𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 9


هان با تردید از ماشین پیاده شد.
رستوران کوچک بود، اما گرم و صمیمی.

پیرمردی که پشت صندوق ایستاده بود، با دیدن مینهو لبخند زد.
پیرمرد: مدت‌ها بود ندیده بودمت، پسر.

مینهو خیلی کوتاه سرش را تکان داد.
مینهو: مثل همیشه.

هان با تعجب نگاهش کرد.
هان زیر لب گفت : پس اینم یه جای همیشگی داره...

آن دو کنار پنجره نشستند.
چند دقیقه بعد، بدون اینکه سفارشی داده باشند، غذا روی میز قرار گرفت.

هان با تعجب گفت:
هان: تو حتی سفارش هم ندادی.

مینهو: لازم نبود.

هان قاشق را برداشت.
یک لقمه خورد...
چشم‌هایش گرد شد.
هان: وای... این خیلی خوشمزه‌ست.

پیرمرد با خنده گفت:
پیرمرد: دیدی گفتم هنوز دستور قدیمی جواب میده؟

مینهو فقط نگاه کوتاهی به او کرد.

هان متوجه شد.
برای اولین بار...
مینهو کاملاً راحت به نظر می‌رسید.
نه خبری از آن نگاه سرد بود...
نه از فضای سنگین عمارت.

بعد از چند دقیقه سکوت، هان گفت:
هان: یه سؤال دارم.

مینهو: بپرس.

هان: چرا منو نکشتی؟
دست مینهو روی لیوانش ثابت ماند.
چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:
مینهو: اگر می‌خواستم بکشمت... همون شب این کار رو می‌کردم.

هان: پس چرا زنده‌ام؟

مینهو مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.
مینهو: هنوز دنبال جوابش نگرد.

هان خواست چیزی بگوید که ناگهان...
درِ رستوران با شدت باز شد.

سه مرد وارد شدند.
یکی از آن‌ها با دیدن مینهو ایستاد.
لبخند تمسخرآمیزی زد.
مرد : رئیس... فکر نمی‌کردم یه روز ببینمت که وسط وقت کارت، با یکی داری ناهار می‌خوری.

فضای رستوران در یک لحظه سنگین شد.

هان نگاهش را بین آن مرد و مینهو جابه‌جا کرد.

مینهو حتی از جایش تکان نخورد.
فقط خیلی آرام گفت:
مینهو: از وقتی یادم میاد... بهت گفته بودم ، بدون اجازه جلوم ظاهر نشو .

لبخند مرد کم‌رنگ شد.

هان برای اولین بار حس کرد...
این دیدار، قرار نیست به یک گفت‌وگوی ساده ختم شود.


پایان پارت ۹



#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
دیدگاه ها (۴)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۶ چند روز از اعتراف چانگبین و جونگین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط