پارتاخر
پارت:۸*اخر*
دخترک از خونه بیرون رفت داشت همینجوری فکر میکرد به اینکه امکان داره پسرک را ست گفته باشه از یه طرف میگفت شاید پسرک داره بازیش میده دخترک داشت به همین چیزا فکر میکردم به سمت نا کجا اباد میرفت که با اولین قطره باران پرده افکارش پاره شد دخترک عاشق باران بود اون روزم خیلی شدید بارون میومد برای همین دخترک تصمیم گرفت پسرک و همه اشناهاشو از ذهنش بیرون کن از باران لذت ببره همینطوری داشت توی باران خوشحالی میکرد کی یکدفعه دکه بستنی فروشی اونور خیابان دید که داشت میبست با سرعت داشت از خیابان رد میشد که سیاهی........
ویو جیمین
قاصدک هنوزم که هنوزه نیومده بود خیلی نگرانش بودم اما خوب قاصدک همیش هروقت بارون میاد میره بیرون توی همین فکرا بودم که گوشی شوگا هیونگ زنگ خورد شوگا:الو
ناشناس:از بیمارستان امام رضا (میدونم کره بیمارستان امام رضا نداره ولی خوب من نوشتم😁)تماس میگیرم شما آشنایی لی قاصدک هستید
شوگا:بله اتفاقی افتاده(نگران)
ناشناس:لی قاصدک تصادف کردن خدا حافظ
شوگا سری گوشی قط کردو به سمت اتاقش رفت و سوییچ(نمیدونم درست نوشتم یا نه) ماشین و کت شو برداشت اعضا هم یه سره دنبالش بودن ازش میپرسیدن چه خبره شد که دیگه شوگا نتونست عصابشو کنترل کنه و با داد : قاصدک تصادف کرده
همه اعضا یه ثانیه خوشکشون زده هرکس به سمت اتاق خودش رفتو سوییچ و کت برداشتنو به سمت بیمارستان رفتن وقتی به بیمارستان رسیدن رفتن تو قاصدک اتاق عمل بو احتمالش ۱٪ بود که از اتاق عمل زده بیرون بیاد ۱ ساعت گذشت ۲ ساعت ۳ ساعت اما نه انگار انگار قرار نبود کسی از اون اتاق بیرون بیاد ۵ ساعت بعد دکتر با حالت ناراحت اومد و گفت:تسلیت میگم
و رفت همین دو کلمه کافی بود تا بین اعضا آشوبی به پاشه جیمینی که خودشو مقصر میدونست چون اگه نمیرفت توی اتاق قاصدک و باهاش حرف نمیزد امکان داشت قاصدک اصلا بیرون از خونه هم نره با صدای آروم اما توری که همه میشنیدن داشت خودشو سرزنش میکرد
جیمین:من احمق چرا رفتم توی اتاقش چرا چرا(چرای آخرو با داد میگه)
تهیونگ:هی آروم باشه تو کاری نکردی
نامجون:حتی اگه توهم توی اتاقش نمیرفتی اون بازم میرفت مگه نمیدونی قاصدک عاشق بارون بود همیش هروقت بارون میومد میرفت برون
ویو راوی
۱ ماه گذشت ۱ ماهی که مثل ا قرن گذشته جیمینم هنوز خودشو سر زنش میکنه هم داغونن هم دیگه اون پسرای شاد شنگول گذشته نیست بشتر وقتاهم که هوا بارانی اعضا هروقت باران میبینن یاد قاصدک میوفتن جون قاصدک هم باران دوست داشتو هم توی یه روز بارانی رفت امروز مصاحبه داشتن اعضا اصلا دلشون نمیخواست برن ولی خوب پی دی نیم مجبورشون کرده بود همه رفتن اماده بشن که برن اینقدر گریه کرده بودن که زیر چشماشون پف کرده بود چشما یه لکه خون بودن به سالا مصاحبه رسیدن مصاحبه شروع شود
مجری:خبر های جدیدی اومده که شما به تازگی ها عضو هشتمتونو از دست دادید آیا این درست است
شوگا که عصابش خیلی خورد شده بود با یکم داده گفت:حال و روز ما به کسایی میخوره که الکی گفتن عضو هشتمشون مرده
مجری همینشکلی داشت چرت و پرت میگفت که دیگه اعضا تا قت نیاوردن و بدون هیچ حرفی رفتن
توی ماشین بودن که تهیونگ گفت :جیمین تو روز آخری که قاصدک پیشمون بود چرا رفت بودی اتاقش
جیمین:نگاه کنید یادتون من یه چند وقت شده بود که باشگاه میرفتم داخل باشگاه یه دختر کار میکرد که هم مربی بوکس و تکواندو بود هم اونجا وسایل میچید سر جاش کلا از این کارا من یه چند وقتی بود که از اون دختر خوشم اومده بودم میخواستم اون روز بعد از اینکه عضو هشتم اومد برم بهش پیشنهاد بدم اما دیدم عضو هشتم همون دخترست اونجا بود که فهمیدم من به این دختره نمیرسم برای همین سعی کردم باهاش سرد رفتار کنم که عشقم بهشو پنهان کنم اون روز دیدم هیچ جور نمیتونم عشقمو بهش پنهان کنم خواستم برم بهش اعتراف کنم که دعوامون شد
جین:خوب اگه میخواستی عشقتو پنهان کنی چرا اون روز جلو همه بهش گفتی هر...زه
جیمین:چون نمیخاستم کسی نزدیکش بشه درست خودم نمیتونستم باهاش باشم ولی خوب نمیتونستم اینم ببینم که با کسی قرار میزاره
*پایان*
درود امیدوارم خوشتون اومده باشه
🍒🧸
خوب بچه ها اینم از پایان میدونم ریدم ولی خوب، رمان بعدی توی راه میزارم براتون ببخشید که ساعت ۳ نصف شبه میزارم چون نتم تموم شدو فقط نت شبانه دارم تا چهارشنبه خوب اگه درخواست سناریو/تک پارتی از اینطور چیزا داشتید میتونی داخل پیوی پیام بدین خوب دیگه حرفی برا گفتن ندارم پس بدرود
دخترک از خونه بیرون رفت داشت همینجوری فکر میکرد به اینکه امکان داره پسرک را ست گفته باشه از یه طرف میگفت شاید پسرک داره بازیش میده دخترک داشت به همین چیزا فکر میکردم به سمت نا کجا اباد میرفت که با اولین قطره باران پرده افکارش پاره شد دخترک عاشق باران بود اون روزم خیلی شدید بارون میومد برای همین دخترک تصمیم گرفت پسرک و همه اشناهاشو از ذهنش بیرون کن از باران لذت ببره همینطوری داشت توی باران خوشحالی میکرد کی یکدفعه دکه بستنی فروشی اونور خیابان دید که داشت میبست با سرعت داشت از خیابان رد میشد که سیاهی........
ویو جیمین
قاصدک هنوزم که هنوزه نیومده بود خیلی نگرانش بودم اما خوب قاصدک همیش هروقت بارون میاد میره بیرون توی همین فکرا بودم که گوشی شوگا هیونگ زنگ خورد شوگا:الو
ناشناس:از بیمارستان امام رضا (میدونم کره بیمارستان امام رضا نداره ولی خوب من نوشتم😁)تماس میگیرم شما آشنایی لی قاصدک هستید
شوگا:بله اتفاقی افتاده(نگران)
ناشناس:لی قاصدک تصادف کردن خدا حافظ
شوگا سری گوشی قط کردو به سمت اتاقش رفت و سوییچ(نمیدونم درست نوشتم یا نه) ماشین و کت شو برداشت اعضا هم یه سره دنبالش بودن ازش میپرسیدن چه خبره شد که دیگه شوگا نتونست عصابشو کنترل کنه و با داد : قاصدک تصادف کرده
همه اعضا یه ثانیه خوشکشون زده هرکس به سمت اتاق خودش رفتو سوییچ و کت برداشتنو به سمت بیمارستان رفتن وقتی به بیمارستان رسیدن رفتن تو قاصدک اتاق عمل بو احتمالش ۱٪ بود که از اتاق عمل زده بیرون بیاد ۱ ساعت گذشت ۲ ساعت ۳ ساعت اما نه انگار انگار قرار نبود کسی از اون اتاق بیرون بیاد ۵ ساعت بعد دکتر با حالت ناراحت اومد و گفت:تسلیت میگم
و رفت همین دو کلمه کافی بود تا بین اعضا آشوبی به پاشه جیمینی که خودشو مقصر میدونست چون اگه نمیرفت توی اتاق قاصدک و باهاش حرف نمیزد امکان داشت قاصدک اصلا بیرون از خونه هم نره با صدای آروم اما توری که همه میشنیدن داشت خودشو سرزنش میکرد
جیمین:من احمق چرا رفتم توی اتاقش چرا چرا(چرای آخرو با داد میگه)
تهیونگ:هی آروم باشه تو کاری نکردی
نامجون:حتی اگه توهم توی اتاقش نمیرفتی اون بازم میرفت مگه نمیدونی قاصدک عاشق بارون بود همیش هروقت بارون میومد میرفت برون
ویو راوی
۱ ماه گذشت ۱ ماهی که مثل ا قرن گذشته جیمینم هنوز خودشو سر زنش میکنه هم داغونن هم دیگه اون پسرای شاد شنگول گذشته نیست بشتر وقتاهم که هوا بارانی اعضا هروقت باران میبینن یاد قاصدک میوفتن جون قاصدک هم باران دوست داشتو هم توی یه روز بارانی رفت امروز مصاحبه داشتن اعضا اصلا دلشون نمیخواست برن ولی خوب پی دی نیم مجبورشون کرده بود همه رفتن اماده بشن که برن اینقدر گریه کرده بودن که زیر چشماشون پف کرده بود چشما یه لکه خون بودن به سالا مصاحبه رسیدن مصاحبه شروع شود
مجری:خبر های جدیدی اومده که شما به تازگی ها عضو هشتمتونو از دست دادید آیا این درست است
شوگا که عصابش خیلی خورد شده بود با یکم داده گفت:حال و روز ما به کسایی میخوره که الکی گفتن عضو هشتمشون مرده
مجری همینشکلی داشت چرت و پرت میگفت که دیگه اعضا تا قت نیاوردن و بدون هیچ حرفی رفتن
توی ماشین بودن که تهیونگ گفت :جیمین تو روز آخری که قاصدک پیشمون بود چرا رفت بودی اتاقش
جیمین:نگاه کنید یادتون من یه چند وقت شده بود که باشگاه میرفتم داخل باشگاه یه دختر کار میکرد که هم مربی بوکس و تکواندو بود هم اونجا وسایل میچید سر جاش کلا از این کارا من یه چند وقتی بود که از اون دختر خوشم اومده بودم میخواستم اون روز بعد از اینکه عضو هشتم اومد برم بهش پیشنهاد بدم اما دیدم عضو هشتم همون دخترست اونجا بود که فهمیدم من به این دختره نمیرسم برای همین سعی کردم باهاش سرد رفتار کنم که عشقم بهشو پنهان کنم اون روز دیدم هیچ جور نمیتونم عشقمو بهش پنهان کنم خواستم برم بهش اعتراف کنم که دعوامون شد
جین:خوب اگه میخواستی عشقتو پنهان کنی چرا اون روز جلو همه بهش گفتی هر...زه
جیمین:چون نمیخاستم کسی نزدیکش بشه درست خودم نمیتونستم باهاش باشم ولی خوب نمیتونستم اینم ببینم که با کسی قرار میزاره
*پایان*
درود امیدوارم خوشتون اومده باشه
🍒🧸
خوب بچه ها اینم از پایان میدونم ریدم ولی خوب، رمان بعدی توی راه میزارم براتون ببخشید که ساعت ۳ نصف شبه میزارم چون نتم تموم شدو فقط نت شبانه دارم تا چهارشنبه خوب اگه درخواست سناریو/تک پارتی از اینطور چیزا داشتید میتونی داخل پیوی پیام بدین خوب دیگه حرفی برا گفتن ندارم پس بدرود
- ۳.۰k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط