「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 109
✦.................................
چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتند.
آیلین هنوز با همان لبخند پیروزمندانه نگاهش میکرد و تهیونگ برای چندمین بار آن شب با خودش فکر کرد که این دختر بیش از حد به بردن علاقه دارد.
+ اعتراف کن خوشمزه بود
تهیونگ نگاه کوتاهی به پشمک انداخت
_ قابل تحمل بود.
آیلین با ناباوری دهانش را باز کرد
+ قابل تحمل؟!
_ برای یه توده شکر صورتی، آره.
+ وای خدای من... تو واقعاً غیرقابل درمانی
صدای خنده آرام تهیونگ میان سکوت خیابان گم شد
آیلین همان لحظه ساکت شد شاید چون اولین بار بود که خنده اش را میشنید؛ نگاهش برای چند ثانیه روی صورت مرد ماند روی خط فکش روی چشمهایی که زیر نور چراغ خیابان تیرهتر به نظر میرسیدن، روی لبخند خیلی کوتاهی که هنوز کاملاً محو نشده بود.
و قلبش دوباره همان حرکت عجیب را کرد، همان افتادن ناگهانی، همان حس ترسناک و شیرینی که از چند روز قبل دست از سرش برنداشته بود
تهیونگ متوجه نگاهش شد
_ چیه؟
آیلین سریع نگاهش را دزدید
+ هیچی
این بار تهیونگ چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد، طولانیتر از حد معمول، و همین باعث شد آیلین دیگر نتواند مستقیم به چشمهایش نگاه کند؛ باد آرامی میان درختها پیچید چند تار مو از کنار صورت آیلین آزاد شد و روی گونهاش نشست.
تهیونگ ناخودآگاه دستش را بالا آورد، برای یک لحظه، انگار میخواست آن تار مو را کنار بزند، اما قبل از اینکه حرکتش کامل شود، دستش را پایین آورد
آیلین متوجه نشد، یا شاید خودش را به نفهمیدن زد، هر دو همزمان نگاهشان را از هم گرفتندو برای اولین بار سکوت بینشان سنگین نبود؛ راحت بود، گرم بود مثل جایی که آدم دلش بخواهد بیشتر بماند
ـــــــــــــ
چند دقیقه بعد در مسیر برگشت قدم میزدند، این بار آیلین برخلاف همیشه کمتر حرف میزد، تهیونگ هم چیزی نمیگفت اما هر چند قدم یک بار مطمئن میشد دختر کنارش راه میرود و هر بار که آیلین آرام به سمتش نگاه میکرد، میدید نگاه مرد قبل از او روی خودش بوده و سریع کنار کشیده شده
دستهایش را پشت کمرش قفل کرد و کنار تهیونگ قدم زد
+ میدونی.. اگه یه روز بازنشسته بشی میتونی شغل دوم بگیری
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند گفت:
_ مثلاً؟
+ مجسمه
برای اولین بار سرش را سمت او برگرداند.
_ مجسمه؟
+ آره چون انقدر کم حرف میزنی که مطمئنم ساعتها همونجوری وایمیستی.
تهیونگ نفسش را آرام بیرون داد
_ پنج دقیقه نشده شروع کردی
+ من از خودگذشتهام... و نمیخوام تو توی سکوت افسرده بشی
_ داشتم خیلی خوب زندگی میکردم
+ قبل از من؟
_ دقیقاً
آیلین نمایشی دستش را روی قلبش گذاشت.
+ وای... چه حرف تلخی
اما لبخندش لو میداد اصلاً ناراحت نشده
چند متر جلوتر دو دختر از کنارشان رد شدند یکی از آنها لحظهای برگشت و مستقیم به تهیونگ نگاه کرد؛ نگاهی که زیادی طول کشید
آیلین همان لحظه متوجه شد و دقیقاً همان لحظه اخم کوچکی روی صورتش نشست
دختر دوباره برگشت و این بار حتی لبخند زد
آیلین زیر لب غر زد:
+ به چی زل زدی احمق
تهیونگ ابرو بالا انداخت
_ چی؟
+ اون دختره داره از پنج دقیقه پیش نگات میکنه
_ خب؟
+ خب؟!
آیلین ناباور خندید
+ همین؟ باید برگردی بگی ممنون از توجهتون؟
برای اولین بار گوشه لب تهیونگ تکان خورد
_ چیه؟ نکنه حسودی کردی؟
آیلین تقریباً از جا پرید
+ دلیلی برای حسودی نمیبینم... فقط دارم از امنیت شهر محافظت میکنم
_ معلومه
و همین «معلومه» باعث شد آیلین با حرص به بازویش ضربه بزند.
چند دقیقه بعد به یک محوطه کوچک کنار خیابان رسیدند چند نفر آنجا نشسته بودند و صدای خنده میآمد، همین که ازکنارشان رد شدند، یکی از پسرها نگاهش روی آیلین ماند، نگاهی که این بار تهیونگ متوجهش شد
پسر لبخند زد
🙋🏻♂️: سلام
آیلین مودبانه سر تکان داد
+ سلام
پسر از جایش بلند شد
🙋🏻♂️: ببخشید ولی... قبلاً همدیگه رو ندیدیم؟
آیلین لبخند کوتاهی زد
+ نه فکر نکنم
پسر خواست چیزی بگوید که ناگهان صدای تهیونگ شنیده شد
_ ندیدین
لحنش آرام بود، اما همان آرامش عجیب باعث شد پسر مکث کند
نگاهش سمت تهیونگ رفت
🙋🏻♂️: اوه...
تهیونگ فقط نگاهش میکرد» بدون لبخند، بدون اخم، همین بدتر بود پسر گلویش را صاف کرد
🙋🏻♂️: که اینطور... پس شب بخیر
+ شب بخیر
آیلین جواب داد، اما پسر تقریباً فرار کرد، چند ثانیه بعد سکوت بینشان افتاد بعد...
آیلین ناگهان خندید، تهیونگ نگاهش کرد
+ دیدی چه شکلی فرار کرد؟
تهیونگ چیزی نگفت، آیلین چند قدم عقب عقب راه رفت و با لبخند نگاهش کرد
+ یه جوری حرف زدی انگار حسودی کردی!
تهیونگ مکث کرد، بعد خیلی آرام گفت:
_ داشتی با غریبه حرف میزدی
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 109
✦.................................
چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتند.
آیلین هنوز با همان لبخند پیروزمندانه نگاهش میکرد و تهیونگ برای چندمین بار آن شب با خودش فکر کرد که این دختر بیش از حد به بردن علاقه دارد.
+ اعتراف کن خوشمزه بود
تهیونگ نگاه کوتاهی به پشمک انداخت
_ قابل تحمل بود.
آیلین با ناباوری دهانش را باز کرد
+ قابل تحمل؟!
_ برای یه توده شکر صورتی، آره.
+ وای خدای من... تو واقعاً غیرقابل درمانی
صدای خنده آرام تهیونگ میان سکوت خیابان گم شد
آیلین همان لحظه ساکت شد شاید چون اولین بار بود که خنده اش را میشنید؛ نگاهش برای چند ثانیه روی صورت مرد ماند روی خط فکش روی چشمهایی که زیر نور چراغ خیابان تیرهتر به نظر میرسیدن، روی لبخند خیلی کوتاهی که هنوز کاملاً محو نشده بود.
و قلبش دوباره همان حرکت عجیب را کرد، همان افتادن ناگهانی، همان حس ترسناک و شیرینی که از چند روز قبل دست از سرش برنداشته بود
تهیونگ متوجه نگاهش شد
_ چیه؟
آیلین سریع نگاهش را دزدید
+ هیچی
این بار تهیونگ چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد، طولانیتر از حد معمول، و همین باعث شد آیلین دیگر نتواند مستقیم به چشمهایش نگاه کند؛ باد آرامی میان درختها پیچید چند تار مو از کنار صورت آیلین آزاد شد و روی گونهاش نشست.
تهیونگ ناخودآگاه دستش را بالا آورد، برای یک لحظه، انگار میخواست آن تار مو را کنار بزند، اما قبل از اینکه حرکتش کامل شود، دستش را پایین آورد
آیلین متوجه نشد، یا شاید خودش را به نفهمیدن زد، هر دو همزمان نگاهشان را از هم گرفتندو برای اولین بار سکوت بینشان سنگین نبود؛ راحت بود، گرم بود مثل جایی که آدم دلش بخواهد بیشتر بماند
ـــــــــــــ
چند دقیقه بعد در مسیر برگشت قدم میزدند، این بار آیلین برخلاف همیشه کمتر حرف میزد، تهیونگ هم چیزی نمیگفت اما هر چند قدم یک بار مطمئن میشد دختر کنارش راه میرود و هر بار که آیلین آرام به سمتش نگاه میکرد، میدید نگاه مرد قبل از او روی خودش بوده و سریع کنار کشیده شده
دستهایش را پشت کمرش قفل کرد و کنار تهیونگ قدم زد
+ میدونی.. اگه یه روز بازنشسته بشی میتونی شغل دوم بگیری
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند گفت:
_ مثلاً؟
+ مجسمه
برای اولین بار سرش را سمت او برگرداند.
_ مجسمه؟
+ آره چون انقدر کم حرف میزنی که مطمئنم ساعتها همونجوری وایمیستی.
تهیونگ نفسش را آرام بیرون داد
_ پنج دقیقه نشده شروع کردی
+ من از خودگذشتهام... و نمیخوام تو توی سکوت افسرده بشی
_ داشتم خیلی خوب زندگی میکردم
+ قبل از من؟
_ دقیقاً
آیلین نمایشی دستش را روی قلبش گذاشت.
+ وای... چه حرف تلخی
اما لبخندش لو میداد اصلاً ناراحت نشده
چند متر جلوتر دو دختر از کنارشان رد شدند یکی از آنها لحظهای برگشت و مستقیم به تهیونگ نگاه کرد؛ نگاهی که زیادی طول کشید
آیلین همان لحظه متوجه شد و دقیقاً همان لحظه اخم کوچکی روی صورتش نشست
دختر دوباره برگشت و این بار حتی لبخند زد
آیلین زیر لب غر زد:
+ به چی زل زدی احمق
تهیونگ ابرو بالا انداخت
_ چی؟
+ اون دختره داره از پنج دقیقه پیش نگات میکنه
_ خب؟
+ خب؟!
آیلین ناباور خندید
+ همین؟ باید برگردی بگی ممنون از توجهتون؟
برای اولین بار گوشه لب تهیونگ تکان خورد
_ چیه؟ نکنه حسودی کردی؟
آیلین تقریباً از جا پرید
+ دلیلی برای حسودی نمیبینم... فقط دارم از امنیت شهر محافظت میکنم
_ معلومه
و همین «معلومه» باعث شد آیلین با حرص به بازویش ضربه بزند.
چند دقیقه بعد به یک محوطه کوچک کنار خیابان رسیدند چند نفر آنجا نشسته بودند و صدای خنده میآمد، همین که ازکنارشان رد شدند، یکی از پسرها نگاهش روی آیلین ماند، نگاهی که این بار تهیونگ متوجهش شد
پسر لبخند زد
🙋🏻♂️: سلام
آیلین مودبانه سر تکان داد
+ سلام
پسر از جایش بلند شد
🙋🏻♂️: ببخشید ولی... قبلاً همدیگه رو ندیدیم؟
آیلین لبخند کوتاهی زد
+ نه فکر نکنم
پسر خواست چیزی بگوید که ناگهان صدای تهیونگ شنیده شد
_ ندیدین
لحنش آرام بود، اما همان آرامش عجیب باعث شد پسر مکث کند
نگاهش سمت تهیونگ رفت
🙋🏻♂️: اوه...
تهیونگ فقط نگاهش میکرد» بدون لبخند، بدون اخم، همین بدتر بود پسر گلویش را صاف کرد
🙋🏻♂️: که اینطور... پس شب بخیر
+ شب بخیر
آیلین جواب داد، اما پسر تقریباً فرار کرد، چند ثانیه بعد سکوت بینشان افتاد بعد...
آیلین ناگهان خندید، تهیونگ نگاهش کرد
+ دیدی چه شکلی فرار کرد؟
تهیونگ چیزی نگفت، آیلین چند قدم عقب عقب راه رفت و با لبخند نگاهش کرد
+ یه جوری حرف زدی انگار حسودی کردی!
تهیونگ مکث کرد، بعد خیلی آرام گفت:
_ داشتی با غریبه حرف میزدی
- ۴.۲k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط