پارت ۵: در قفسِ بلورین

پارت ۵: در قفسِ بلورین
از دید: ات

همه چیز خیلی سریع گذشت. انگار داشتم یه کابوس می‌دیدم که رنگ و بوی واقعیت داشت. صدای برخورد بارون به شیشه‌های بلند و باشکوه این عمارت، با صدای تپشِ وحشیانه‌ی قلبم یکی شده بود.

اتاق… چقدر بزرگ بود! چقدر مجلل! اما برای من، این اتاق شبیه یه قفسِ طلایی بود. حتی وقتی جیمین، اون پسرِ خوش‌تیپ و باوقار، با مهربونی بهم نشون داد که کجا برم، باز هم احساس می‌کردم دارم توی یه دنیای غریبه قدم می‌زنم. بوی چوبِ گران‌قیمت و عطرِ تلخِ مشک که توی کلِ راهروها پیچیده بود، مدام بهم یادآوری می‌کرد که من دیگه توی دنیایِ معمولیِ خودم نیستم.

روی تختِ بزرگ و نرم نشستم و خودم رو جمع کردم. چرا اون مرد، تهیونگ، من رو نجات داد؟ اون نگاهش… اون نگاهش خیلی عمیق بود. هم ترسناک بود و هم… هم یه چیزی داشت که نمی‌تونستم تعریفش کنم. انگار وقتی بهم نگاه می‌کرد، همه‌چیز متوقف می‌شد. اما اون یه رئیسِ مافیا بود! یه آدمِ خطرناک که حتی جیمین هم ازش می‌ترسید!

یهو صدای برخوردِ چیزی به پنجره اومد. از جا پریدم و با ترس به سمت پنجره رفتم. پرده‌های سنگین رو کنار زدم. بارون شدیدی می‌بارید و من رو به تاریکیِ مطلقِ باغ می‌انداخت. یه لحظه فکر کردم شاید یکی از اون آدم‌های لی‌جونگ‌سوک هست که داره از دور نگاهم می‌کنه.

اما یه چیز دیگه بود… یه سایه‌ی بزرگ که پشتِ درخت‌های بلندِ باغ تکون می‌خورد. قلبم توی سینه‌ام کوبید. آیا واقعاً اینجا امن بود؟ یا من فقط از یه دردسر، به یه گرفتاریِ بزرگتر افتاده بودم؟

همون موقع، صدای آرومی از پشتِ در شنیدم. کسی داشت آروم در رو می‌زد. تمام بدنم یخ کرد. کی بود؟ جیمین؟ یا خودِ تهیونگ؟

ادامه دارد....

پارت بعد رو یساعت دیگه میزارم
حمایتا بالا باشه فردا هم ۲ تا پارت آپلود میکنم❤✨
دیدگاه ها (۰)

کوک... صبر کن خو ما هنو ندیدیمت😂😭✨🌙

پارت ۶: سایه‌هایِ زیرِ پوستاز دید: جیمینبا هر قدمی که توی را...

نمیدونم چی بگم

سلام سلام متاسفانه یک عدد آدم کمتر از حیوون پستام رو گزارش ک...

پارت ۲: غریبه‌ی مرموزاز دید: اتقلبم داشت از سینه‌ام می‌زد بی...

پارت ۷: رقصِ خون و اشک(ترکیبی از دید: ات و تهیونگ)[از دید: ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط