همه پا شدن و اومدن سر میز غذاخوری نشستن
داشتیم غذا میخوردیم که.......
دایسو:(کلارک..... تو چرا توی خواب حرف میزدی؟ خواب میدیدی؟)
کلارک:(به تو ربطی داره؟!)
دایسو ساکت موند....
دیانا آروم توی گوش دایسو گفت:(اون کلا همینجوریه.... ناراحت نشو)
کلارک:(من گشنم نیس.....) و پا شد رفت و روی مبل خونه نشست
(ساعت ۹:٠٠ صبح)
(کلارک🫂❤️🩹)
مغزمو اسکن کرده بودن و....... داشتم راه میرفتم که یهو.....
دکتر:(مغزشون سالم سالمه! و.... هیچ سوراخی در اون دیده نمیشه)
از جام پریدم
گفتم:(چی!!!!!؟؟؟؟؟)
رفتم سمت کامپیوتری که داخلش مشخصات مغز بود
گفتم:(غیر ممکنه.... غیر ممکنه!)
دکتر:(آره.... از نظر پزشکی غیر ممکنه.....)
نشستم و توی فکر فرو رفتم.....
دیانا:(خب..... الان این چیز خوبیه.... چرا ناراحتی؟)
داد زدم:(تو اصن میدونی این یعنی چی؟؟!!)
ساکت موند...
با دستم سرمو گرفتم....
جیمز:(کلارک....؟)
گفتم:(بله....؟)
جیمز:(منظورت چیه....؟)
ساکت موندم.....
ادامهـ دارد.....
#رمان #داستان #کمیک #سونیک #شدو
(ساعت ۸:٠٠ صبح)
(جیمز🕸🔮)
بیدار بودم.... داشتم صبحانه درست میکردم، دیانا هم بود.... با دایسو و دخترش... اورانوس
کلارک هم خوابیده بود و..... داشت توی خواب حرف میزد
مادرشو صدا میزد.....
اورانوس:(بابا..... پاشو) و پرید روش
یهو کلارک از خواب پرید
کلارک:(چیه؟!)
دیانا پاشد و گفت:(برات وقت دکتر گرفتیم...... باید بری باز مغزتو اسکن کنی ببینی اوضاش چجوریه........آزمایش خون هم باید بگیری)
کلارک آهی کشید و بلند شد.....
اورانوس رفت توی بغل کلارک..... کلارک هم سرشو ناز میکرد
چشاش خسته بودن....
گفتم:(صبحونه آمادس!)
همه پا شدن و اومدن سر میز غذاخوری نشستن
داشتیم غذا میخوردیم که.......
دایسو:(کلارک..... تو چرا توی خواب حرف میزدی؟ خواب میدیدی؟)
کلارک:(به تو ربطی داره؟!)
دایسو ساکت موند....
دیانا آروم توی گوش دایسو گفت:(اون کلا همینجوریه.... ناراحت نشو)
کلارک:(من گشنم نیس.....) و پا شد رفت و روی مبل خونه نشست
(ساعت ۹:٠٠ صبح)
(کلارک🫂❤️🩹)
مغزمو اسکن کرده بودن و....... داشتم راه میرفتم که یهو.....
دکتر:(مغزشون سالم سالمه! و.... هیچ سوراخی در اون دیده نمیشه)
از جام پریدم
گفتم:(چی!!!!!؟؟؟؟؟)
رفتم سمت کامپیوتری که داخلش مشخصات مغز بود
گفتم:(غیر ممکنه.... غیر ممکنه!)
دکتر:(آره.... از نظر پزشکی غیر ممکنه.....)
نشستم و توی فکر فرو رفتم.....
دیانا:(خب..... الان این چیز خوبیه.... چرا ناراحتی؟)
داد زدم:(تو اصن میدونی این یعنی چی؟؟!!)
ساکت موند...
با دستم سرمو گرفتم....
جیمز:(کلارک....؟)
گفتم:(بله....؟)
جیمز:(منظورت چیه....؟)
ساکت موندم.....
ادامهـ دارد.....
#رمان #داستان #کمیک #سونیک #شدو
- ۸.۸k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط