P. 4
P. 4
𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊.
"اون مال فقط منه"
شب بود و تهیونگ روی تختش دراز کشیده بود، اما خواب به چشماش نمیاومد. صدای بارون به شیشه میخورد و سکوت اتاق را پر کرده بود. ذهنش مدام به چهرهی جونگکوک برمیگشت؛ اون نگاهِ آروم، اون ترسِ پنهون، و اون شجاعتی که در برابر زورگوییهای خودش نشون داده بود.
«چرا انقدر آرومه؟» تهیونگ با خودش زمزمه کرد و به سقف خیره شد. «چرا انقدر راحت تسلیم نمیشه؟»
یادش اومد که دیروز چطور دفترچش رو پاره کرده بود و جونگکوک با چشمانی پر از اشک، فقط سکوت کرده بود. تهیونگ احساس کرد یه گرهی کوچیک تو دلش باز شده. انگار اون روز، چیزی بیشتر از یه قلدری ساده اتفاق افتاده بود. اون پسر، جونگکوک، یه چیزی داشت که تهیونگ رو به فکر فرو برده بود.
«شاید... شاید اون پسر واقعا ترسیده باشه،» تهیونگ با خودش فکر کرد. «اما چرا انقدر راحت تسلیم شد؟»
یه لحظه، تهیونگ یادش اومد که جونگکوک چطور بهش نگاه کرده بود. نه با ترس، بلکه با یه نوع نگاه که انگار تهیونگ رو میسنجید. این موضوع تهیونگ رو عصبانی میکرد. اون عادت داشت همه رو بترسونه، اما جونگکوک این کار رو نمیکرد.
«فردا باید بیشتر اذیتش کنم،» تهیونگ با صدای بلند گفت و پتو رو روی سرش کشید. «فکر نکنم بتونه مقاومت کنه.»
اما اون شب، تهیونگ خوابهای عجیبی دید. خوابهایی که توش جونگکوک همیشه لبخند میزد و تهیونگ رو به سمت یه مسیر جدید میبرد. تهیونگ با عصبانیت از خواب بیدار شد و به ساعت نگاه کرد. هنوز نیمهشب بود.و بعد ساعتی خوابید.
#لایک
#کامنت
#بازنشر
شرایط
40 تا لایک
19 تا بازنشر
20 تا هم کامنت
𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊.
"اون مال فقط منه"
شب بود و تهیونگ روی تختش دراز کشیده بود، اما خواب به چشماش نمیاومد. صدای بارون به شیشه میخورد و سکوت اتاق را پر کرده بود. ذهنش مدام به چهرهی جونگکوک برمیگشت؛ اون نگاهِ آروم، اون ترسِ پنهون، و اون شجاعتی که در برابر زورگوییهای خودش نشون داده بود.
«چرا انقدر آرومه؟» تهیونگ با خودش زمزمه کرد و به سقف خیره شد. «چرا انقدر راحت تسلیم نمیشه؟»
یادش اومد که دیروز چطور دفترچش رو پاره کرده بود و جونگکوک با چشمانی پر از اشک، فقط سکوت کرده بود. تهیونگ احساس کرد یه گرهی کوچیک تو دلش باز شده. انگار اون روز، چیزی بیشتر از یه قلدری ساده اتفاق افتاده بود. اون پسر، جونگکوک، یه چیزی داشت که تهیونگ رو به فکر فرو برده بود.
«شاید... شاید اون پسر واقعا ترسیده باشه،» تهیونگ با خودش فکر کرد. «اما چرا انقدر راحت تسلیم شد؟»
یه لحظه، تهیونگ یادش اومد که جونگکوک چطور بهش نگاه کرده بود. نه با ترس، بلکه با یه نوع نگاه که انگار تهیونگ رو میسنجید. این موضوع تهیونگ رو عصبانی میکرد. اون عادت داشت همه رو بترسونه، اما جونگکوک این کار رو نمیکرد.
«فردا باید بیشتر اذیتش کنم،» تهیونگ با صدای بلند گفت و پتو رو روی سرش کشید. «فکر نکنم بتونه مقاومت کنه.»
اما اون شب، تهیونگ خوابهای عجیبی دید. خوابهایی که توش جونگکوک همیشه لبخند میزد و تهیونگ رو به سمت یه مسیر جدید میبرد. تهیونگ با عصبانیت از خواب بیدار شد و به ساعت نگاه کرد. هنوز نیمهشب بود.و بعد ساعتی خوابید.
#لایک
#کامنت
#بازنشر
شرایط
40 تا لایک
19 تا بازنشر
20 تا هم کامنت
- ۱.۱k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط