گرگ طبق عادت قديم خود پسرش را به خانه بزبز قندي فرستاد...

گرگ طبق عادت قديم خود پسرش را به خانه بزبز قندي فرستاد...

پسربعد از ساعتي دست خالي برگشت
و پس از آن روز نه غذا خورد و نه حرف زد...

گرگ جوان عاشق حبه انگور شده بود...
دیدگاه ها (۲۰)

حوا در باغ عدن قدم مي زد كه مار به او نزديك شد و گفت: اين س...

زميني ها! رهايم كنيد, از شما دلگيرم... آسمان, صدايم ...

نامه ات را كه بر پر سيمرغ نوشته بودي خواندم, و از ييلاقات اس...

چه موجود عجیبی: به شانه‌هایش دو دست متصل است... دست‌هایش ...

می‌گویند مردها گریه نمی‌کنند...کاش یک‌بار جای من بودند؛جای پ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳زنگ تفریح که خورد، راهرو دوباره شلوغ ...

پارت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط