پادشاه به نجارش گفت: فردا اعدامت می کنم، نجار آن شب نتوان

پادشاه به نجارش گفت: فردا اعدامت می کنم، نجار آن شب نتوانست بخوابد. همسر نجار گفت: مانند هرشب بخواب، پروردگارت یگانه است و درهای گشا یش بسیار. کلام همسرش آرامشی بردلش ایجاد کرد و چشمانش سنگین شد و خوابید. صبح صدای پای سربازان را شنید، چهره اش دگرگون شد و با ناامیدی، پشیمانی وافسوس به همسرش نگاه کردکه دریغا باورت کردم، با دست لرزان در را باز کرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجیر کنند. دو سرباز با تعجب گفتند: پادشاه مرده و از تو می خواهیم تابوتی برایش بسازی، چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت، همسرش لبخندی زد و گفت: مانند هر شب آرام بخواب، زیرا پروردگار یکتا هست و درهای گشایش بسیارند. فکر زیادی بنده را خسته می کند، در حالی که خداوند مالک و تدبیر کننده کارهاست.
دیدگاه ها (۳)

میتوان زیبا زیست…نه چنان سخت که از عاطفه دلگیر شویم،نه چنان ...

هیچ وقت حرفایی رو کهمردم موقع عصبانیت می زنن فراموش نکنچون ح...

بازگشته امبا کوله باری از شعر های ناگفته…تنها اینجامکانِ امن...

تو را به رخ تمام شقایق ها میکشم و میگویم : تا گل من هست زندگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط