contact 🍷

contact 🍷
#contract
𝑃𝑇9
ویو هویج:
صدای شکستن فنجون هنوز توی سالن می‌پیچید که ات با عجله از جاش بلند شد و به سمت جیمین رفت.
جیمین همون‌طور که به تکه‌های فنجون خیره شده بود، زیر لب چیزی گفت.
= واقعاً که...
جیمین نگاهش رو بالا آورد.
_ چته؟
ات با اخم به تکه‌های چینی روی زمین اشاره کرد.
= این فنجون موردعلاقه‌ت بود، احمق! چرا وقتی داشتی راه می‌رفتی حواست بهش نبود؟!
جیمین چند ثانیه بهش خیره موند.
_ باید بگم ببخشید؟
= نشنیدی؟ می‌گم چرا حواست نبود؟! مگه چند تا از این فنجونا داری که یکی‌شم این‌جوری بشکنه؟!
_ به تو چه ربطی داره؟
= وای خدای من! آدم نمی‌تونه یه کلمه باهات حرف بزنه؟! دارم می‌گم—
_ شنیدم چی می‌گی، لازم نیست اینقدر چرت و پرت بگی!
ات با حرص چشم‌هاش رو بست و نفسش رو بیرون داد.
= اصلاً به من چه! دفعه‌ی بعد فنجونتو با چسب بچسبون به دستت که دیگه ازت جدا نشه!
جیمین چیزی نگفت. نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت ات موند. روی اخم بین ابروهاش، لب‌هایی که از شدت حرص جمع شده بودن و نگرانی‌ای که دختر سعی داشت پشت غرغر کردن‌هاش قایمش کنه.
نگرانش شده بود؟
بعد از تمام اون بی‌توجهی‌ها، بعد از اینکه تمام مدت کنار جان و جی نشسته بود و می‌خندید و لمسشون میکرد، حالا برای شکستن یه فنجون این‌قدر حرص می‌خورد؟ یه حس ناخوشایند توی سینه‌ی جیمین پیچید.
_ لازم نکرده مثل مامانا بشی.
ات با ناباوری نگاهش کرد.
= چی؟!
جیمین یه قدم جلو اومد.
_ شنیدی چی گفتم. لازم نکرده نقش آدمای نگران رو بازی کنی.
= من نقش بازی نمی‌کنم، فقط—
_ فقط چی؟! فقط یادت افتاده منم توی این قلعه وجود دارم؟!
صدای جیمین تیزتر از چیزی بود که خودش انتظار داشت. ات ماتش برد.
= تو واقعاً یه مشکلی داری...
جیمین با حرص دستش رو به شونه‌ی ات زد و هلش داد تا ازش فاصله بگیره. همه‌چیز توی یه لحظه اتفاق افتاد.
ات که انتظار چنین حرکتی رو نداشت، تعادلش رو از دست داد و دستش به لبه‌ی تیز یکی از تکه‌های فنجون خورد. دختر با یه صدای کوتاه از درد دستش رو عقب کشید.
جیمین همون لحظه خشکش زد. ات به انگشتش نگاه کرد. یه بریدگی کوچیک روی پوستش افتاده بود و چند قطره خون ازش بیرون می‌اومد.
= لعنتی...!
دختر با اخم دستش رو به خودش نزدیک کرد.
= ببین چی کار کردی!
جیمین چیزی نگفت، نگاهش روی انگشت ات ثابت مونده بود. و بعد...بوی خون به مشامش رسید.
بوی گرم و تازه‌ای که غریزه‌ی قدیمی خون‌آشامیش رو بیدار می‌کرد؛ همون غریزه‌ای که حتی بعد از قرن‌ها زندگی، هنوز هم گاهی مهار کردنش سخت می‌شد.
جیمین آهسته نفس کشید. اشتباه کرده بود.
نباید هلش می‌داد. نباید اجازه می‌داد عصبانیتش باعث بشه ات آسیب ببینه.
اما حالا که بوی خون توی هوا پیچیده بود، فکر کردن به هر چیزی غیر از اون سخت شده بود.
ات که متوجه سکوت عجیبش شده بود، سرش رو بالا آورد.
= چیه؟ چرا زل زدی بهم؟
جیمین انگار تازه به خودش اومده باشه، نگاهش رو از صورت دختر گرفت و به دستش اشاره کرد.
_ دستتو بده.
= ها؟
_ گفتم دستتو بده ببینم.
= خودم می‌تونم—
جیمین قبل از اینکه جمله‌ش تموم بشه، دستش رو گرفت.
ات با تعجب بهش نگاه کرد.
= هی! چیکار می‌کنی؟!
جیمین جوابی نداد. انگشت زخمی دختر رو با احتیاط بین انگشت‌هاش گرفت و به سمت لب‌هاش برد.
ات برای لحظه‌ای نفسش رو حبس کرد.
بعد، پیش از اینکه فرصت کنه چیزی بگه، جیمین انگشتش رو وارد دهانش کرد و خون روی زخم رو لیسید، ات از حس زبون جیمین لرزید.
چشم‌های ات از تعجب گرد شد. جیمین حتی نگاهش هم نکرد.
بوی خون هنوز وسوسه‌ش می‌کرد و غریزه‌ش بهش اجازه نمی‌داد به این راحتی ازش بگذره. هم‌زمان، بزاق خون‌آشامیش به ترمیم زخم کمک می‌کرد.
بریدگی کوچیک دیگه مثل قبل باز نبود.
جیمین بالاخره سرش رو بلند کرد. نگاه‌شون برای لحظه‌ای به هم گره خورد.
ات با صورتی که از شوک سرخ شده بود، بهش خیره مونده بود.
= تو... تو الان چی کار کردی؟!
جیمین تازه متوجه شد فاصله‌شون چقدر کم شده.
و اینکه هنوز دست ات رو توی دستش نگه داشته.
قبل از اینکه بتونه جوابی بده، صدای آشنایی از پشت سرشون بلند شد.
× اوه اوه...
هر دو هم‌زمان سرشون رو چرخوندن. جان کنار ورودی سالن ایستاده بود و با ابروهای بالا رفته بهشون نگاه می‌کرد. جی هم کنارش بود و برای اولین بار، لبخند کاملاً مشخصی روی صورتش نشسته بود.
~ خب... فکر کنم وقت مناسبی برای اومدن نبود.
= چی؟! نه! اصلاً اون‌طوری که فکر می‌کنین نیست!
ات با عجله دستش رو از دهن جیمین بیرون کشید.
× من که هنوز هیچی نگفتم، نونا!
= ولی قیافه‌ت داره همه‌چی می‌گه!
× خب قیافه‌م خیلی راست‌گوئه!
ادامه کامنتا ★
ــــــ
تولد جیمینی با تاخیر مبارکککککک💃🏻🍷🎂
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
دیدگاه ها (۴۰)

درخواستی

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

سورا و رین

پارت ۱۹۵

Part 2

تکپارتی جونگ کوک

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³³...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~جِما چند لحظه ساکت موند. اخمش هنوز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط