بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارم

بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارم

میانِ عقل و احساسم زلالِ اشک می کارم

 

بزن باران به رگ برگِ صدای خیسِ احساسم

بدونِ چتر می خواهم کنارت گام بردارم

 

برقصان با ترنّم اشک را در قابِ چشمانم

که دردی از غمِ دوری درونِ سینه ام دارم

 

نمی خواهد ببیند عقل ، پابندِ کسی هستم

دلم زورش نمی چربد نشسته پشتِ افکارم

 

نمی دانم کجای کار می لنگد ... پریشانم

برای گفتگو با عقل خود تا صبح بیدارم

 

بیا باران بزن آهسته تر بر عشق ِبی جانم

که جای سنگ ، قلبم را کمی دلتنگ پندارم

 

شدم عاقل ترین عاشق ، ندانستی که ناچارم

به بازی در سکانسِ صحنه ی آخر که بیزارم

 

صدای یک گلوله ماند و دیگر هیچ در یادم

درین بارانِ بی پایان به سوگِ عشق ... می بارم !
دیدگاه ها (۱)

لحظه لحظه هایتان در آخرین روز از ماه رمضان منور به نور الهی ...

خداحافظ ای ماه غفران و رحمتخداحافظ ای ماه عشق و عبادتخداحافظ...

روزی چند بار دوستت دارمیک‌بار وقتی که هوا بَرَم می‌داردقدم م...

نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنیسر بجنبانی خودت را پیر پیدا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط