مرحبا ای یار، من مستم ز چشمانت یقین

مرحبا ای یار، من مستم ز چشمانت یقین
می برد قلب مرا یاد تو ای زیبا ترین

هم سرای قلب من، سر زن و هم دل جا گذار
جسم من قربان تو، وا کن دلُ و بر جان نشین

سینه پُر درد است و درمانش نگاهی از نگار
یار من شو ناز کن، دل باز کن، عشق است چنین

اینچنین هر لحظه ام، یادت به رویا ساز شد
دل به غم دمساز شد، برخیز و رخسارم ببین

یک شبی بر تخت رویای تو باید رخنه شد
رخت و تختت را به هم پیچیده و دل در کمین
دیدگاه ها (۱)

شمع به کبریت گفت:از تو میترسم تو قاتل من هستی...کبریت گفت:از...

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیستمحرمی چون تو هنوزم به چنین...

جایے نرو ! بچرخ فقطدر مدار من !اے دلبر شیرین اداے منباید جها...

ڪاش بارانی ببارد قلب ها را ترکند.بگذرد از هفت بند ما،صدا را ...

مرحبا ای یار، من مستم ز چشمانت یقینمی برد قلب مرا یاد تو ای ...

مرحبا ای یار، من مستم ز چشمانت یقینمی برد قلب مرا یاد تو ای ...

، مرحبا ای یار، من مستم ز چشمانت یقینمی برد قلب مرا یاد تو ا...

مرحبا ای یار، من مستم ز چشمانت یقینمی برد قلب مرا یاد تو ای ...

، مرحبا ای یار، من مستم ز چشمانت یقینمی برد قلب مرا یاد تو ا...

مرحبا ای یار، من مستم ز چشمانت یقینمی برد قلب مرا یاد تو ای ...

شعر و شراب:مرحبا ای یار، من مستم ز چشمانت یقینمی برد قلب مرا...

مرحبا ای یار، من مستم ز چشمانت یقینمی برد قلب مرا یاد تو ای ...

مرحبا ای یار، من مستم ز چشمانت یقینمی برد قلب مرا یاد تو ای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط