فصل سوم قسمت پنجم ستاره من
فصل سوم قسمت پنجم ستاره من
جیکوب : آی رو پیدا کردین احمقا
خدمتکارای قصر : نه نتونستیم بانو رو پیدا کنیم
جیکوب : بذار اصلا خودم اون بیرون دنبالش میگردم
هیکارو : فکر کنم به قصر جیکوب رسیدیم خب من میرم داخل سباستین تو دنبال آی بگرد تا هر وقت پیداش نکردی برنمیگردی فهمیدی؟
سباستین : خب اگه یک هفته نتونستم بانو رو پیدا کنم چی؟
هیکارو با اعصابانیت : برای من حاضر جوابی میکنییییییی
سباستین : نه نه ارباب الان میرم پیداش میکنم
هیکارو : خب دیگه برم داخل
همون لحظه هیکارو قایمکی وارد اون قصر شد چون میدونست برادراش دشمناشن اجازه نمیدن بیاد تو:
هیکارو : باید جیکوب رو پیدا کنم خدمتکار : ببخشید آقا شما برادر ارباب جیکوبید
هیکارو : آره من برادرشم
خدمتکار : شما نباید الان اینجا باشید
هیکارو با اعصبانیت : خفه شووووو و فقط جواب منو بده اربابت الان کجاعه؟
خدمتکار با ترس : ایـ ایشون رفتن که بانو رو پیدا کنن
هیکارو : بانو؟ منظورت چیه؟
خدمتکار : بانو همون خانم آی هوشینو هستش
هیکارو : چییییییییییی اون برادر لعنتی من با آی چیکار کرد دقیقا جوابمو بده تو این قصر چه اتفاقی افتاده
خدمتکار : راستش ارباب با بانو رو اجباری ازدواج کردن بانو اصلا دوست نداشتن که با ارباب ازدواج کنن ولی ارباب ایشونو مجبور کرد و بانو هم برای اینکه بهش هوا بخوره رفت بیرون و الان نمیدونم کجاست
هیکارو : اون غلط کرد با زن من ازدواج کرد یه بلایی سرش میارم که حالا وایسا و تماشا کن
آی : خب مثل همیشه دوغ میگم این حس خوبی بهم میده
خدمتکارای قصر : همچی آماده است
هانتر : پس خوبه
بعد از ازدواج و کلی رسم و رسوم:
آی : باید یه نقشه بکشم و از اینجا فرار کنم
یک دفعه سر آی میخوره به نولان:
آی : ببخشید
نولان : جلوتو.....
آی : چیزی شده؟
نولان : تو دیگه کی هستی؟
آی در ذهنش : دقیقا مثل هیکارو عه نکنه اینم یکی از برادراشه بهتره برم
نولان در ذهنش : بهتره این دختر رو بی هوش کنم میسپرمش به شوالیه های قصرم نمیدونم چرا جذب این دختر شدم من معمولا از همه ی دخترا بدم میومد و اینکه خیلی شبیه جاناتانه
نولان : این کار شماعه
شوالیه ها : بله قربان سریع این دختر رو بیهوش میکنیم
آی در ذهنش: کی رو بیهوش کنن منظورشون من بود
بعد بیهوش کردنش بردنش که این آی رو شوالیه کنن:
آی : اینجا کجاس ؟
نولان : سلام تازه بیدار شدی پاشو برو پیش جاناتان اون قویترین شوالیه سریع تورو شبیه شوالیه مثل خودش میکنم یک ماهه تو رو شوالیه میکنه برو وگرنه از غذا خبری نیست
آی : من اصلا جاناتان رو نمیشناسم
نولان : همون پسرعه ای که پشتته رو میگم
آی در ذهنش: منظورش این پسرعه ست چقدر قیافش شبیه منه خیلی هم خوش قیافه ست
آی : ببخشید یه سوال دارم این پسره چقدر شبیه منه
نولان : منم بهش دقت کرده بودم برای همین اون لحظه مونده بودم
آی در ذهنش : اه این همون پسری که گفت جلوتو بعدش دیگه هیچی نگفته فکر کنم
آی : میگم فامیلی این پسره چیه؟
نولان : فامیلیش کارلتونه دیگه سوالی هست؟
آی : اها
جاناتان : الان من باید به این دختره درس بدم؟
نولان : معلومه
آی : من چهار ماهه که خودم شمشیرزنی تمرین کردم و بلدم
نولان : خب پیشرفته ترشو جاناتان بهت یاد میده بدون شمشیر هم بهت یاد میده چجوری مبارزه کنی
آی در ذهنش : چی واقعا این که عالیه پس من میرم یاد بگیرم
یک ماه بعد:
آی : حس میکنم خیلی قوی شدمممممممم بعدش هم نمیدونم چجوری اون جاناتان وحشتناک و شکست دادمم جر خورد رفت بدبخت
نولان : آیییی بیا اینجا احمققق
آی : بله چیزی شده قربان؟
نولان : چرا اینجا شیرینی ریخت همه خدمتکارا گفتن کار توعه..... ادامه دارد
جیکوب : آی رو پیدا کردین احمقا
خدمتکارای قصر : نه نتونستیم بانو رو پیدا کنیم
جیکوب : بذار اصلا خودم اون بیرون دنبالش میگردم
هیکارو : فکر کنم به قصر جیکوب رسیدیم خب من میرم داخل سباستین تو دنبال آی بگرد تا هر وقت پیداش نکردی برنمیگردی فهمیدی؟
سباستین : خب اگه یک هفته نتونستم بانو رو پیدا کنم چی؟
هیکارو با اعصابانیت : برای من حاضر جوابی میکنییییییی
سباستین : نه نه ارباب الان میرم پیداش میکنم
هیکارو : خب دیگه برم داخل
همون لحظه هیکارو قایمکی وارد اون قصر شد چون میدونست برادراش دشمناشن اجازه نمیدن بیاد تو:
هیکارو : باید جیکوب رو پیدا کنم خدمتکار : ببخشید آقا شما برادر ارباب جیکوبید
هیکارو : آره من برادرشم
خدمتکار : شما نباید الان اینجا باشید
هیکارو با اعصبانیت : خفه شووووو و فقط جواب منو بده اربابت الان کجاعه؟
خدمتکار با ترس : ایـ ایشون رفتن که بانو رو پیدا کنن
هیکارو : بانو؟ منظورت چیه؟
خدمتکار : بانو همون خانم آی هوشینو هستش
هیکارو : چییییییییییی اون برادر لعنتی من با آی چیکار کرد دقیقا جوابمو بده تو این قصر چه اتفاقی افتاده
خدمتکار : راستش ارباب با بانو رو اجباری ازدواج کردن بانو اصلا دوست نداشتن که با ارباب ازدواج کنن ولی ارباب ایشونو مجبور کرد و بانو هم برای اینکه بهش هوا بخوره رفت بیرون و الان نمیدونم کجاست
هیکارو : اون غلط کرد با زن من ازدواج کرد یه بلایی سرش میارم که حالا وایسا و تماشا کن
آی : خب مثل همیشه دوغ میگم این حس خوبی بهم میده
خدمتکارای قصر : همچی آماده است
هانتر : پس خوبه
بعد از ازدواج و کلی رسم و رسوم:
آی : باید یه نقشه بکشم و از اینجا فرار کنم
یک دفعه سر آی میخوره به نولان:
آی : ببخشید
نولان : جلوتو.....
آی : چیزی شده؟
نولان : تو دیگه کی هستی؟
آی در ذهنش : دقیقا مثل هیکارو عه نکنه اینم یکی از برادراشه بهتره برم
نولان در ذهنش : بهتره این دختر رو بی هوش کنم میسپرمش به شوالیه های قصرم نمیدونم چرا جذب این دختر شدم من معمولا از همه ی دخترا بدم میومد و اینکه خیلی شبیه جاناتانه
نولان : این کار شماعه
شوالیه ها : بله قربان سریع این دختر رو بیهوش میکنیم
آی در ذهنش: کی رو بیهوش کنن منظورشون من بود
بعد بیهوش کردنش بردنش که این آی رو شوالیه کنن:
آی : اینجا کجاس ؟
نولان : سلام تازه بیدار شدی پاشو برو پیش جاناتان اون قویترین شوالیه سریع تورو شبیه شوالیه مثل خودش میکنم یک ماهه تو رو شوالیه میکنه برو وگرنه از غذا خبری نیست
آی : من اصلا جاناتان رو نمیشناسم
نولان : همون پسرعه ای که پشتته رو میگم
آی در ذهنش: منظورش این پسرعه ست چقدر قیافش شبیه منه خیلی هم خوش قیافه ست
آی : ببخشید یه سوال دارم این پسره چقدر شبیه منه
نولان : منم بهش دقت کرده بودم برای همین اون لحظه مونده بودم
آی در ذهنش : اه این همون پسری که گفت جلوتو بعدش دیگه هیچی نگفته فکر کنم
آی : میگم فامیلی این پسره چیه؟
نولان : فامیلیش کارلتونه دیگه سوالی هست؟
آی : اها
جاناتان : الان من باید به این دختره درس بدم؟
نولان : معلومه
آی : من چهار ماهه که خودم شمشیرزنی تمرین کردم و بلدم
نولان : خب پیشرفته ترشو جاناتان بهت یاد میده بدون شمشیر هم بهت یاد میده چجوری مبارزه کنی
آی در ذهنش : چی واقعا این که عالیه پس من میرم یاد بگیرم
یک ماه بعد:
آی : حس میکنم خیلی قوی شدمممممممم بعدش هم نمیدونم چجوری اون جاناتان وحشتناک و شکست دادمم جر خورد رفت بدبخت
نولان : آیییی بیا اینجا احمققق
آی : بله چیزی شده قربان؟
نولان : چرا اینجا شیرینی ریخت همه خدمتکارا گفتن کار توعه..... ادامه دارد
- ۱.۶k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط