پارت
پارت ۹
یونجون : غلطکرده .. نمیتونه همچینکاریکنه
بومگیو : هیونگ بیانه ولی هر چی هم بگی بازم اگه بخواد خیلی راحت میتونه همچین بالیی سرت بیاره
یونجون : عههه ... اینقدر استرس وارد نکن بهم خب ، هی من میخوام خو دمو آروم کنم هی تو گند
میزنی بهش ...
بومگیو : آخه میترسم هیونگ ...
مکثیکرد و بعد دوباره به سمت یونجون برگشت و با نگرانیگفت :
بومگیو : هیونگ بیا همین االن از اینجا برو ... اصال بیا با هم بریم االن هوا تاریکه خطرناکه ..
یونجون : به نظرت االن رئیس میزاره بریم ؟
بومگیو : نگذاشت به درک ... استعفامیدیم میریم ، جونت مهم تر ازکارته
یونجون : بومگیو به نظرت من آدمیمکه از ترس یکی دیگه بیام اینقدر راحتکارمو ولکنم؟
بومگیو چند بار با نگرانی تند تند پلک زد و بعد جواب داد :
بومگیو : نه
یونجون با خونسردیگفت :
یونجون : خب پس ... بشین سر جات
بومگیو : هیونگ تو چرا اینقدر عجیبی ؟
یونجون : عجیبم ؟؟
بومگیو : آره ، نیم ساعت پیش از ترس از دست دادن شغلت مثل چی داشتی حرص میخوردی بعد االن
که جونت تهدید شده با خیال راحت نشستی اینجا میگی چیزی نیست ؟
یونجون لبخندیکجی زد وگفت :
یونجون : االن تازه داری به این پی میبریکه من یه دیوونه ام
بومگیو : هیونگ من نگرانتم
یونجون : نگران نباش فرزندم چیزی نمیش....
ـ چوی یونجون ...
هر دو با دیدن رئیسشون از روی صندلی بلند شدن و تعظیم کردن
ـ دنبالم بیا ..
یونجون : غلطکرده .. نمیتونه همچینکاریکنه
بومگیو : هیونگ بیانه ولی هر چی هم بگی بازم اگه بخواد خیلی راحت میتونه همچین بالیی سرت بیاره
یونجون : عههه ... اینقدر استرس وارد نکن بهم خب ، هی من میخوام خو دمو آروم کنم هی تو گند
میزنی بهش ...
بومگیو : آخه میترسم هیونگ ...
مکثیکرد و بعد دوباره به سمت یونجون برگشت و با نگرانیگفت :
بومگیو : هیونگ بیا همین االن از اینجا برو ... اصال بیا با هم بریم االن هوا تاریکه خطرناکه ..
یونجون : به نظرت االن رئیس میزاره بریم ؟
بومگیو : نگذاشت به درک ... استعفامیدیم میریم ، جونت مهم تر ازکارته
یونجون : بومگیو به نظرت من آدمیمکه از ترس یکی دیگه بیام اینقدر راحتکارمو ولکنم؟
بومگیو چند بار با نگرانی تند تند پلک زد و بعد جواب داد :
بومگیو : نه
یونجون با خونسردیگفت :
یونجون : خب پس ... بشین سر جات
بومگیو : هیونگ تو چرا اینقدر عجیبی ؟
یونجون : عجیبم ؟؟
بومگیو : آره ، نیم ساعت پیش از ترس از دست دادن شغلت مثل چی داشتی حرص میخوردی بعد االن
که جونت تهدید شده با خیال راحت نشستی اینجا میگی چیزی نیست ؟
یونجون لبخندیکجی زد وگفت :
یونجون : االن تازه داری به این پی میبریکه من یه دیوونه ام
بومگیو : هیونگ من نگرانتم
یونجون : نگران نباش فرزندم چیزی نمیش....
ـ چوی یونجون ...
هر دو با دیدن رئیسشون از روی صندلی بلند شدن و تعظیم کردن
ـ دنبالم بیا ..
- ۳.۴k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط