پارت

پارت۷
ویو ات
که یهو دوباره لباسشو عوض کرد اما اینبار نمیدونم چم شده بود نمیتونستم چشمم رو ازش بردارم

جیمین: خوبه دیگه ؟
ات:....
جیمین: بهم نمیاد نه ؟
ات: ....
جیمین: ا..ات حالت خوبه ؟
ات: همینو بپوش
جیمین: باشه ( لبخند پر رنگ)
ات:( لبخند)

ویو آدامین
لباسا رو پوشیدن و آماده شودن ( عکسه لباسا و میکاپ ات رو میزارم) رفتن عمارت پدر و مادر جیمین

ات: جیمین..یه چیزی بگم ؟
جیمین: هوممم بگو ؟
ات: نمیدونم چرا احساس می کنم اتفاقه بدی قراره بیوفته
جیمین: نگران نباش....هیچ اتفاقی نمیوفته
ات: امیدوارم
جیمین: خوب دیگه بریم تو
ات: بریم

( مادر جیمین رو م.جیمین میزارم و پدر جیمین پ.جیمین )

م.جیمین: سلامممم پسرم...سلامم عروس گلم
پ.جیمین: اووووو ببینید کی امده
جیمین: سلام مامان...سلام بابا از دیدنتون خوشحالم
ات: سلام پدر جان...سلام مادر جان خوشحالم میبینمتون ( لبخند ملایم)
م.جیمین: راستی عموتم امده جیمین
جیمین: چیییییییی؟؟؟؟؟
ات: اوا چته؟؟؟
جیمین: دوباره باید اون یونا رو تحمل کنم
ات: یونا دیگه کیه؟( یه زره ناراحت)
جیمین: دختر عمومه
ات: اهااااا

ویو ات
وایی داخل عمارت از بیرونش قشنگتره، میخواستم بشینم که یهو......

خماری 😁
نظر بدین؟😊
دیدگاه ها (۲)

اخی []🥺💖

ببینم چیکار میکنین 🙂🌺خودم: اشک هایش زمانی فرو ریختن که دیگر ...

پارت ۳ویو جیمینداشتم به کارام رسیدگی میکردم که یهو بادیگاردا...

پارت ۶ویو اتساعت رو نگاه کردم یاخداااااات: جیمینننننن ( داد)...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط