مافیایه عشق P

مافیایه عشق P:1
با برخورد نوری به چشمانم بیدار شدم و با غر غر کردن پشتم رو به نور کردم که صدای خواهرم رو شنیدم
م /ف :داداش بلند شو
اخمی کردم و پتو رو کمی بالا کشیدم
فلیکس:ایشششش یک روز تعطیلم ولم کن نمیخوامم...
سولیکس: باشه پس منم میرم به پسرا میگم تو خسته ای و میخواهی بخوابی همراهشون نمیری
با شنیدن اسم پسرا سریع چشمانم رو باز کردم و نشستم که سولیکس رو دیدم که داره سمت در میره پس سریع گفتم
فلیکس:نه نه صبر کن بهشون بگو الان میام
سولیکس لبخندی زد و از روی شیطنت ابرویی بالا داد
سولیکس:نه عزیزم تو میخواهی استراحت کنی
با اعتراض اخمی کردم
فلیکس:سولیکسسسس
شروع به خندیدن کرد
سولیکس:باشه باشه سریع بیا پایین
با لبخند سری تکان دادم که از اتاق بیرون رفت ما دوتا تنها توی خونه کوچیک زندگی میکنیم وقتی بچه بودیم پدر و مادرمون رو از دست دادیم خانواده هامون ما رو قبول نکردن هر کدام یک بهونه داشتن پس ما رو به پروشگاه بردن وقتی 18سالم شد از اونجا بیرون امدم ولی خواهرم اونجا بود یک سال کامل شایدم بیشتر کار کردم و پولم رو جمع کردم تا تونستم یک خونه‌ی کوچیک که کلا دو اتاق و یک مهمانخون بود اجاره کنم و حضانت خواهرم رو بر عهده بگیرم و برای خوشحال کردن خواهرم هر کاری میکنم چون اون تنها کسیه که دارم اون تنها اومیدم برای زندگیه
سری تکان دادم که از این کابوس بیرون بیام بلند شدم و وارد حمام شدم یک دوش 3 دقیقه ای گرفتم و از حمام بیرون امدم و جلوی میزم نشستم و مو های نسبتا بلند و بورم رو خشک شدم وکمی ازشون رو روی پیشانیم ریختم و کمی هم با کش بستم و بقیه رو باز گذاشتم و یک خط چشم ریز گشیدم که چشمانم رو کمی کشیده نشان بده و کمی از بالم لب صورتیم زدم بلند شدم و در کمدم رو باز کردم یک سویشرت سفید به همراه یک شلوار مشکی پوشیدم و داخل آینه قدی نگاه کردم یک چیزی کم بود پس یک جاکت جرم مشکی هم پوشیدم و دوباره خودم رو نگاه کردم عالی بود سریع گوشی هم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم و پسرا رو دیدم با لبخند نزدیکشون شدم
فلیکس:سلاممم
هان و و سونگمین سری تکان دادن ولی ای ان با لبخند کجی گفت
ای ان:اوه هیونگ بیشتر میخوابیدی هنوز زوده
منم مثل خودش لبخند کجی زدم
فلیکس:کاری نکن بیام
سونگمین خندید و دستش رو روی ران ای ان گذاشت
سونگمین:هی پسر سریع تسلیم شو
ای ان هم با لبخند دستاش رو برای تسلیم بالا اورد
ای ان:باشه باشه تسلیم
لبخندی زدم و سرم رو سمت هان که این مدت ساکت بود چرخاندم
فلیکس:خب کجا بریم؟
هان:اول بریم نهار نخوریم بعد تا شب هم میچرخیم بعدش یکجای خوب سراغ دارم
همه نگاهی به هم کردیم و لبخندی زدیم بلند شدیم و سمت در رفتیم
فلیکس:سولیکس ما رفتیم
سولیکس: باشه مراقب باشید
از خونه بیرون اومدیم و سمت ماشین رفتیم سونگمین سمتم چرخید و کلید های ماشین رو سمتم پرتاب کرد که گرفتمشون
سونگمین :تو رانندگی کن
سری تکان دادم و سمت راننده نشستم و ماشین رو روشن کردم که هان سمت شاگرد و سونگمین و ای ان عقب نشسته بودن
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
دیدگاه ها (۱۱)

مافیایه عشق P:2بعد از کلی گشتن بلاخره شب شد هان مارو به یک ب...

مافیایه عشق P:3کل شب رو از فکر اون مرد بیرون نیومدم از رفتار...

سلام به همه عزیزان استی هستم قراره درمورد استری کیدز فعالیت ...

مافیایه عشق:P:25فلیکس که تا اون مدت چشماش بسته بود بازشون کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط