𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁸
ویو: ات
چشمهام رو بهآرومی باز کردم.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام.
اتاق تاریک و ناآشنا بود.
دستهام از پشت بسته شده بود و پاهام هم بسته بودن.
سعی کردم تکون بخورم، اما فایدهای نداشت.
+ کجام...؟
صدای باز شدن در اومد.
یک مرد ناشناس وارد اتاق شد.
یک صندلی رو درست روبهروم گذاشت و نشست.
چند لحظه فقط نگام کرد.
بعد با پوزخند گفت:
ناشناس:
ویکتور دختر خوشگلی داره...
مکث کرد.
ناشناس:
یا بهتره بگم... جونگکوک همسر خوشگلی داره.
اخم کردم.
+ خفه شو.
پوزخندش محو شد.
از جاش بلند شد و چند قدم به سمتم اومد.
ناشناس:
درست صحبت کن.
+ اگه نکنم چی؟
چند لحظه نگام کرد.
بعد با عصبانیت ضربهای به صورتم زد.
سرم رو به طرف دیگه چرخوندم.
چشمهام پر از اشک شد.
+ تو... دیوونهای.
مرد خم شد و فکم رو گرفت و صورتم رو بالا آورد.
ناشناس:
هنوزم میخوای ادامه بدی؟
نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
چند ثانیه بعد دستش رو کنار کشید.
ناشناس:
ازش عکس بگیر.
دستیارش جلو اومد و گوشی رو بالا آورد.
یک عکس گرفت.
مرد نگاهی به صفحهی گوشی انداخت.
ناشناس:
همینه.
بعد هر دو از اتاق بیرون رفتن.
در بسته شد.
چند لحظه به در خیره موندم.
اشک از گوشهی چشمم پایین اومد.
آروم زیر لب گفتم:
+ جونگکوک...
نفسم لرزید.
+ پیدام کن...
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁸
ویو: ات
چشمهام رو بهآرومی باز کردم.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام.
اتاق تاریک و ناآشنا بود.
دستهام از پشت بسته شده بود و پاهام هم بسته بودن.
سعی کردم تکون بخورم، اما فایدهای نداشت.
+ کجام...؟
صدای باز شدن در اومد.
یک مرد ناشناس وارد اتاق شد.
یک صندلی رو درست روبهروم گذاشت و نشست.
چند لحظه فقط نگام کرد.
بعد با پوزخند گفت:
ناشناس:
ویکتور دختر خوشگلی داره...
مکث کرد.
ناشناس:
یا بهتره بگم... جونگکوک همسر خوشگلی داره.
اخم کردم.
+ خفه شو.
پوزخندش محو شد.
از جاش بلند شد و چند قدم به سمتم اومد.
ناشناس:
درست صحبت کن.
+ اگه نکنم چی؟
چند لحظه نگام کرد.
بعد با عصبانیت ضربهای به صورتم زد.
سرم رو به طرف دیگه چرخوندم.
چشمهام پر از اشک شد.
+ تو... دیوونهای.
مرد خم شد و فکم رو گرفت و صورتم رو بالا آورد.
ناشناس:
هنوزم میخوای ادامه بدی؟
نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
چند ثانیه بعد دستش رو کنار کشید.
ناشناس:
ازش عکس بگیر.
دستیارش جلو اومد و گوشی رو بالا آورد.
یک عکس گرفت.
مرد نگاهی به صفحهی گوشی انداخت.
ناشناس:
همینه.
بعد هر دو از اتاق بیرون رفتن.
در بسته شد.
چند لحظه به در خیره موندم.
اشک از گوشهی چشمم پایین اومد.
آروم زیر لب گفتم:
+ جونگکوک...
نفسم لرزید.
+ پیدام کن...
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۳۱۴
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط