رمان لیچا
رمان لیچا
فصل ۲
پارت ۲
عثمان :نگفتی اسمت چیه پسرم
...:اسکندر هستم
عثمان:اسکندر واقعا بابت اینکه جون ما رو نجات دادی ممنون گفتی قرار اینجا بمونی خانوادت کجان
اسکندر:اونا هم به زودی میان
عثمان: خیلی خوب مشتاقم با پدر همچین شیر مردی آشنا بشم
اسکندر:لطف دارید
غذا رو خوردن و رفتن بیرون در حال تماشای شمشیر زنی بودن
فاطما :منم میرم
عثمان:فاطما
فاطما:لطفا
بالا:دخترم آسیب
فاطما:اااا مامان من بچه نیستم
بالا :باشه
عثمان :برو دخترم
فاطما رفت پایین و شمشیر شو برداشت و شروع کرد دوتا اومدن سمتش و هردو رو شکست داد
اورهان :خواهر خودمه
علاعدین :بابا میدونی اگه فاطما بفهمه قرار بری جنگ همه کار میکنه که بیاد
عثمان :میدونم پسرم
شمشیر زنی تموم شد فاطما رفت و با اسکندر حرف زد
فاطما:سلام من فاطما خاتون هستم
اسکندر:من هم اسکندر هستم
فاطما :اسکندر بی ممنونم بابت نجات دادن خانوادم
اسکندر:اسکندر همون اسکندر خالی بگو بعد خواهش میکنم نیاز نیست زیاد بگین
فاطما:حتما موافقین فردا باهم بریم تیر اندازی ؟
اسکندر چرا که نه حتما من یه جا رو میشناسم خیلی خوبه
سورجا:.....
فصل ۲
پارت ۲
عثمان :نگفتی اسمت چیه پسرم
...:اسکندر هستم
عثمان:اسکندر واقعا بابت اینکه جون ما رو نجات دادی ممنون گفتی قرار اینجا بمونی خانوادت کجان
اسکندر:اونا هم به زودی میان
عثمان: خیلی خوب مشتاقم با پدر همچین شیر مردی آشنا بشم
اسکندر:لطف دارید
غذا رو خوردن و رفتن بیرون در حال تماشای شمشیر زنی بودن
فاطما :منم میرم
عثمان:فاطما
فاطما:لطفا
بالا:دخترم آسیب
فاطما:اااا مامان من بچه نیستم
بالا :باشه
عثمان :برو دخترم
فاطما رفت پایین و شمشیر شو برداشت و شروع کرد دوتا اومدن سمتش و هردو رو شکست داد
اورهان :خواهر خودمه
علاعدین :بابا میدونی اگه فاطما بفهمه قرار بری جنگ همه کار میکنه که بیاد
عثمان :میدونم پسرم
شمشیر زنی تموم شد فاطما رفت و با اسکندر حرف زد
فاطما:سلام من فاطما خاتون هستم
اسکندر:من هم اسکندر هستم
فاطما :اسکندر بی ممنونم بابت نجات دادن خانوادم
اسکندر:اسکندر همون اسکندر خالی بگو بعد خواهش میکنم نیاز نیست زیاد بگین
فاطما:حتما موافقین فردا باهم بریم تیر اندازی ؟
اسکندر چرا که نه حتما من یه جا رو میشناسم خیلی خوبه
سورجا:.....
- ۲۸۴
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط