به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم
به تن چون روح می مانی، بمانی زنده می مانم
خیال است آنکه بی یادت زمانی بگذرد بر من
محال است آنکه از رویت زمانی رو بگردانم...
دل از دستم رها می شد اگر پایش نمی بستم
ز شرمت دل نهان کردم که عیبم را بپوشانم
بجز نام تو هر نامی، بجز راه تو هر راهی
اگر گفتم غلط گفتم، اگر رفتم پشیمانم
گهی یادت به سر دارم، گهی نامت به لب دارم
دمی خاموش خاموشم، دمی دیگر خروشانم
بلا تشبیه میگویم بدانی حال و روزم را
که چون چشم تو بیمارم، که چون زلفت پریشانم
به حکم حاکم چشمت بفرما اذن کارم را
بلا را از نگاه تو بگیرم یا بگردانم

فدای تاری از مویت تمام هستی آتش
به پیشت بهر قربانی تمامش را بسوزانم .
دیدگاه ها (۲)

به دلم افتاده امشب ، که به یاد من نشستیپلک تــو سنگین خوابه ...

با چشم مستت نازنین دیگر بیا مستانه کنآتش بزن بر پیکرم با بوس...

درد یعنی که نماندن به صلاحش باشدبگذاری برود! آه... به اصرار ...

گم کرده ام تو رامیان مهِ غلیظی از سکوتمیانِ هاله ای از ابهام...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ² ات : اخی بمیرم براش دی...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط