بادیگاردسردمن

#بادیگارد_سرد_من



پارت ⁴



ویو لارا_


_____ پیوند اجباری و نقشه‌ی تازه



تمام مدارک و عکس‌های پوشه‌ی مرموز را به اداره پلیس تحویل دادم. حس رضایتِ سبکی در دلم بود، اما می‌دانستم این تازه اولِ راه است. هنوز یونگی در سایه بود و من باید به عمارتش برمی‌گشتم تا بازی را ادامه دهم....


وقتی سوار ماشینم شدم و خواستم به سمت عمارت یونگی راه بیفتم، گوشی‌ام زنگ خورد. صفحه نمایش نام آشنای

“پدر”

را نشان داد. از او متنفر بودم. نه فقط به خاطر اینکه خود یک مافیای قدرتمند بود، بلکه به خاطر تمام کارهایی که با مادر و من کرده بود. (بچه ها ،بابای لارا ،مافیا، ولی لارا نخواست کار پدرشو ادامه بده و به جاش پلیس شد)

با بی‌حوصلگی دکمه سبز را فشار دادم.

“چیه؟”

صدای خشن و طلبکارانه‌اش در گوشی پیچید:

“لارا، گمشو بیا عمارت من. حرف مهمی باهات دارم.”

“من هیچ جا نمیام. کاری داری پشت تلفن بگو.”

سعی کردم صدام خونسرد باشه، اما از درون جوش می‌آوردم.

“خفه شو و بیا. منتظرم.”

قبل از اینکه فرصتی
برای جواب دادن داشته باشم، تلفن قطع شد.
نفس عمیقی کشیدم. این مرد هیچ‌وقت دست از سرِ من برنمی‌داشت. با خشم، فرمون رو به سمت عمارت پدرم پیچوندم. می‌دانستم هر اتفاقی که بیفتد، باید با آن روبرو شوم.





_________________________________________



چند ساعت بعد…


هوای عمارت پدرم سنگین بود. مثل همیشه، پر از بوی سیگار و غرورِ کاذب. پدرم روی یکی از مبل‌های چرمیِ بزرگ نشسته بود و روبروی او، مردی غریبه که لبخندی موذیانه بر لب داشت...

“من با اون لاشی ازدواج نمی‌کنم!”

فریاد زدم و با قدم‌های محکم به سمت پدرم رفتم....

پدرم با چشمانی سرد به من خیره شد.

“تو گوه می‌خوری ازدواج نکنی! این ازدواج برای باند ما لازمه. باید با پسرِ رفیقم ازدواج کنی. فردا عروسیه. اگه نیای، مادرت رو می‌کشم، فهمیدی؟”

دروغ چرا؟ روی مادرم حساس بودم. تنها نقطه ضعفِ من، تنها کسی که هنوز کمی برایم ارزش داشت. اما این موضوع، منطقِ مرا از بین نمی‌برد...

“من ازدواج نمی‌کنم!”

دوباره تکرار کردم، این بار با صدایی که می‌لرزید اما قاطعیت در آن بود.


“من عروسی رو به هم می‌زنم. کاری می‌کنم که هیچ‌کدوم از شما به خواسته‌تون نرسید.”


پدرم با خشم از جا برخاست.

“تو غلط می‌کنی! تو مجبور به این کاری. به خاطر مادرت.”

می‌دانستم حق با اوست. به خاطر مادرم، مجبور بودم. اما این به معنای تسلیم شدن نبود. فردا، روزِ عروسی بود. روزی که قرار بود زندگی مرا به تباهی بکشد....

اما من، لارا، اجازه نمی‌دادم اینطور شود. نقشه‌ی جدیدی در ذهنم شکل گرفت. نقشه‌ای که هم یونگی را در بر می‌گرفت و هم راهی برای فرار از این ازدواجِ اجباری....







ادامه دارد...



نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪
دیدگاه ها (۲)

بانوم فالو شه فیک نویسه @m.j_i.n

‌#بادیگارد_سرد_منپارت ⁵ویو لارا_______عروسی خونینفردا شب. نو...

#بادیگارد_سرد_منپارت ³ویو لارا_____ نگاه‌های ناخواسته و مامو...

#بادیگارد_سرد_منپارت ²ویو لارا______شبی که ماسک‌ها افتادسه ش...

Part:40. #ریاست.عشقکنترلی روی اش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط