آمدی همچون مسافر بوسه ای بر من زدی

آمدی همچون مسافر بوسه ای بر من زدی
با دل و چشمت عجب آتش بر این خرمن زدی

از همان شب خواب از چشمان من بیرون شده
مبتلا گشتم به چشمت این دلم پر خون شده

پر شده عطر نفسهای تو در شبهای من
دور کردی از دلم با خنده ات غمهای من
دیدگاه ها (۳)

گر چه در دورترین شهر جهان محبوسماز همین دور ولی روی تو را می...

ای چشم خمارین تو و افسانه نازتوی زلف کمندین من و شبهای درازت...

تو در تقدیر من هستی و در جانیکجا ،کی، در کنار من تو می مانی...

ناز کن نقاشیم بد نیست،نازت میکشممثل یک آهو که نه مانند بازت ...

آرام آرام آمدی و بر کویر دلم ریشه دواندی وبا باران محبتت زخم...

دلم نیومد براتون نزارم پارت ۸شروع ویو ته برگشتم خونه رفتم تو...

🍒🌱یک شب پرنده شد دلِ من در هوای تو..پـَر زد، بـه روی بـامِ ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط