چراما
#چرا_ما
13
اون وو:تابلو نیست؟
کلارا:چی میگی تو؟
اون وو:بزار برات روشن کنم تهیونگ تو رو دوست نداره...
اون فقط بخواطر رابطه جنسی و باند مافیایی که میخواد از باباش بگیره با توئه وگرنه تو براش هیچی نیستی...(پوزخند)
کلارا:دروغ نگو اون وو من و خیلی دوست داره حتی اون یه بارم به من دست نزده الکی دروغ نگو...(اعصبانی)(جدی)
حدقل از تو بهتره راه میری یه زن میگیری(پوزخند)
اون وو:من که زن نگرفتم زن من تویی(دروغ)
کلارا:دروغ...دروغ...کی میخوای دست از دروغ گفتن برداری؟...تو فکر میکنی من دروغاتو باور میکنم؟
تو به من دروغ گفتی بهم گفتی داری بخواطر یه عملیات میری آمریکا ولی تو دوست دختر آمریکایی داشتی بخواطر اون میخواستی بری و من و ول کنی بخواطر همین دروغ گفتی که من تو رو نکشم...
اون وو:حیح چیکار کنیم یه آدم ثابت تو زندگیت بمونه خسته میشی ازش...
تو سابقه کشتن رو داری نه؟
کلارا:برات متاسفم آدم با ارزش یو از زندگیت بیرون کردی...
اوهوم دارم میخوای روت امتحان کنم؟
اون وو:ت....
تهیونگ:خفه شو
کلارا:ت....تهیونگ تو....(ترس)
اون وو:لعنتی چرا اومدی؟
تهیونگ:همه ی حرفاتون رو شنیدم...
که من حرومزادم نه؟
اون وو:اون شوخی بود بابا(خنده الکی)
کلارا:خفه شو حرومی...(جدی)(اعصبانی)
تهیونگ:هیسسس تو برو داخل(اعصبانی)
کلارا:اخ...ه
تهیونگ:خفه شو گمشو برو داخل(داد)
کلارا:(ترس)
راوی:تهیونگ تفنگ و از پشتش آورد و
روی پیشونی اون وو گذاشت...
کلارا هم دویید و رفت داخل عمارت...
داخل عمارت:
م.ت:دختر خوبی؟رنگت پریده چرا؟(نگران)
کلارا:ه..هیچی...ن...نیست(ترس)(استرس)
بنگ بنگ...(صدا تفنگ)
کلارا:(😳)(نزدیک به بیهوش شدن)
ب.ت:چیشدههه؟
هایلی:کلارا صدام و میشنوی؟
راوی:کلارا بعد شنیدن صدای تفنگ تمام خاطراتی که با اون وو داشت از جلوی چشاش رد شد...
کلارا دیگه هیچی رو نمیشنید رنگش پریده بود و بی حال شده بود...
اریکا:کلاراااا(داد)
هایلی:تهیونگ بیا کمک...(داد)
م.ت:دخترررررمممم
راوی:کلارا بی حال افتاد زمین و بیهوش شد...
تهیونگم اومد داخل عمارت و جون بی حال اون وو رو تو حیاط عمارت ول کرد...
پدر و مادر تهیونگ ازش میپرسیدن چرا اینکار و کرد و زن عمو و عموش گریه میکردن...
تهیونگم براش مهم نبود چیشده...
تهیونگ وقتی جون رنگ پریده و بیهوش کلارا رو زمین دید اومد سمتش و براید استایل بغلش کرد و برد سمت اتاق....
2 ساعت بعد:
کلارا:(سرفه)
تهیونگ:بهوش اومدی بلخره
کلارا:(سکوت)
تهیونگ:عشقت و کشتم ناراحتی هوم؟(پوزخند)
کلارا:اون وو راست میگفت تو من و دوست نداری و میخوای ازم سو استفاده کنی؟
تهیونگ:اون وو بخواطر همین دروغ گفتنش مرد...
کلارا:یعنی تو من و دوست داری؟(بغض)
تهیونگ:بزار واقعیت و بگم من قرار بود ازت استفاده کنم که بیای و جای زن یا دوست دخترم رو بازی کنی که بتونم باند مافیایی رو بگیرم چون بابام شرط گذاشته بود اگه زن بگیرم باند و میده بخواطر همین ازت میخواستم استفاده کنم ولی انگار عاشق شدم...
یه مافیای خشن که هر روز کارش کشتن آدما بود الان عاشق آدمی شده که خیلی پروئه...(خنده ریز)
کلارا:واقعا راست گفتی...
تهیونگ:الان این سوال بود؟
کلارا:نه راست گفتی منم ازت میخواستم استفاده کنم ازت استفاده کنم که بتونم اطلاعات بیشتری ازت جمع کنم و بدم به....
تهیونگ:بدی به؟
کلارا:بدم به....جانگ داهیون..دشمن خونیت...
تهیونگ:بعد تا الان چیزی دادی؟
کلارا:نچ چون من عاشق شدم راستش نمیتونستم بدم یعنی غرورم اجازه همچین کاری رو نمیداد...
تهیونگ:اوهوم...
عاشقتم کلارا
کلارا:(✨)منم
تهیونگ:خوب من رفتم یه کاری دارم انجام میدم و میام تو استراحت کن باشه؟
کلارا:باشه...
ادامه دارد:-)🗿
13
اون وو:تابلو نیست؟
کلارا:چی میگی تو؟
اون وو:بزار برات روشن کنم تهیونگ تو رو دوست نداره...
اون فقط بخواطر رابطه جنسی و باند مافیایی که میخواد از باباش بگیره با توئه وگرنه تو براش هیچی نیستی...(پوزخند)
کلارا:دروغ نگو اون وو من و خیلی دوست داره حتی اون یه بارم به من دست نزده الکی دروغ نگو...(اعصبانی)(جدی)
حدقل از تو بهتره راه میری یه زن میگیری(پوزخند)
اون وو:من که زن نگرفتم زن من تویی(دروغ)
کلارا:دروغ...دروغ...کی میخوای دست از دروغ گفتن برداری؟...تو فکر میکنی من دروغاتو باور میکنم؟
تو به من دروغ گفتی بهم گفتی داری بخواطر یه عملیات میری آمریکا ولی تو دوست دختر آمریکایی داشتی بخواطر اون میخواستی بری و من و ول کنی بخواطر همین دروغ گفتی که من تو رو نکشم...
اون وو:حیح چیکار کنیم یه آدم ثابت تو زندگیت بمونه خسته میشی ازش...
تو سابقه کشتن رو داری نه؟
کلارا:برات متاسفم آدم با ارزش یو از زندگیت بیرون کردی...
اوهوم دارم میخوای روت امتحان کنم؟
اون وو:ت....
تهیونگ:خفه شو
کلارا:ت....تهیونگ تو....(ترس)
اون وو:لعنتی چرا اومدی؟
تهیونگ:همه ی حرفاتون رو شنیدم...
که من حرومزادم نه؟
اون وو:اون شوخی بود بابا(خنده الکی)
کلارا:خفه شو حرومی...(جدی)(اعصبانی)
تهیونگ:هیسسس تو برو داخل(اعصبانی)
کلارا:اخ...ه
تهیونگ:خفه شو گمشو برو داخل(داد)
کلارا:(ترس)
راوی:تهیونگ تفنگ و از پشتش آورد و
روی پیشونی اون وو گذاشت...
کلارا هم دویید و رفت داخل عمارت...
داخل عمارت:
م.ت:دختر خوبی؟رنگت پریده چرا؟(نگران)
کلارا:ه..هیچی...ن...نیست(ترس)(استرس)
بنگ بنگ...(صدا تفنگ)
کلارا:(😳)(نزدیک به بیهوش شدن)
ب.ت:چیشدههه؟
هایلی:کلارا صدام و میشنوی؟
راوی:کلارا بعد شنیدن صدای تفنگ تمام خاطراتی که با اون وو داشت از جلوی چشاش رد شد...
کلارا دیگه هیچی رو نمیشنید رنگش پریده بود و بی حال شده بود...
اریکا:کلاراااا(داد)
هایلی:تهیونگ بیا کمک...(داد)
م.ت:دخترررررمممم
راوی:کلارا بی حال افتاد زمین و بیهوش شد...
تهیونگم اومد داخل عمارت و جون بی حال اون وو رو تو حیاط عمارت ول کرد...
پدر و مادر تهیونگ ازش میپرسیدن چرا اینکار و کرد و زن عمو و عموش گریه میکردن...
تهیونگم براش مهم نبود چیشده...
تهیونگ وقتی جون رنگ پریده و بیهوش کلارا رو زمین دید اومد سمتش و براید استایل بغلش کرد و برد سمت اتاق....
2 ساعت بعد:
کلارا:(سرفه)
تهیونگ:بهوش اومدی بلخره
کلارا:(سکوت)
تهیونگ:عشقت و کشتم ناراحتی هوم؟(پوزخند)
کلارا:اون وو راست میگفت تو من و دوست نداری و میخوای ازم سو استفاده کنی؟
تهیونگ:اون وو بخواطر همین دروغ گفتنش مرد...
کلارا:یعنی تو من و دوست داری؟(بغض)
تهیونگ:بزار واقعیت و بگم من قرار بود ازت استفاده کنم که بیای و جای زن یا دوست دخترم رو بازی کنی که بتونم باند مافیایی رو بگیرم چون بابام شرط گذاشته بود اگه زن بگیرم باند و میده بخواطر همین ازت میخواستم استفاده کنم ولی انگار عاشق شدم...
یه مافیای خشن که هر روز کارش کشتن آدما بود الان عاشق آدمی شده که خیلی پروئه...(خنده ریز)
کلارا:واقعا راست گفتی...
تهیونگ:الان این سوال بود؟
کلارا:نه راست گفتی منم ازت میخواستم استفاده کنم ازت استفاده کنم که بتونم اطلاعات بیشتری ازت جمع کنم و بدم به....
تهیونگ:بدی به؟
کلارا:بدم به....جانگ داهیون..دشمن خونیت...
تهیونگ:بعد تا الان چیزی دادی؟
کلارا:نچ چون من عاشق شدم راستش نمیتونستم بدم یعنی غرورم اجازه همچین کاری رو نمیداد...
تهیونگ:اوهوم...
عاشقتم کلارا
کلارا:(✨)منم
تهیونگ:خوب من رفتم یه کاری دارم انجام میدم و میام تو استراحت کن باشه؟
کلارا:باشه...
ادامه دارد:-)🗿
- ۶۰۳
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط